تماس: info@azadsar.com

 

٢

یحیی رحیمی از سال ١٣٣٨ تا فروردین ١٣٥٠ که در تهران دستگیر و زندانی شد به کار آموزگاری اشتغال داشت. در ایران آن دوره به‌غیر از آموزگارانی که که تنها به کار تدریسشان مشغول بودند و مشکلات جامعه و از آن جمله فقر را مسئله خود نمی‌دانستند، سه گروه از معلمین را می‌توان از یکدیگر تمیز داد. یک دسته آموزگارانی بودند، که ترقیِ شغلی و اجتماعیِ خود را در نزدیکی به رژیم شاه می‌دیدند. این دسته در میان دانش‌آموزان به "ساواکی" معروف شده بودند. دسته‌ی دیگر آموزگارانی بودند که وضع فلاکت بار مردم را می‌فهمیدند ولی جرات و انگیزه ای برای اقدام علیه حکومت شاه را در خود نمی‌دیدند و در ضمن سعی می‌کردند طعمه‌ی تبلیغاتی رژیم نشوند. گروه سوم، که تعدادشان زیاد هم نبود،  آموزگارانی بودند که ریشه‌ی فقر و بیچارگی مردم و دانش‌آموزانشان را در سیستم سیاسی کشور و در حکومت استبدادی شاه می‌دانستند. این دسته از آموزگاران زندگی خود را در مسیر تغییر جامعه برای بهتر شدن زندگی مردم قرار دادند. یحیی رحیمی درست مثل صمد بهرنگی در این گروه قرار می‌گرفت.

یحیی رحیمی که خود در محیطی پر از تبعیض طبقاتی، قومی و پر از بی عدالتی صیقل خورده بود راهِ چاره را در مبارزه با حکومت استبدادی و رهائی از آن پیدا کرده بود. اما به راستی معلمین جوانی مثل یحیی رحیمی یا صمد بهرنگی از چه راهی می‌توانستند به جامعه‌ی آزاد و ایده‌آل  خود برسند؟ ابزار آن‌های آن‌ها در آن مبارزه‌ی نا برابر محدود به امکانات شخصی‌ و شغلی‌شان بود.  در یکطرف سازمان امنیت قرار داشت ، با امکانات مالی، اداری و اطلاعاتیِ بسیار زیاد و از طرف دیگر یحیی رحیمی‌هائی که یکدیگر را نمی‌شناختند و فاقد هر گونه سازمانی بودند.

شهرهای ایران در آن روزگار تا آن‌جا با یکدیگر ارتباط داشتند که امکانات ساکنین آن‌ها اجازه می‌‌داد. اگر ارتباط روستاهای هم‌زبان و هم‌جوار با یکدیگر به خاطر رفت و آمد اهالی نسبتا زیاد بود، شهر‌های ایران به خاطر فاصله‌ی زیادشان مراوده‌ی چندانی با یکدیگر نداشتند. آن‌چه این شهر ها را به هم وصل می‌کرد دستگاه حکومتی بود. رادیو و اخبار، تا آن‌جا که مردم امکان شنیدنش را داشتند، شهرهای ایران را به یکدیگر متصل می‌کرد.

تازه خود این شهرها هم با شهرهائی که ما امروز می‌شناسیم از زمین تا آسمان فرق می‌کردند. کرمانشاه که امروز جمعیتی میلیونی دارد شهری بود که تنها در اطراف دو خیابان ساخته شده بود. یکی از این خیابان‌ها از "پل چوبی" شروع می‌شد و آن دیگری از "بیمارستان آمریکائی". هر دوی این خیابان‌ها، به موازی هم، به زمین خاکی‌ و مسطحی منتهی می‌شدند که به آن "گاراژ" می‌گفتند. یکی از این خیابان ها (خیابان سپه) بازار قدیمی کرمانشاه را به دو قسمت تقسیم کرده بود. محله‌ی "علاف‌خانه" که خانواده ی رحیمی در آن سکونت می‌کرد پشت بازار در ضلع شمالی خیابان سپه قرار داشت. بعد از "گاراژ" که بعد ها به "میدان گاراژ" تبدیل شد زمین‌های زراعتی و صیفی‌کاری روستائیان قرار داشتد. البته باید توجه داشت که این شهر بزرگترین و آباد‌ترین شهر در غرب ایران بود و همدان و سنندج و خرم‌اباد "به گرد پایش  هم نمی‌رسیدند". شاید این توضیحِ مختصر در مورد شهر کرمانشاه کمکی برای درک بهتر شرایط مبارزین در آن روزگار باشد.

Kermanshah

کرمانشاه، میدان شهرداری، ١٣١٧

آموزگار روشنفکرِ ما در شهرستان، فقط  "خودش بود و خودش". صحبت بین "بزرگترها" در مورد سیاست و مسائل مملکت، ریسک و خطرات خودش را داشت. در دوره‌ی یحیی رحیمی، حالا دیگر مردم متوجه شده بودند مخالفت با شاه و دم زدن از آزادی هزینه‌های خودش را دارد. هزینه‌هائی که هر کسی حاضر به پرداخت آن نیود. از اعضا و هواداران حزب توده هم دیگر خبری نبود. حزب توده "تار و مار" شده بود و متلاشی. شریف‌ترین هواداران سابق حزب توده مثل دکتر اسدالله کوشکی و فریدون هوشیار برای ساواک شناخته شده بودند و سعی می‌کردند برای به‌خطر نیانداختن دیگران حرفی در مورد سیاست نزنند و هیچ "دستی هم بر آتش" نداشته باشند.

در این اوضاع و احوال تاکید بر نسل جوان یکی از جوانه‌های امید کسانی بود که خواهان ایرانی آزاد، آباد و پر عدالت بودند. دانش‌آموزان آن نیروی اجتماعی‌ای را تشکیل می‌دهند که قرار است فردا در چرخش چرخ‌های جامعه شرکت کنند. از طرف دیگر در آن محیط استبدادی، دبستان و دبیرستان از بندرت مکان‌هائی بودند که آموزگار (مبارز) می‌توانست حرف‌هایش را آن‌طور که خود می‌خواست و برایش امکان داشت بیان کند.

Amoozgaran

گروهی از آموزگاران مبارز: کاظم سعادتی، صمد بهرنگی و بهروز دهقانی در کنار همکارانشان

یحیی رحیمی در میان دانشآاموزانش بذر انقلاب می‌پاشید. او چند کتاب "ممنوعه" مثل "مادر" ماکسیم گورکی داشت که برای خواندن به دانش‌آموزانی که خود انتخاب می‌کرد می‌داد. ماه‌ها دانش‌آموزی را زیر نظر می‌گرفت، استعداد‌ها و بضاعت او را برای شرکت در مبارزه می‌سنجید. با او از شعر و ادبیات صحبت می‌کرد و از کتاب‌هائی که دانش‌آموز می‌خواند و به آن علاقه داشت می‌پرسید. پیدا کردن این دانش‌آموزان کار شاقی نبود. هر دبیرستانی در ایران شاگردانی داشت که به هنر و ادبیات علاقه داشتند و در حال انجام کاری "فوق برنامه‌" بودند. کُرد بودن یحیی رحیمی و استفاده از زبان کُردی در رابطه با دانش‌‌آموزان کُرد به او کمک می‌کرد که آن‌ها اعتماد بیشتری به او داشته باشند و یحیی را از خودشان بدانند. در حالی‌که اکثر معلمین که کُرد زبان بودند از گفتگو به زبان کُردی با محصلین‌شان خودداری می‌کردند. چرا که اداره‌ی فرهنگ در حکومت شاه استفاده از زبان غیر فارسی در مدارس و ادارات غدغن کرده بود.

از طرف دیگر یحیی رحیمی سعی می‌کرد در ارتباط با آموزگارانی قرار گیرد که مثل خودش به مسائل اجتماعی علاقمند بودند. رابطه‌ی یحیی با این معلمین بیشتر در محدوده‌ی بحث پیرامون شعر و ادبیات بود و البته به بعضی از آن‌ها کتاب‌های ممنوعه هم می‌داد. از آن‌جا که نگارنده از سرنوشت این معلمین در جمهوری اسلامی بی‌اطلاع است از نام‌بردن آن‌ها خودداری کرده و تنها به این بسنده می‌کند که یحیی بذر انقلاب را در میان معلمین نیز می‌پاشید.

arrow

Yahia Rahimi: page | 1 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |

٢

 
Hit Counter by Digits