تماس: info@azadsar.com

 

١٢

رابطه‌ی یحیی رحیمی با جنبش فدائی و سازمان فدائیان خلق ایران

یحیی رحیمی در طول عمر کوتاهش هرگز عضو سازمانی شناخته شده در سطح جامعه نشد. حد اکثر او خود را عضو گروه و محفلی می‌دانست که خود تشکیل داده بود. سازمان فدائیان خلقی که بعد از انقلاب تشکیل شد نیز هرگز تلاشی برای عضو گیری یحیی رحیمی در سازمانش نکرد. تا آن‌جا که نگارنده شنیده است، آقای بهزاد کریمی از رهبران آن روز سازمان در جریان عدم تلاش برای عضوگیری یحیی رحیمی در سازمانش قرار داشته است. با این حال یحیی رحیمی معتقد به مشی مسلحانه برای سرنگونی رژیم شاه بود. بعد از جریان سیاهکل یحیی رحیمی هوادار و شاید بتوان گفت صادقانه عاشق چریک‌هائی بود که جانشان را در راه مبارزه‌ی مسلحانه علیه رژیم پهلوی داده بودند. یحیی رحیمی مبارزی عملی بود و به  مسائل تئوریک توجه ویژه‌ای نداشت.

یحیی رحیمی

گفتگو با سیروس مأوائی دوست و رفیق نزدیک یحیی رحیمی

یکی از دوستان بسیار نزدیک یحیی رحیمی که در دوره‌ها و مقاطع گوناگونی از زندگی، با او در ارتباطی نزدیک قرار داشته سیروس مأوائی نام دارد.  سیروس مأوائی خود از روشنفکران و مبارزان سیاسی منطقه‌ی کرمانشاه است که در آن زمان مثل یحیی، آموزگار بوده است. رابطه رفیقانه بین آن‌ها به سال‌های نیمه‌ی دوم ١٣٤٠ می‌رسد. این رابطه تا اواخر سال ١٣٥٩، با فراز و فرودهائی، همیشه ادامه داشته است. نگارنده‌ی این نوشته در گفتگوئی با سیروس مأوائی از او درخواست نمود که خاطراتش را از یحیی رحیمی بگوید یا بنویسد. سیروس که مدتی است در "سکوت" به‌سر می‌برد، حاضر شد، تا آن‌جا که هنوز به‌خاطرش مانده است، در مورد رفیق عزیزش یحیی رحیمی مطلبی را بنویسد. متن نامه‌ی سیروس مأوائی را در زیر می‌خوانید:

"منوچهر عزیز

حسب الامر تلفنی، بخش روابط مشترک با رفیق مبارز و انقلابیِ پی‌گیر یحیی رحیمی را تا آن‌جا که حافظه‌ام اجازه می‌داد خدمتت ارسال می‌دارم.

همین جا ضروری است عرض کنم که سال‌هاست آگاهانه از فعالیت کنار کشیده و به‌نوعی این را مناسب اوضاع کنونی، سن و سال و روحیه خودم دیده‌ام.

وقتی شما مسئله‌ی رفیق یحیی را مطرح کردید، مقاومتی در خود ندیدم، زیرا یحیی، رفیق پرویز صمیمی و تنی چند از بستگان نزدیکم، از میان جان برکفان شهرمان، کرمانشاه، هم واره راهنما و نمونه‌ای از مبارزه و شرافت برایم بوده‌اند. دریغ از این‌که هیچ‌گاه به ساحت آن‌ها دست نیافته‌ام.

و نیز ذکر این نکته ضروری است که پس از خواندن آن‌چه شما در باره‌ی رفیق یحیی نوشته بودید، آن را در سیر مبارزات یحیی کامل دیدم و به‌علت ضعف نسبی حافظه بخشی از تاریخ‌ها را از نوشته‌ی شما آوردم. در جریان چند بار آزادی و دستگیری مجددِ یحیی، که نوشته بودید نبودم و خواندن آن مرا بیشتر به آهنین و خلل ناپذیر بودن او در مسیر مبارزه و زندگیش راسخ‌تر کرد.

و باز لازم است گفته باشم که یحیای عزیز با شما و رفقا بهروز و سعید در یک فعالیت تنگاتنگ بوده است، حال آن‌که رابطه‌ی ما بیشتر عاطفی و در مقاطعی صورتی منظم‌تر یافته است.

یحیی یکی از جمله کسانی است که در کنار عزیزان قهرمان داریوش نیک‌گو، جعفر جاوید‌فر، رضا شلتوکی و ... اسطوره‌های مبارزه‌ی ما بوده‌اند. یحیی در عاطفه و خاطرات من جای‌گاهی به‌طول زندگی یافته است. او انسانی صادق و انقلابی بود. در روابط دوستانه خانوادگی و ... بسیار خوشرو، شوخ طبع، صمیمی، بردبار ملایم و فداکار؛ و در مبارزه، انسانی سخت و شکست ناپذیر بود.

اولین بار با یحیی در سرپلِ ذهاب آشنا شدم که به سرعت به دوستی عمیق بین ما مبدل شد. سال‌های بعد از ١٣٤٢ و خاطره‌ی تلخ شکست‌های ٢٨ مرداد ١٣٣٢ و پانزده خرداد ١٣٤٢ پشتِ سر، و امید‌های سرکوب شده و فروخورده. این‌ها همه برای هردوی ما موضوع اشتراک اندیشه و نهایتا تمایز نسبی از پیرامونمان بود.

سال‌های جوانی ما، هر یک از ما در دهه‌ی بیست زندگی به‌سر می بردیم. در سال ١٣٤٧ در سطح جامعه تحرکی آغاز شده بود. مسئله‌ی کوبا و فلسطین و شکل مبارزه قهر‌آمیز آن‌ها و تبدیل فلسطین به آموزشگاهی برای انقلابیون خاورمیانه و جهان، همه و همه تاثیرات خود را بر عواطف و اندیشه و عزم انسان‌های مبارز به‌درجات مختلف بر جای گذاشته بود.

یحیی با آغاز شرایط نوین، راه و شیوه‌ و هدف خود را یافته بود. در همین سال، محفلی در قصر شیرین شکل گرفته بود که با دانشجویان قصر شیرینی در تهران، در ارتباط بود. من در شکل‌گیری اولیه‌ی محفل نقشی نداشتم، ولی به‌آن جذب شده بودم.

در سال های نوجوانی در حزب پان ایرانیستِ پزشکپور فعال بودم؛ ولی با شناخت بیشتر، از آن‌ها جدا و به حزب ملت ایرانِ مبارز ارزشمند زنده یاد داریوش فروهر پیوستم. حزب ملت ایران یکی از پنج حزب درون جبهه ملی بود. با شکست پانزده خرداد ١٣٤٢ همه‌ی جریانات جبهه ملی به‌شدت ضربه خورده و پراکنده شده بودند. سال‌های ١٣٤٢ – ١٣٤٧ برای من سال‌های انفعال و سرخوردگی بودند.

یحیی با افراد محفل قصر شیرین آشنا بود ولی با آن‌ها ارتباط محفلی (سیاسی) نداشت. شاید از همان موقع به نقد روابط محفلی رسیده بود و از آن‌جا راه خود را در جهت کاری سازمان‌یافته و غیر محفلی انتخاب کرده بود. محفل، مبارزه را در کنار زندگی می‌دید؛ ولی برای یحیی مبارزه مقدم بر زندگی و حیات بود.

سال ١٣٤٩ با آغاز مبارزه‌ی مسلحانه رفقای فدائی در سیاهکل، سکوت مرگبار سال‌های قبل شکسته و پیام خود را به هر آن‌کس که دلی در گرو مردم خود داشت رسانده بود. من نیز به امید ارتباط با سازمان چریک‌های فدائی خلق، خود را به تهران منتقل کردم. یحیی پیش از من دست به‌کار شده بود. او مبارزه را منضبط‌تر شروع کرده و هم از این‌رو، به‌عللی که شما به‌وقت ذکر کرده بودید در فروردین ١٣٥٠ دستگیر شد. در اوایل این دستگیری با دوست عزیزم حشمت رحیمی، برادر یحیی، برای ملاقات به‌قزل‌قلعه رفتیم که موفق به ملاقات نشدیم.
من با خانوده‌ی یحیی ارتباط عاطفی توام با احترام داشتم؛ و هنوز به یاد یکایک آن‌ها هستم. آن‌ها به‌حق، برادرشان یحیی را عاشقانه و توام با احترام دوست داشتند. خانواده‌ای با اصالت‌های اخلاقی که می‌توانست توجیه‌گر شخصیت یحیی باشد.

با آزادی یحیی از زندان در مرداد ١٣٥١، او کار مبارزه را با اتکا به تجارب گذشته، به‌طور جدی و سازمان یافته از سر گرفت، و ارتباط جدی ای را با من شروع کرد. از نوع زندگی او می‌شد ارتباط قوی‌تری از آن‌چه با من داشت را حدس زد. این ارتباط تا دستگیری یحیی در سال ١٣٥٢ ادامه داشت. من نیز با همان اعضای محفل قصر شیرین و تهران به‌طور موازی فعالیت داشتم. ما خانه‌ی تیمی گرفته بودیم و به‌دنبال شانس و امکانی برای رابطه با سازمان بودیم. در مهر ماه ١٣٥٢ من نیز در همان رابطه دستگیر شدم.

در زندان هیچ‌گاه ارتباط یحیی و من از طرف هر یک از ما در ساواک شاه مطرح نشد. در زندان نیز هیچ‌وقت در یک بند نبودیم. من به چهار سال زندان محکوم شدم. بنا بر شنیده‌ها، یحیی در زندان نماز می‌خواند؛ زیرا در زندان کمیته‌ی مشترک علی‌رغم سی ماه شکنجه‌ی مستمر و جیره ی روزانه پنجاه ضربه شلاق، به روابط خود با جریانات کمونیستی، از جمله سازمان چریک‌های فدائی خلق، اعتراف نکرده بود. از این‌رو در زندان عمومی هم برای رد گم کردن به خواندن نماز ادامه داده بود.

بعد از آزادی یحیی و بعد از انقلاب از رابطه‌ی یحیی با چریک فدائی خلق یوسف زرکاری با خبر شدم. یوسف محصل مدرسه‌ی شبانه ای بود که یحیی در آن تدریس می‌کرد. در رابطه با یحیی، یوسف به‌شدت تحت تاثیر او قرار گرفت.

در خلال زندان و حدودا قبل از انقلاب، یحیی را به‌زندان کرمانشاه منتقل کردند. در آن جا با رفیق عباس سماکار، به‌علت دفاع از یکی از زندانیان عادی و نیز چند خواسته‌ی دیگر، که شما مفصلا شرح داده‌اید، ٨٦ روز اعتصاب غذا داشتند که شاید در سطح جهان کم نظیر بود.

من نیز در شهریور ١٣٥٦، اندکی پس از پایان محکومیتم، از زندان آزاد شدم. یحیی نیز سال بعد ١٨ آذر ١٣٥٧ از زندان آزاد شد.

با آزادی از زندان، به‌لطف دوستی، در دانشگاه بوعلی همدان به‌کار مشغول شدم و تا انقلاب بهمن، حدودا هفت ماه در آن‌جا بودم. یحیی چند بار برای دیدن من به همدان آمد. پس از انقلاب در کرمانشاه و در دفتر کِرِندِ سازمان فدائی با هم بودیم و در آن جا کار می‌کردیم.

 

arrow

Yahia Rahimi: page | 1 |2 | 3 |4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 13 | 14 | 15 | 16 |

١٢

 
Hit Counter by Digits