تماس: info@azadsar.com

٣

 

حال و هوای زندگی و جشن عروسی پروین نودینیان

خانم سارا وظیفه یکی از رفقای در ارتباط با پروین نودینیان در تشکیلات تهران کومه‌له خاطراتی از پروین را در یادداشتی پر احساس نقل کرده است. در کنار این یادداشت عکسی نیز از پروین و خود سارا قرار داده شده است. در یادداشتی که سارا وظیفه برای نگارنده فرستاده توضیح داده است که: " اين عكس تو اطاقى كه من زندگى ميكردم گرفته شده ،چهارراه هاشمى نواب. جلسات ما تو اين اطاق برگزار ميشد. در روزى ست. كه پروين به من گفت ازدواج كرده يعنى اونروز گفت که ازدواج کرده. تاریخش درست یادم نیست ولی فکر می‌کنم سال ١٣٦٠ بود. پروين هميشه موهاشو پشت سرش جمع ميكرد، اونشب به اصرار من كه بهش گفتم تو عروسى، موهاشو باز كرد. موهاى پروين خيلى قشنگ بود".

یادداشت سارا وظیفه که نگارنده این متن به آن عنوان "حال و هوای زندگی" داده است:

این روزا حال و هوای زندگی تو سرمه .....حال و هوای پروین. پروین رو اولین بار تو هسته‌ی مطالعاتی تشکیلات می بینم ، تقریبأ هم سن خودمه، قدش یه کم بلندتر ازمنه ، موهای بلند و پرپشتی داره که رنگش مثل شب سیاهه ، شکل لبای پروین شکل لبخنده، همیشه لبخند رو لباشه و وقتی میخنده گوشه‌های لبش میره بالا و من این حالت خنده پروین رو خیلی دوس دارم ، پروین از اون آدمایی‌یه که تو همون برخورد اول باهاش احساس صمیمیت میکنی، بدی رو تو وجود این آدم نمیتونی پیدا کنی، پروین پرشورترین و شلوغ‌ترین عضو هسته ست ، خیلی به سرعت چیز یاد میگیره ، پروین تو خیلی از مسائل با وجود سن کمش صاحب نظره، پروین تا دلت بخواد مهربونه من تا حالا ندیدم پروین عصبانی بشه، پروین از یه خانواده خیلی فقیر سنندجه و سختی های زیادی رو تو زندگیش تحمل کرده ، اسم تشکیلاتی پروین درست مثل من اسم خواهرشه (نسرین)، و بعدها می فهمم کسی که اسم تشکیلاتی پروین رو انتخاب کرده همونیه که اسم تشکیلاتی آذررو روی من گذاشت.

سعید یزدیان، جلسات هسته مطالعاتی و بحث در مورد وضعیت کارخونه ای که هر کدوم از ما درش کار می‌کنیم هر هفته تو اطاق من تشکیل میشه، یه اطاق کوچولو که تو خیابون چهارراه هاشمی نواب اجاره کردم.  روزایی که هسته مطالعاتی داریم قشنگترین روزای زندگی من تو این دورانه. بعد از تموم شدن جلسه و رفتن مسئول هسته غوغا تو اون اطاق راه می‌ندازیم ، می‌زنیم، می‌رقصیم و اینقدر می‌خندیم که کم می‌مونه روده بر بشیم. بچه ها یه ترانه کوردی بهم یاد دادن که هر بار اصرار می‌کنن باید بخونمش، و فقط کافیه که یه خط‌شو بخونم، بچه ها از خنده ریسه می‌رن.

Sara_Parvin

چه روزای خوبی، من زندگی رو دوس دارم ، پروین زندگیه . امروز پروین بهم گفت که با یکی از رفقای تشکیلات ازدواج کرده ، نمی پرسم با کی؟ می‌دونم که نباید بپرسم. به مادر تلفن میزنم و بهش میگم برام غذا درست کنه، یه قرار با خواهرم می‌ذارم و غذارو ازش میگیرم. جشن کوچیکی واسه عروسی پروین با بچه های هسته میگیریم. پروین خوشحاله ، دیدن خوشحالی آدمی مثل پروین خیلی لذت بخشه.
 مدتیه از پروین خبری ندارم. به خاطر سازماندهی جدید تشکیلات تو بخش کارگری نموندم، منتقل شدم به بخش پخش نشریات داخلی تشکیلات. دیگه امکان دیدن پروین و بچه های دیگه هسته رو ندارم. دلم برای پروین، شوخی‌هاش، خنده هاش و مهربونی‌هاش تنگ شده. دلتنگی برای دیدن پروین و بچه ها ی هسته هم اضافه میشه به دلتنگی ندیدن همه اونایی که دوسشون دارم و امکان دیدنشونو ندارم .

روزای بد از راه میرسن، سازمان‌ها و تشکل‌های چپ بد جوری مورد حمله رژیم قرار میگیرن و ضربه میخورن. منم مثل خیلی از بچه ها راهی کردستان میشم با این فکر که وضع آروم بشه و دوباره برگردم. کردستان که هستم خبرای بدتری میرسه. پروین و شوهرش دستگیر شدن و می‌فهمم شوهر پروین کسی نیست جز سعید یزدیان. امکان برگشتنم به تهران با اتفاقاتی که تو تهران پیش اومده برای همیشه منتفی میشه.
 خبرای بد تری میرسه اعدام دو نفر از مسئولین تشکیلاتی ام، لیلا و ایران خاکسار، مبارزین کمونیستی که زندان سیاسی رژیم شاه بودن. ٩ ماه با لیلا تو یه خونه زندگی کردم و همیشه بهم توصیه میکرد "دختر جون مسائل امنیتی رو باید به شدت رعایت کنی من اگه این بار پام برسه به اوین دیگه از اونجا زنده بیرون نمیآم"، و ایران که یه روز تو جلسه تشکیلاتی وقتی کف پاشو دیدم که گره گره ست و پرسیدم چرا کف پات اینجوری شده؟ جواب داد که "این گره ها باقی مانده شکنجه‌هائیه که تو زندان رژیم شاه شدم". این آخرین خبریه که از بچه های تهران دارم نگران وضعیت زندگی هستم، پروین کجاست؟ زندانه هنوز؟ هنوزم میخنده؟
هیشکی حرف نمی زنه ، سکوت ...سکوت... سکوتی که نتیجه تأثیر واژه پوچ و بی معنی تواب بر تشکیلاته.

  سه ساله اومدم سوئد، به طور اتفاقی وقتی با یکی از دوستام در مورد تشکیلات تهران حرف میزنیم متوجه میشم اون پروین رو میشناسه و یه مدتی با هم تو زندان بودن. ازش خبر داره میگه تو آلمانه، سخت مریضه. از زندان که آزادش میکنن میره آلمان، شماره تلفنشو میگیرم و به زندگی زنگ میزنم با شنیدن صداش از شوق گریه میکنم، صداش مهربونه مثل گذشته اما صدای پروین خسته ست، زندگی خیلی خسته ست. میگه برات نامه مینویسم، پروین خیلی قشنگ می نویسه. از خوندن قسمتی از نامه ش کلافه و درمانده میشم پروین شکایت نمی کنه، ولی دلگیره، از آدمایی دلگیره که با برخورداشون باعث آزار روحی اون میشن. با شناختی که من از پروین دارم فقط به این فکر میکنم که آدما در غیاب انسانیت در وقت قضاوت در مورد دیگران چقدر میتونن حقیر باشن.

تو اطاق پروین هستم ، فردا مراسم خاکسپاری پروینه. تو اطاقی نشستم که اطاق پروینه و خیره شدم به تخت خالی پروین. نفس کشیدن برام مشکل شده، بغض نمی‌ذاره هوا به ریه هام برسه. هوا تاریک شده و بارون شدیدی می باره.  به بهانه کشیدن سیگار میرم بالکن، درو می بندم سیگارمو روشن میکنم و سرمو بالا میگیرم تا بتونم نفس بکشم، اشکام همراه با قطره های بارون صورتمو خیس میکنه، گریه میکنم برای قلب مهربون پروین که سخت آزرده شد با برخوردهای غیر انسانی کسانی که کنار گود نشستن و به انسانهایی که در زندانها تاوان مرگ انسانیت را با گوشت و پوست و استخوان خود پرداخت کردند گفتند: "لنگش کن".

گریه میکنم برای تمام دردها و رنج های جانفرسایی که پروین در شکنجه گاه جمهوری اسلامی متحمل شد . تو نامری چاوه که م ، تو زندگی بودی و زندگی هستی و زندگی مرگ نداره.

 

(داستان زندگی پروین نودینیان، در صفحات مربوط به خود او روی این سایت، در آینده ادامه خواهد یافت.)

ادامه دارد ...

arrow ادامه

Parvin Nodinian: page | 1 | 2 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |

٣

 
Hit Counter by Digits