تماس: info@azadsar.com

تازه ها

از خاطرات مهرنوش موسوی

به خاطر عدم رعایت حجاب در کومله خلع سلاح شدم !


مهرنوش موسوی

به خاطر عدم رعایت حجاب در کومله خلع سلاح شدم !

بعد از ورودم به صف پیشمرگان کومله در زمستان سال ۶۱ با شادی وصف ناپذیری خودم را تمامن به این صف متعلق میدانستم. از همان اول تلاشم این بود که در جامعه پیشمرگایتی آدم مفیدی باشم. لذا هر کار و وظیفه ای را که از دستم بر می آمد با جان و دل انجام میدادم. همان اول اما متاسفانه متوجه شدم و برایم سئوال شد که چرا مردان مسلح هستند ولی زنان مسلح نیستند. گروههای پیشمرگ که به آنها پل میگفتند فقط از مردان تشکیل میشد. هنوز مدتی از ورود ما به کردستان میگذشت و همزمان فعالین زن دیگری هم به صفوف کومله پیوسته بودند، اما رهبری کومله نمیدانست چه باید بکند؟ سنت پیشمرگایتی اصولن متعلق به مردان بود .

به خاطر عدم رعایت حجاب در کومله خلع سلاح شدم !
بعد از ورودم به صف پیشمرگان کومله در زمستان سال ۶۱ با شادی وصف ناپذیری خودم را تمامن به این صف متعلق میدانستم. از همان اول تلاشم این بود که در جامعه پیشمرگایتی آدم مفیدی باشم. لذا هر کار و وظیفه ای را که از دستم بر می آمد با جان و دل انجام میدادم. همان اول اما متاسفانه متوجه شدم و برایم سئوال شد که چرا مردان مسلح هستند ولی زنان مسلح نیستند. گروههای پیشمرگ که به آنها پل میگفتند فقط از مردان تشکیل میشد. هنوز مدتی از ورود ما به کردستان میگذشت و همزمان فعالین زن دیگری هم به صفوف کومله پیوسته بودند، اما رهبری کومله نمیدانست چه باید بکند؟ سنت پیشمرگایتی اصولن متعلق به مردان بود. زنان وظیفه داشتند به مردان جنگجو سرویس بدهند. پوزوانه ( نوعی جوراب ) ببافند، آشپزی کنند و غیره. یک هجوم سیاسی فعالین زن در اثر هلاکاست اسلامی سال ۶۰ این سازمان ر ا غافلگیر کرد. علاوه بر این تحرکات سیاسی زنان در جامعه ایران حول و حوش این سالها که حجاب را به اجبار سر زنان کردند بالا گرفت. این تحرک وارد سازمانهای سیاسی چپ ایران نشد، درکنار آن بی سر و صدا گذشت. فشار مساوات طلبی روی کومله باعث ایجاد تنشهای سیاسی زیادی شد. جالب اینجاست که اتحاد مبارزان کمونیست و کومله داشتند سر مسائل مربوط به شوروی با هم بحث میکردند، حتی سر اینکه مدتهاست دیگر ایران نیمه اش هم فئودالی نیست، بحث میکردند، اما یک سمینار سر این نداریم که مانیفست ورود و حقوق زن به این عرصه مبارزه سیاسی باشد. در بدنه تشکیلات اما غوغا بود. بخصوص در جنوب کردستان. مقاومتهای زیادی بر علیه مسلح کردن زنان صورت میگرفت. من با جرئت میتوانم بگویم در آن موقع دو خط، دو کانسپت، دو تا افق وجود داشت که هر دوی اینها در بیرون سرشان به دو تا جنبش اجتماعی وصل بود. یکی ناسیونالیسم بود. یعنی شما در جهان ناسیونالیسمی سراغ ندارید که طرف حقوق زن باشد. ناسیونالیسم کرد هم به همچنین! حزب دمکرات که در راس این جنبش بود رسمن و علنن ضد زن بود. این حزب تا مدتها زنها را وادار به ازدواج میکرد. به آن ژن به ژن میگفتند. حزب دمکرات بیشترین تبلیغات را علیه پیشمرگ شدن زنان میکرد. درون کومله این افق وجود داشت. معتقد بود کار زنان نیست. زن چه به اسلحه ! یک افق هم متاثر از همان مقاومتی بود که جلو حجاب ایستاد. جنبش حق زن و جنبش مساوات .وقتی کانفلیکت بالا گرفت، جریان کمونیستی کردستان از بالا این مقاومت را دور زد و اعلام کرد که زنان هم بایست مسلح شوند. جنگ فکری، فرهنگی و سیاسی اما برای لایروبی این سکسیسم ملی صورت نگرفت. بالاخره درجنوب هم ما را به دوره آموزشی فرستاده و مسلح کردند. من جزو اولین گروه زنان پیشمرگ در جنوب کردستان بودم. وقتی دوره آموزش نظامی و سیاسی ما به پایان رسید، در یک مراسمی به ما سلاح میدادند. من هم در صف قرار گرفتم. کسی که همکار یدی کریمی بود به من اسلحه ام را با کمربند حمایل فشنگ داد و همینطور که داشتم آنها را تحویل میگرفتم، یک روسری که مخصوص زنان کردستان بود را هم به من داد. من اول فکر میکردم چون حمایل فشنگ سنگین است،این را داد که من زیر کمربندم ببندم. وقتی داشتم این کار را میکردم، صدایم کرد و گفت داده مهرنوش ( به فارسی میشود خواهر ولی در کردی لااقل من احساس خواهر گفتن اسلامیها را نداشتم، اما از آن هم هیچ وقت خوشم نمی آمد.) این مال سر کردن است! من هم بی خیال گفتم ولی من روسری سر نمیکنم. همین شد. مثل برق پیچید. از آن پس هر جا میرفتم، مدام تذکر میدادند. خیلی اوقات روی سرم میگذاشتم چون سرد بود، همه اما میدانستند این حجاب نیست! حساسیتها رفته رفته بالا رفت. یک روز از محل اقامت دختران که به آن مقر دختران میگفتند بیرون آمدم، به مقر همگانی که رسیدم جلال پنجوئنی را با جمعی از پیشمرگان جلو در مقر دیدم. داشتند بلند بلند میخندیدند. لبخندی زدم تا از کنارشان رد بشوم، دیدم جلال به من گفت مگر نه داده مهرنوش! گفتم چی متوجه منظور شما نیستم ؟ گفت ما الان میگفتیم اگر یگ گردان پیشمرگه دختر را بفرستند برای یک کامیون رژیم کمین نظامی بگذارد، یکهو اگر یک ماشین باری پارچه زرق و برق دار رد بشود، یکهو دیدی عملیات را ول کردید، هر کسی یک طاق پارچه برداشته دارد میرود.من در آن لحظه فقط به صورت او نگاه میکردم. مثل فیلمهای سامت. یک عده را میدیدم که دهانشان برای خنده باز میشود. شانه هایشان میلرزد. تاسف و تاثر همه وجودم را گرفته بود. ۲۱ سال داشتم. یک آدمی که هزار تا مانع را پشت سر گذاشته، آمده بود برا ی عدالت اجتماعی و مساوات بجنگد. خشم بود. عصبانیت بود. افسوس بود. دیپرشن بود. نمیدانم. شاید هم همه اینها با هم بود. تمام قدرتم را جمع کردم به او بگویم به نظر من حرفی که شما میزنی اصلن خنده دار نیست و تحقیر زنان است. میدانی رفیق جلال دبیر تشکیلات ما آقای خسرو داور برای ما که آژیتاتورها و مروجین اتحاد مبارزان کمونیست بودیم در سال ۵۹ نامه نوشته بود به نام نامه دبیر و به ما توصیه کرده بود وقتی نشریه کمونیستی در خیابان دستمان میگیریم، سر و وضعمان را از مجاهدین متمایز کنیم. بخصوص زنها لباسی نپوشند که میان مردم اسلامی تلقی بشود! خنده اش را به من ادامه داد و گفت آنها روشنفکر بودند ! ما یک سازمان توده ای ( مردمی) هستیم. سرم را پایین انداختم و رفتم .
مدتها مسلح هم بودیم و ما را قاطی پل پیشمرگان نمیکردند. آنها برای خودشان عملیات میکردند، ما هم سرگردان بودیم. ما حتی یک دسته پیشمرگ هم نبودیم. چرا که اولن میخواستتند که یک مرد مسئول ما باشد. ثانین مردی پیدا نمیشد که بخواهد مسئول دسته دختران باشد. صدها توهین و تمسخر نصیب ما کردند. دست می انداختند. یکی رسمن گفته بود من مسئول قاطرها میشوم، مسئول دخترها نمیشوم. کمیته جنوب کومله بعده مدتها توانست حیدر گویلی را پیدا کند که آنقدر آدم کمونیستی باشد که علیرغم نیشخند بقیه این شغل را پذیرفته و مسئول سیاسی دسته پیشمرگان دختر بشود. من اعصابم داغان بود. با همه بحث میکردم. جواب هر شوخی لمپنی را میدادم. جلو دویست نفر دست بلند میکردم، بلند میشدم و این روشها و حرفهای بی مایه را نقد میکردم. عوضش مدام ضربه میخوردم. عمدن ایزوله ام کرده بودند. به رفقایی در تهران فکر میکردم که گفتند می مانند و ماندند و اعدام شدند. گاه اوقات دلم میخواست مانده بودم. برایم غیر قابل باور بود. شوکه شده بودم. معدود رفقای مردی که جزو این کمپ نبودند در گوشی میگفتند که این جو را قبول ندارند .
یک روز برفی که احساس میکردم حوصله حتی برای غذا خوردن هم ندارم، در روستای افراسیاب به زور زهر ا که اهل سنندج بود به مقر رفتم. سفره های درازی را انداخته بودند و دور تا دور آن روبروی هم نشسته بودند. ما دیر رسیدیم. رادیو روشن بود و صدای با صلابت محمد کمالی شرح عملیاتی را از پیشمرگان کومله میداد. من هنوز زبان کردی را بلد نبودم. زهرا برای من ترجمه میکرد. ما دیدیم جا برای نشستن سر سفره نیست. من به او پیشنهاد کردم که از روسریهایی که به ما دادند برای این کار استفاده کنیم. روسریها را روی زمین انداختیم و نانها را روی آن گذاشتیم و منتظر غذا شدیم. مشغول جمع کردن ظرفهای غذا بودیم که سکوتی عجیب بر مقر حکمفرما شد. در بالای مقر در جایگاه « بزرگان» طاهر خالدی عضو کمیته مرکزی و مسئول کمیته جنوب و کنار او بقیه نشسته بودند. در مقر چیزی حدود ۶۰ الی ۸۰ نفر نشسته بودند. جایگاهی در دیوار پشت سر طاهر خالدی جای پارک کردن سلاحها بود. شروع به صحبت کرد. من نمی فهمیدم چه میگوید. دستی به سبیلهایش کشید و صورت خالی از احساسات خودش را تکان داد. من فقط کلمه تهران را که ته ران تلفظ میکردند شنیدم. به زهرا با آرنجم زدم و گفتم یه ذره هم برای ما ترجمه کن! تهران شلوغه ؟ زهرا با صدایی ترسیده گفت نه خره، راجع به توه ! همینطوری که ابروهایم را به هم کشیده بودم و نگاهش میکردم، کلمه من؟ روی لبانم یخ زد! منجمد شد! طاهر خالدی به زهرا نگاه کرد و به فارسی گفت: شما به خاطر رعایت نکردن اصول ما که شامل سر کردن روسر ی میشود خلع سلاحید! من یک نفس عمیق کشیدم. کاری که همیشه در چنین مواقعی میکنم. یک صدایی درونم گفت: یا هم الان بلند میشوی، یا برای همیشه خفه میشوی! یک ندایی که همیشه مرا در چنین شرایطی راه میبرد. فرقی ندارد ۲۱ سالم هست یا نیست. بلند شدم سر پایم. گفتم من از شما سئوال دارم، در همه دادگاههای دنیا به زبان متهم حرف میزنند. من زبان شما را بلد نیستم. داشتم ادامه میدادم که حرف مرا در حالی که با اروگانس به طرف دیگر نگاه میکرد، قطع کرد و گفت من به کردی گفتم اینجا تهران نیست. اینجا ما به عقاید مردم احترام میگذاریم. حرکت شما باعث رم دادن توده ها میشود. من با همان قهرمانیهای مخصوص جوانان با رشادت ایستاده بودم و ادامه میدادم. گفتم من کمونیستم حجاب سرم نمیکنم. توده ها خودشان بی حجابند. رژیم در تهران نتوانست سر من روسری بکند.... نگذاشت ادامه بدهم. صدایش را بلند کرد و گفت: دستور تشکیلات است. زهرا پاچه شلوارم ر ا کشید.من گفتم اسلحه مال خودتان و نشستم. هرم صورتم را احساس میکردم. دستهایم را درجیب شلوارم کردم که لرزش آن را کسی نبیند. یکهو طاهر خالدی مرا صدا کرد و گفت : شما بایست اسلحه ات ر ا تحویل بدهی. من گفتم اسلحه من همانجا پشت سر شماست. گفت نه! شما بایست بلند شوی، بیایی به من تحویل بدهی. من قشنگ منظورش ر ا فهمیدم. قرار بود من یک رژه تحقیر جلو همه بروم. از پایین مقر تا بالا.بلند شدم. همان صدای مرموز درونم مشتی به پشتم زد و گفت صاف راه برو! از دم در مقر رفتم، به محل پارک سلاحها، ژ۳ قرازه ر ا در آوردم، جلو طاهر خان بردم، تحویل دادم و بعد اجازه داشتم به جایم برگردم. در تمام طول این مدت اما یک نفر، حتی یک نفر، از میان اینهمه کمونیستی که در آن مجلس نشسته بود کسی چیزی نگفت. هیچ! سکوت! نه اینی که میترسیدند. نه انتخابشان این بود. خیلی آدمها تصور میکنند شجاعت یک احساسی است مقابل ترس. به نظر من این نیست. شجاعت احساس نیست، عین تعقل است. دریغ اما از یک قدرت تعقل در این مجلس! نه فقط این، بلکه بعده این مراسم افسار مردسالاری قومی تازه باز شد. ترمزها بریده شد. هر کجا میرفتیم، هر کاری میکردیم بایست حساب پس داده میشد. خلع سلاح من یک پی ر وزی سیاسی علیه کمونیسم آن تشکیلات و علیه برابری طلبی بود. جالب این بود که من هنوز در میان فرهنگ ناسیونالیستی فرود نیامده بودم. نمی فهمیدم مفهوم این کار در نزد این سنخ تفکر چیست. نمیدانستم کیش اسلحه درنزد جنبش ناسیونالیستی یک کد گذاری فرهنگی سیاسی است. فردای روزی که ما را به جوله سیاسی میبردند، میدیدم کاک یدی کریمی اسلحه مرا حمل میکند. پیش خودم میگفتم این نوع مجازات را دیگه ما ندیده بودیم. به جای اینکه به من بگویند بایست اسلحه های بقیه را هم تو کول کنی و بیاوری، مرا راحت کردند، قشنگ برای خودم راه میروم، این بیچاره دارد بار مرا میکشد. بعده ها عشق عزیز و جان باخته ام مرا شیر فهم کرد که خانم جان ایشان شما را نه فقط در مقر تحقیر کرده بل در روستاه ها هم مردم لاابد فکر کردند تو اسیری !
بعده ها وقتی برای خسرو داور، ایرج آذرین و دکتر جعفر شفیعی که برای نوشتن مطلب برای نشریه پیشرو چند بار نزدش رفتم تعریف کردم باورشان نمیشد .
خیلی وقت است میخواستم برایتان بازگو کنم که از زنانه کردن مبارزه مسلحانه در کردستان تا صدا کردن زن در یک مقیاس اجتماعی در کاراکتر مبارزه امروز ما، از هشت مارسهای سرخ کردستان تا ارز ش پیدا کردن حقوق زن در هرگونه استراتژی چپ جنبش ما راه سخت و پر پیچ و خمی را از سر گذرانده است. هیچ دستاوردی را فرض نگیر !.

٣ دسامبر ٢٠١٧

 


 
Hit Counter by Digits