تماس: info@azadsar.com

 

٨

یحیی رحیمی بیش از یکسال را در زندان بندرعباس سر کرد. گذشته از هوای بسیار گرم بندرعباس او از مجاورت با زندانیان سیاسی دیگر که در زندان‌های تهران، مشهد وشیراز به‌سر می‌بردند. محروم شده بود. ساواک این بذر افشان انقلاب را "حبس در حبس" نموده بود. اما یحیی با روحیه‌ی مقاوم و اعتقادش به انقلاب و سوسیالیسم، به این محدودیت ها ریشخند می‌زد. از خصوصیات بارز یحیی در زندگی شخصی و مبارزه این بود که او هیچگاه علاقه‌ای به "مطرح کردن" خودش نداشت. یحیی رحیمی دکان‌دار نبود، دهقان پیری بود که بذرش را در زمین سخت، به امید بارورشدن می‌پاشید. دهقانی که "دروگر" هم نبود. عشق او به انقلاب، آزادی و سوسیالیسم بود و برایش مهم نبود چه کسی گندم‌های طلائی سرکشیده را درو خواهد کرد. سوسیالیسم یحیی رحیمی عدالت اجتماعی، زدودن فقر و گستردن آزادی در جامعه بود. سوسیالیسم او همان‌طور که خودش می‌گفت ربطی به "سوسیالیسم حکومتی" شوروی و چین نداشت.

زندان بندرعباس

پائیز ١٣٥٦ یحیی رحیمی به زندان کرمانشاه منتقل شد. هم زمان با وارد شدن یحیی رحیمی به زندان کرمانشاه ساواک یک "بند سیاسی" در زندان تشکیل داد و یحیی را در آن بند جا داد. تعداد زندانیان سیاسی کرمانشاه زیاد نبود. این انتقال از طرفی موجب کم شدن رنج خانواده برای ملاقات با او گردید و از طرف دیگر او به محیط آشنای خود که به آن عشق می‌ورزید بازگشت. ملاقات با خانواده مرتب شد و او می‌توانست تا حدی در جریان امور خانواده و آشنایانش قرار گیرد. در این میان یحیی از وجود چند نفر از افسران و مامورین زندان کرمانشاه که او از نزدیک می‌شناخت استفاده می‌کرد تا در زندان محیط مناسب‌تری برای زندان سیاسی و زندانیان عادی مهیا کند

نیمه‌ی ‌تیر ماه ١٣٥٧ عباس سماکار یکی از زندانیان قدیمی که در رابطه با پرونده‌ی گروه معروف به "گلسرخی-دانشیان" به زندان ابد محکوم شده بود را به زندان کرمانشاه منتقل کردند.

عباس سماکار در سال ١٣٨٥ کتابی منتشر کرده است با عنوان "من یک شورشی هستم، خاطرات زندان". یکی از بخش‌های پایانی این کتاب مفصل به زندگی در زندان کرمانشاه و هم‌بندی او با یحیی رحیمی اختصاص داده شده است. در زیر این پاراگراف لینک کتاب آقای سماکار قرار داده خواهد شد که خواننده‌ می‌تواند متن کامل این کتاب را در یک فورمت پی دی اف به‌خواند و با گوشه‌ی دیگری از تاریخ ایران آشنا شود. نگارنده بخشی از این کتاب که به زندان کرمانشاه و یحیی رحیمی مربود می‌شود را در یک فورمت پی دی اف تنظیم کرده که برای خواننده‌ی علاقمند با فشار دادن روی واژه "کلیک" قابل دسترسی است. (این‌جا را کلیک کنید)

من یک شورشی هستم، نوشته‌ی عباس سماکار (پی دی اف، کمی صبر کنید تا دانلود شود)

عباس سماکار در نوشته‌ی خود به بیان یکی از طولانی‌ترین اعتصاب غذا در ایران نشسته است که خود نیز شخصا در آن شرکت داشته است. اخبار این اعتصاب غذا بعدا ها به‌بیرون درز کرد و خود به یکی از موضوعات سیاسی جنبش مردم در تابستان ١٣٥٧ از جمله در منطقه‌ی کرمانشاه تبدیل گردید. دولت محمد رضا شاه نیز در سطح کابینه و وزرایش نیز درگیر این اعتصاب غذا شد. . داستان از این قرار بود که در اواخر تیرماه ١٣٥٧ یکی از زندانیان عادی توسط ماموران زندان کرمانشاه بشدت کتک خورده و مجروح می‌شود. خبر این ضرب جرح به یحیی رحیمی و عباس سماکار نیز می‌رسد. آن‌ها که از وضعیت زندان ناراضی بودند، بعد از آن واقعه به‌فکر واکنشی مناسب به رفتار خشن مامورین زندان می‌افتند. لازم به توضیح است که در آن زمان با دخالت "صلیب سرخ بین‌المللی" وضعیت نامناسب زندان‌های مرکز تا حدوی بهبود یافته بود. اما زندان‌های شهرستان‌ها و از آن دست زندان کرمانشاه تغییری نکرده بودند.  چند روز بعد از واقعه کتک زدن زندانی عادی توسط ماموران زندان، عباس سماکار در جریان "سرشماری روزانه‌ی زندانیان" با پاسبانی که به او توهین کرده بود درگیر می‌شود. یحیی رحیمی که شاهد این درگیری بوده به دفاع از عباس سماکار می‌پردازد. مامورین که در ابتدا تنها می خواستند عباس را به بیرون از اتاق به‌کشانند با مقاومت یحیی روبرو شدند که اجازه نمی‌داد عباس را به تنهائی "زیر هشت" ببرند. سر انجام مامورین هر دو نفر آن‌ها را از اتاق بیرون برده و با شرکت افسر نگهبان بشدت کتک می‌زنند. به‌نقل از عباس سماکار ضربات باتوم و مشت ولگد آن‌چنان شدید بود که هردوی آن‌ها بی‌هوش می‌شوند.

بلافاصله بعد از این واقعه عباس سماکار و یحیی رحیمی به اعتصاب غذا دست می‌زنند. این اعتصاب که ٨٦ روز طول کشید، به گفته‌ی عباس سماکار ٤ خواسته داشت: محاکمه ی پاسبان مسبب درگیری، محاکمه‌ی افسر نگهبانی که دستور زدن آن‌ها را داده بود، قطع شکنجه‌ی زندانیان عادی و سیاسی و بهبود وضع غذا و هواخوری، و بالاخره انتقال عباس و یحیی به زندان تهران.

عباس سماکار می‌نویسد: "از سی و پنج روز که گذشت ما ذره ذره احساس ضعف بدنی می‌کردیم. و از چهل روز به بعد، مرتب روی تخت دراز می‌کشیدیم تا نیروی خود را ذخیره کنیم". بعد از چهل و پنج روز مقامات زندان که از طولانی شدن اعتصاب وحشت کرده بودند با یکی از درخواست‌ها یعنی بهتر شدن وضع غذا و هواخوری زندانیان موافقت کردند. اما در مورد محاکمه و تنبیه مامورین زندان گفتند: "محال است که  ما افسران و پاسباه‌های خودمان را به‌خاطر زندانی سیاسی محاکمه کنیم". در مورد انتقال به زندان تهران هم ایرادات اداری آوردند که یعنی فعلا امکانش نیست.

عباس سماکار می‌نویسد: "از پنجاه روز به بعد احساس می‌کردم که دلم می‌خواهد واقعا غذا بخورم. از روز شصتم به‌بعد حس می‌کردم همه چیز را می‌شود خورد. به روزهای خوشی فکر می‌کردم که مرغ می‌خوردم. به روزهائی فکر می‌کردم که گوشت می‌خوردم، نان می‌خوردم، میوه می‌خوردم، شیر، ماست، پنیر، و هرچیز که نام غذا داشت می‌خوردم و برای خوردن محدودیتی وجود نداشت و من انسان آزادی بودم که اجازه داشتم هرچه می‌خواهم بخورم".

 "ولی من دوست داشتم، وقتی غذا نمی‌خورم حداقل آن‌را ببینم. ولی جرات نداشتم به‌بچه‌ها بگویم که غذا را از جلوی اتاق ما برندارند. تنها کاری که می‌کردم این بود که تا غذا را می‌آوردند، به بهانه‌ی رفتن به دستشوئی نگاهی به آن می‌انداختم و لذت بصری‌ام را می‌بردم. ولی یحیی گوئی از سنگ بود و احساس نداشت. از وقتی غذا را می‌آوردند، تا وقتی می‌بردند چشمانش را بر‌هم می‌گذاشت و می‌خوابید. ولی معلوم بود که خواب نیست".

"او واقعا انسان مقاومی بود و وقتی از پرونده‌اش و کتک‌هائی که خورده بود تعریف می‌کرد می‌دیدم که آرزوی من است که شجاعت او را می‌داشتم و مانند او انسانی قاطع بودم. او نزدیک به سه ماه در کمیته‌ی مشترک ساواک و شهربانی روزانه جیره‌ی پنجاه ضربه شلاق را پشت سر گذاشته بود. تصور تحمل چنین شکنجه‌ی مداومی در ذهم من هم نمی‌گنجید. یحیی هوادار مشی چریکی و پیرو خط احمدزاده بود و با شدت تمام از مشی چریکی دفاع می‌کرد و حاضر بود برای آن به‌سختی بجنگد. ولی در عین حال، به سخنان من که نگاهی نیمه انتقادی به مشی مسلحانه یافته بودم گوش می‌داد. از دیگر خصوصیات برجسته‌ی او این بود که در مورد مشی مسلحانه و از هر چه در این باره نوشته شده بود آگاهی کافی داشت. تاریخچه‌ی سازمان چریک‌ها و تمام عملیات آن را به‌‌طور کامل می‌دانست و تمام بچه‌های جان‌باخته‌ی سازمان را با نام و با شرح حال می‌شناخت. بیشتر روزها او برای من از تاریخچه سازمان و خصلت‌های رفقای رفقای جان‌باخته سخن می‌گفت و در مقابل من که ظرف دو سه روز تمام ماجرای خودمان را برایش شرح داده بودم، یک تاریخچه به واقع وسیع از همه چیز برای من شرح می‌داد. و من برای اولین بار در این سطح با مسائل سازمان چریک‌های فدائی آشنا می‌شدم".

arrow

Yahia Rahimi: page | 1 |2 | 3 |4 | 5 | 6 | 7 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |

٨

 
Hit Counter by Digits