تماس: info@azadsar.com

 

٤

این "بذر انقلاب" که یحیی رحیمی از طریق مدرسه‌ی (شبانه‌) حافظ پاشید در راه‌آهن تهران جوانه زد. این بذر افشانی که حدود ٦ ماه به طول انجامید، یوسف زرکاری را به مبارزی پرشور تبدیل کرد. بعد ها یوسف زرکاری در رابطه با سازمان "چریک‌های فدائی خلق" به مبارزه علیه حکومت شاه ادامه داد. در جای دیگری از این نوشته دوباره به سرنوشت یوسف زرکاری پرداخته خواهد شد.

اما توضیح یک نکته در این‌جا، به‌خصوص برای خوانندگان نسل بعد از نسل یوسف زرکاری ضروری است. برای درک بهتر مبارزه علیه رژیم شاه باید تصوری از آن دوره داشت و عجولانه به قضاوت ننشست. این‌که مبارزه علیه رژیم شاه و یا "مبارزه‌ی چریکی""خوب یا بد" بوده است، ربطی به بازبینی و درک تاریخ ندارد. "خوب بودن و بد بودن" قضاوتی است که می‌تواند تنها بعد از درک تاریخ میسر شود.

 در آن زمان در ایران یک حکومت مطلقه و بلامنازع محمد رضا شاهی وجود داشت با چند دستگاه عریض و طویل امنیتی که در راس آن‌ها ساواک قرار گرفته بود. سانسور و اختناق نه تنها در کل جامعه جاری بود بلکه به مرور به یک خود سانسوری اجتماعی تبدیل گردیده بود. "چماق حکومت" بر سر مردم که در ابتدا تنها بر سر مبارزین حس شدنی بود، در اواخر سال‌های ٤٠ جایش را به "سایه‌ی چماق" داده بود. این سایه تمام جامعه را زیر سلطه‌ی خود داشت. تئوری شکستن این چماق و سایه‌ی آن، این جا و آن‌جا در نوشته‌های اندیشمندان "جنگ چریکی" و "مبارزه‌ی توده ای" دیده می‌شد.

از طرف دیگر حکومت شاه موفق شده بود با پول نفت جامعه‌ی اقتصادی ایران را تا حدودی بهبود بخشد. بزرگ‌سالان در سال‌های  ٤٠ هنوز قحطی و گرسنگی سابق را به یاد داشتند. آن‌ها به یاد داشتند که، در گذشته‌ی نه چندان دور، مثلا "اصل ٤ ترومن" در مدارس به بچه‌هایشان "شیر و بیسکویت" مجانی می‌داد و "بیمارستان‌های آمریکائی" در بسیاری از نقاط ایران و "بیمارستان شوروی" در تهران به معالجه‌ی "مجانی" بیمارانشان می‌پرداختند. اما حالا دیگر حکومت شاه وزرات بهداشت داشت و هر شهر برای خودش بیمارستانی. در اواخر دهه ی ٤٠ دیگر درآمد مردم شهرنشین آن‌قدر بود که به "شیر و بیسکویت مجانی در مدارس و یا ختنه‌ی مجانی در بیمارستان‌های آمریکائی" نیازی نباشد. در آن زمان خود حکومت شاه بساط آن‌ها را جمع کرده بود و در مدارسی که خود تشخیص می‌داد به کودکان "تغذیه مجانی" ارائه می‌کرد.

در کنار ارتقای سطح زندگی مردم و به‌خصوص شهرنشینان، حکومت شاه برای تحکیم پایه‌هایش به کار فرهنگی نیز نیاز داشت. از طرف دیگر حدود ٣٠ سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود و اروپای غربی و آمریکا، بازسازی بعد از جنگِ ویران کننده‌شان را تکمیل کرده بودند. در کنار مبارزات مردم این کشور‌ها برای دست‌یابی به آزادی و رفاه و افزون بر آن پروسه‌ی "جنگ سرد" بین کشورهای غربی و اتحاد شوروی و اقمارش "مسئله‌ی احترام به حقوق بشر" را در دستور کار اندیشمندان و ساست‌مداران قرار داده بود. در این میان حکومت شاه در ایران به‌عنوان یکی از بدنام ترین حکومت‌ها در احترام گذاشتن به حقوق بشر معرفی شده بود. در این افشاگری "کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در خارج از کشور" نقش بسیار مهمی را بازی می‌کرد. به هر ترتیب حکومت شاه می‌بایست از یکطرف به سرکوب مخالفینش بپردازد و از طرف دیگر به غربی‌ها نشان دهد که حقوق بشر را رعایت می‌کند.

در دهه‌٤٠ حکومت شاه موفق شده بود دو جریان عمده‌ا‌ی که می توانستند "آلترناتیو" او باشند برای همیشه برچیند. حزب توده‌ی ایران به‌عنوان یک سازمان سیاسی در ایران نابود شده بود و جبهه‌ی ملی بعد از ٢٨ مرداد ٣٢ و به‌خصوص بعد از محاکمه‌ی دکتر مصدق به محفلی "کم ضرر" تبدیل گردید که حکومت شاه از محفل‌های باقی‌مانده از جبهه‌ی ملی، که دیگر فعالیت سازمانی چشم‌گیری نداشتند، برای "جوری جنس در ویترینِ وجودِ آزادی‌های سیاسی" استفاده می‌کرد. در حقیقت رژیم شاه موفق شد بود ارتباط ارگانیک بین جنبش آزادی‌خواهی‌ای که بعد از شهریور ٢٠ تا ٢٨ مرداد سال ١٣٣٢ جریان داشت را با جوانانی که در سال‌های پایانی دهه‌ی ٤٠ به میدان آمده بودند قطع کند. آن‌چه در عمل، رژیم شاه توانست نابود نماید احزاب و سازمان‌هایِ سیاسیِ علنی بود. رژیم شاه با استفاده از دانش و تجربیات هم‌پیمانش، مثل ایالات متحده‌ی آمریکا، موفق شد مبارزه علیه حکومت را از شکل همه‌گیر و مردمی‌ به مبارزه‌ای مخفی و بسیار محدود راهبری نماید. نسل قبلی مبارزین مجبور به ترک مبارزه ی علنی شد و نسل بعدی چشم‌انداز دیگری جز مبارزه‌ی مخفی در پیش روی نداشت. اندیشمندان نسل نو با "رد تئوری بقا" می‌خواستند از طریق مبارزه‌ای به‌غایت سری و در یک سلسله مبارزات مسلحانه با رژیم شاه، نه تنها "توده‌ها" را به مبارزه بکشانند بلکه، رژیم شاه ‌را سرنگون کرده و خود "قدرت سیاسی" را به دست بگیرند. این نسل نو مثال‌های موفقی نیز برای تئوریش داشت: "پیروزی کمونیست‌ها در جزیره‌ی کوبا" و پیروزی مبارزه‌ی مسلحانه علیه فرانسوی‌ها در الجزایر. در آن سال‌ها کتاب‌های "جنگ شکر در کوبا" نوشته‌ی ژان پل سارتر و "جمیله بوپاشا" نوشته‌ی سیمون دوبووار از پر خواننده ترین کتاب‌ها در بین آزادی‌خواهان ایران بود.

با این مقدمه‌ی نسبتا طولانی و در ضمن بسیار مختصر این سوال مطرح می‌گردد که در آن شرایط چگونه فردی که به سرنوشت جامعه‌اش علاقمند بوده است به مبارزه‌ی مخفی جذب می‌شده است. جواب این است که در آن شرایط در میان افرادی که به هر دلیل از شرایط موجود کشور ناراضی بودند، کسانی وجود داشتند که آماده بودند به فکر بنشینند و به مطالعه و تحقیق پیرامون مشکلات اجتماعی بپردازند. اکثر این افراد در آن دوران ابتدا جذب ادبیاتی می‌شدند که محتوایش به تشریح "سرکوب و آزادی" می‌پرداخت. خواندن کتاب‌های جلال آل‌احمد، ساعدی، فروغ و بعد‌ها صمد بهرنگی جزئی از آن مطالعه و تحقیق بود. اگر کسی کتاب های این نویسندگان را می‌خواند و "خوشش می‌آمد"، آماده‌ی خواندن کتاب "مادرِ ماکسیم گورکی" نیز می‌شد. کسی که "مادر" را خوانده بود به احتمال زیاد "چگونه پولاد آبدیده شد" را هم می‌خواند. این کتاب‌ها تنها گویای داستانی حماسه‌ای و بسیار هیجان‌آور نیستند. این کتاب‌ها خواننده‌ی جوان ایرانی را با دنیای بسیار متفاوتی آشنا می‌کنند. "مبارزه"، "شکنجه"، "اعدام"، "حزب"، "لنین، استالین، پیروزی، استقرار حکومت کارگران و ..." خواندن این کتاب‌‌ها، نسل جدید علاقمند به مسائل اجتماعی در آن سال‌ها را "زیر و رو" می‌کرد.

ددر این پروسه اگر جلال آل‌احمد و نویسندگانی مثل او بذر خواندن و اندیشیدن می‌افشاندند، خوانندگانِ آماده برای مبارزه‌ی اجتماعی گامی فراتر می‌نهادند و به‌خواندن و به‌خصوص به پخش "کتاب‌ها و دستنویس‌های ممنوعه" می‌پرداختند. از آن زمان به بعد آن خواننده‌ی جوان به مبارزی مخفی دست می‌زد، حتی اگر رابطه‌ای با هیچ گروهی نداشت. خود گروهای سیاسی نسل بعد از جبهه‌ی ملی و حزب توده حاصل چنیین جنبش "مخفی‌ای" بودند. در این پروسه، نسل قبلی، که چشمش از مجازات شاهنشاهی ترسیده بود، حضور چشم‌گیری در این عرصه نداشت. این‌بار دیگر نه سیاسیون و رهبران سازمانی بلکه دانشجویان و آموزگاران پراکنده‌ای به صحنه آمده بودند که وظیفه‌ی تاریخی‌شان پاشیدن تخم انقلاب بود. یحیی رحیمی یکی از این بذرافشانان انقلاب، از جمله در کارگاه‌های راه‌اهن تهران بود.

تصویر فوق از اوضاع ایرانِ آن زمان تنها برای درک بهتر آن است. در این تصویر این مسئله که "خود آن انقلاب" و آن "مدینه‌ی فاضله" محتوایش چه بود و قرار بود چه چیزی را منقلب کند، و آیا موفق به آن شد یا نه، بحث دیگری است. بر پایه ارتباط این مسائل با زندگی یحیی رحیمی، تا آن‌جا که بضاعت نگارنده اجازه می‌دهد، به آن‌ها پرداخته خواهد شد.

 

arrow

Yahia Rahimi: page | 1 |2 | 3 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |

٤

 
Hit Counter by Digits