تماس: info@azadsar.com

 

٣

یحیی رحیمی در سال ١٣٤٥ به کرمانشاه منتقل شد  و در دبیرستان مُکرم به تدریس پرداخت. آمدن یحیی به کرمانشاه و نزدیکی او به سنندج بار دیگر توجه او را به مبارزات مردمی در کردستان جلب کرد. در همان زمان جنبش معروف به "کمیته‌ی انقلابی حزب دموکرات کردستان ایران" در تدارک مبارزه‌ی مسلحانه با رژیم بود. یحیی رحیمی نیز توسط ارتباطاتی که در سنندج داشت دورادور در جریان اخبار قرار می‌گرفت. احتمالا یحیی رحیمی موفق شده بود ارتباطاتی با داریوش نیک‌گو مشهور به داریوش نیکو ، که کرمانشاهی بود بگیرد. اما این‌که او با جنبش اسماعیل شریف زاده، ملا آواره و عبدالله معینی در ارتباط بوده است یا نه، نگارنده اطلاع مشخصی از آن ندارد.

در اردیبهشت ١٣٤٧ اسماعیل شریف زاده و ملا آواره به ترتیب در نزدیکی‌های بانه و سردشت به‌دست نیروهای نظامی جان می‌بازند. اسماعیل معینی نیز در خرداد ماه همان سال در نزدیکی های بوکان کشته می‌شود. و بعد از آن مردم کردستان و جنبش انقلابی مسلحانه در کردستان توسط رژیم شاه بشدت سرکوب می‌شوند. نگارنده از سرانجام زندگی داریوش نیکو و از چگونگی جان باختن او اطلاع زیادی ندارد.

داریوش نیک‌گو (نیکو)

در این دوره از زندگیِ یحیی،فعالیت‌های او بیش از پیش سیاسی شده و تلاش می کند در سازمان‌دهی گروهی مخفی شرکت نماید.
بنا به روایتی که نگارنده شخصا از آن اطلاع نداشته است "یحیی رحیمی در سال ١٣٤٦ با  گروهی در کرمانشاه، با گرایشات "مائویستی" به نام "سکاها" در ارتباط بوده است. اعضای این گروه بیشتر از معلمین و دانش آموزان بودند. یحیی رحیمی همراه سایر افراد این گروه در اسفند ١٣٤٦ در کرمانشاه دستگیر و به زندان شهربانی کرمانشاه منتقل می‌شوند. اتهام دستگیر شدگان خواندن و پخش کتاب و دست‌نویس‌های "ممنوعه" بود است. این دستگیر شدگان در دادگاه اول به ١١ روز زندان محکوم شدند. اما آن‌ها تا زمان رای دادگاه (نظامی) بیش از سه ماه بود که در زندان ببسر می‌بردند. به همین خاطر آن‌ها بلافاصله بعد از اعلام رای دادگاه از زندان آزاد گردیدند. یحیی رحیمی و رفقایش از اسفند ٤٦ تا خرداد ٤٧ در زندان شهربانی کرمانشاه بودند. یک سال بعد دادگاه تجدید نظر برای آن‌ها تشکیل شد و همه‌ی محکوم شدگان تبرئه ‌گردیدند. بعد از این حکم، یحیی رحیمی و معلمین تبرئه شده دوباره به سر کار شان برگشتند و دانش‌اموزان هم به تحصیل‌شان ادامه دادند".

در سال تحصیلی ١٣٤٧ یحیی رحیمی با دخالت ساواک کرمانشاه از تدریس محروم شد و به همین خاطر به به عنوان "معاون" دبستان "بدر" به او کاری دفتری داده شد.

در سال ١٣٤٧ در جریان یک رویداد خانوادگی سعید یزدیان و نگارنده‌ی این نوشته با یحیی رحیمی آشنا شدند. یحیی در آن زمان به خاطر زندانی سیاسی بودن و آزاری که ساواک به می‌آورد مورد احترام مردمی بود که او را می‌شناختند. بنابر این، آشنائی با یحیی رحیمی و استفاده از تجارب و دانش مبارزاتی او برای جوانانی که تشنه‌ی مبارزه با استبداد بودند غنیمت بود.

در تابستان همان سال سعید یزدیان در رشته‌ی پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود و کم کم می‌بایست بار سفر به تهران را ببندد. رابطه او با یحیی در همان زمان تنگ‌تر گردید و به گذاشتن قرارهائی برای ادامه‌ی ارتباط، در تهران و کرمانشاه، منجر شد. این رابطه تا دستگیری یحیی رحیمی در فروردین ١٣٥٠ در تهران ادامه پیدا کرد.

یحیی رحیمی و نگارنده ی این نوشته نیز بعد از دیدار و آشنائی اولیه در ارتباطی منظم قرار گرفتند. در آن زمان نگارنده عضو گروهی مخفی متشکل از دانش‌آموزانی بود که قصد داشتند "در یک انقلاب سوسیالیستی دیکتاتوری پرلتاریائی برقرار کند". متوسط سنی افراد این گروه که اساسا دانش‌آموزان بودند حدود شانزده سال بود. فردی که نگارنده را "عضو‌گیری" کرده بود خود جوانتر از او بود. بعد از دیدار با یحیی رحیمی، نگارنده جریان آن دیدار را با رابطش در میان گذاشت. قرار شد که او (رابط) شخصا با یحیی رحیمی به صحبت بنشیند و در صورت امکان، یحیی را عضو گیری کند. بعد از دیدار با یحیی "رابط" به این نتیجه رسید که "یحیی کار خودش را می‌کند و ما کا خودمان را". اما این دیدار عواقب جنبی هم پیدا کرد. در حقیقت خود مسئله ارتباط داشتن یا ارتباط نداشتن با یحیی رحیمی به اختلافی در درون گروه نامبرده تبدیل گردید. تا سال ١٣٤٩ که نگارنده در کرمانشاه درس می‌خواند ارتباط او با یحیی رحیمی در حد مبادله کتاب، جزوه و اخبار ادامه پیدا کرد.

در سال ١٣٤٨ یحیی به این نتیجه رسیده بود که با شناختی که ساواک کرمانشاه از او دارد، فعالیتش در آن‌جا بسیار محدود و خطرناک شده است.  به همین خاطر او تقاضای انتقال به تهران داد و برای سال تحصیلی ٤٨-٤٩ به استخدام دبیرستان ششم بهمن در منطقه ی ٦ تهران، نزدیک به بازار "کفاش‌ها"  درآمد.

از اول مهر ١٣٤٩ یحیی رحیمی توانست در کنار تدریس روزانه، در یک دبیرستان شبانه، که حافظ نام داشت و آن‌هم در اطراف بازار تهران بود، به‌تدریس به‌پردازد. مدارس شبانه در آن زمان برای تحصیل بزرگسالانی تاسیس شده بودند، که روزها کار می‌کردند و غروب‌ها به مدرسه می‌رفتند. در میان این بزرگسالان، جوانان کم سن و سالی هم وجود داشتند که به‌خاطر نداشتن امکانات مالی و بعضا مسئولیتشان در کمک به خانواده، روزها کار می‌کردند و شب‌ها درس می‌خواندند. یکی از این دانش‌آموزانِ دوره‌ی شبانه، جوانی بود به‌نام یوسف زرکاری که در ساعات روز کارگر صنایعِ راه‌اهنِ تهران بود.

YosofZarkari

یوسف زرکاری

یحیی رحیمی از همان ابتدای آشنائی با یوسف زرکاری، به استعداد‌های او در یادگیری و کنجکاوی او در مسائل اجتماعی، پی‌برد. در کار روی یوسف زرکاری برای جلب او به مبارزه، برای یحیی این مسئله نیز بسیار مهم بود که شاید بشود از طریق او هسته‌ای مبارزاتی در کارگاه‌های راه‌اهن بوجود آورد. یحیی در صحبت‌هایش با نگارنده در سال ١٣٤٩ بدون نام بردن از یوسف زرکاری از امکان ایجاد یک واحد مبارزاتی در راه‌اهن صحبت می‌کرد. یوسف که متوجه علاقه‌ی یحیی به زندگی کارگران شده بود به نوبه ی خود بیش از پیش اعتمادش به او جلب گردید. این رابطه که در آغاز رابطه‌ی بین معلم و محصل بود به رابطه‌ی دوستی در بیرون از مدرسه منجر گردید. بعد از جلب اعتماد و دوستی متقابل بین آن‌ها یحیی رحیمی، یوسف زرکاری را به خواندن کتاب های غیر درسی تشویق نمود. حالا دیگر یحیی از اصول مخفی‌کاری برای یوسف صحبت می‌کرد و این‌که او می‌بایست صحبت‌های‌شان را در جائی بازگو نکند. در مقابل یوسف از وضعیت کار و همکارانش برای یحیی صحبت می‌کرد. با تشویق یحیی رحیمی قرار شد که یوسف با کارگرانی که مثل خودش به‌خواندن و مسائل اجتماعی علاقمندند ربطه‌ی دوستانه‌ای بر قرار کند و با مشورت با یحیی به آن‌ها کتاب بدهد.

 

arrow

Yahia Rahimi: page | 1 |2 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |

٣

 
Hit Counter by Digits