تماس: info@azadsar.com

arrow٩

اگر "کنگره‌ی اول کومه‌له" را نشست‌های مخفی‌ای، با حضور بنیان‌گزاران کومه‌له‌ای که بعدا تشکیل شد، بدانیم، کنگره‌ی دوم در حقیقت اولین کنگره‌ی علنی سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران – کومه‌له بوده است. اگر در باصطلاح کنگره‌ی اول مسئله، "چگونگی سازمان‌دهی خود و توده‌ها برای سرنگونی رژیم شاه" پاسخی به "چه باید کرد" بود، کنگره‌ی دوم مسئله‌ی گسترش سیاسی در سطح ایران و گسترش قدرت، حاکمیت و نفوذ کومه‌له بر بخش‌هائی از کردستان را در دستور کار قرار داد. مباحث مورد بحث در این کنگره بخصوص از جنبه‌ی تئوریک می‌بایست به این سوال پاسخ دهد که آیا کومه‌له سازمانی است کردی با اندیشه‌های کمونیستی و یا جزئی از اجزای جنبش کمونیستی ایران است.


طرح مسئله‌ی "فقر تئوریک" اعضای کومه‌له و پر رنگ شدن نیاز بیشتر به درکی مارکسیستی لنینیستی از مبارزه و تحقق ایده‌ی "دیکتاتوری پرلتاریا" نمادی بود از جریانی که می‌خواست کومه‌له را از سطحی محلی، یا به‌قول خودشان "کُردایّتی" به سازمانی چپ در سطح ملی (ایرانی) ارتقا دهد. از طرف دیگر بنیان‌گزاران کومه‌له خود از پایدارترین روشنفکران چپ دوره‌ی استبداد شاهی بودند و به لحاظ تئوریک نه تنها دست‌کمی از سایر اعضای جنبش چپ در ایران نداشتند، بلکه درست به خاطر آن‌که در دوره‌ی شاه مخالف مشی چریکی بودند و در طیف "سیاسی‌کار" قرار می‌گرفتند، نسبت به کادرهای مثلا سازمان فدائی از دانش تئوریک بالاتری برخوردار بودند.


اما زمانه عوض شده بود. حالا دیگر تعداد زیادی از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان خارج از کشور به ایران بازگشته و می‌خواستند در تعیین سرنوشت انقلابی کشورشان نقشی داشته باشند. البته در زمان شاه نیز تعدادی از وطن‌دوستان ساکن اروپا و آمریکا با هدف سرنگونی حکومت استبدادی به ایران برگشته بودند و نقشی در روند مبارزات طیف چپ در ایران  بازی کردند. در این‌جا می‌توان از سازمان توفان و سازمان انقلابی نام برد. اما این تشکلات با سرکوب‌های ساواک بسرعت درهم شکسته شد و بازماندگان شریف آن گروه‌های سیاسی مثل هادی جفرودی و سیامک لطف‌الهی سال‌های جوانی‌شان را در زندان‌های شاه بسر بردند.


اما محافل و سازمان های چپ در زمان شاه همواره نگاهی از بالا به گروه‌هائی داشتند که از خارج به ایران آمده بودند. اگر چه این افراد مارکسیسم –لنینیسم را بیشتر و بهتر از روشنفکران چپ داخل ایران مطالعه کرده بوده و بیشتر به آن احاطه داشتند اما رهبران جنبش چپ هاله‌ای از تحریم به دور آن‌ها قرارداده بودند که گویا این افراد (غالبا از خانواده‌های مرفه) از خارج آمده و به درد انقلاب ایران نمی‌خورند. به این افراد معمولا با "احترامی تحقیر‌امیز" نگاه می‌شد. مثلا در زندان زمان شاه شخصیتی مثل هادی جفرودی که به لحاظ اندوخته‌های تئوریک و تسلط بر ادبیات مارکسیستی در آن دوره کم نظیر بود، از ترکش فقر تئوریک مشی چریکی در امان نبود و رهبران آن مشی در زندان اجازه‌ی نزدیک شدن هوادارانشان به افرادی مثل او را نمی‌دادند.  


قیام ٥٧ و باطل شدن تئوری های چریکی، و بخصوص بازگشت بخش مارکسیست –لنینیست سازمان مجاهدین خلق به ایران این تابو را تا حدود زیادی شکست. دیگر مرزبندی با "از خارج‌امده‌ها" شکسته شده بود. دیگر مهم نبود که "از کجا آمده‌ای" مهم آن بود که "چه برای گفتن" داری. اگر در زمان شاه تعدادی از گروه های در خارج از کشور تشکیل ‌شده، برای انجام امر انقلاب به ایران می‌آمدند، حالا دیگر این افراد در ایران بودند و می‌خواستند به همراه "دیگران" تشکیلاتی  برای انجام "انقلاب سوسیالیستی" و "مبارزه با امپریالیسم" ایجاد نمایند. پروسه‌ی تطهیر نجس‌ها از همان اوائل قیام ٥٧ شروع شده بود. چپ‌ها دیگر نه تنها برای وحدت به یکدیگر نیاز داشتند، بلکه مهمتر از آن به دنبال افراد با مطالعه در طیف چپ "همسو با خود" می‌گشتند. آن‌ها می‌بایست حداقل در رزومه‌ی خود عنوان مارکسیست –لنینیست را می‌داشتند. در آن آشفته بازار کمتر چپی بود که بابک زهرائی و یا طیف‌های ضد استالینیستی را جدی بگیرد.


در شکستن تابوی در بالا ذکر شده، کومه‌له به عنوان یک سازمان "مطرح" در جنبش چپ ایران نقش مهمی را ایفا نمود. در سال ١٣٦٠ کومه‌له دیگر آن‌چنان به خود متکی شده بود که آزادانه در مورد "اتحاد یا ائتلاف" با گروه‌های دیگر صحبت کند. این رویه همچنین شامل روشنفکرانی که در خارج تحصیل کرده بودند و برای "امر انقلاب" به ایران بازگشته بودند نیز می‌شد.    

اگر این تئوری درست باشد که کومه‌له در دوره‌ی بین اعلام موجودیتش (اواخر سال ٥٧) تا تشکیل کنگره‌ی دوم  (فروردین ١٣٦٠) برسر دوراهی "تسلط بر ایران یا تسلط بر کردستان" رسیده بود، می‌توان ادعا کرد که با این پیش فرض، فهم مسئله‌ی ضرورتِ وحدت و ائتلافِ با "دیگران" از یکطرف و فهم انشعابات بعدی کومه‌له آسان‌تر می‌شود. در کنگره‌ی دوم سعید یزدیان طرفدار تاکید بر فهم اصول مارکسیسم –لنینیسم بود و از رابطه و وحدت با جریانات چپ نزدیک به کومه‌له صحبت می‌کرد. در این‌جا لازم به تذکر است که در این "جریانِ وحدت با نزدیکان سیاسی"، این تنها سعید یزدیان نبود که از آن دفاع می‌کرد.         

برای خوانندگانی که با "ادبیات مارکسیستی" کمتر آشنائی دارند توضیح این نکته ضروری است که مفهوم "تسلط" در بالا مفهومی ارزشی نبوده و به هیچوجه به باری منفی یا مثبت اشاره ندارد. این محتوا و عملکرد تسلط است که مورد ارزش‌گذاری قرار می‌گیرد. تسلط یک جنبش دموکراتیک می‌تواند به گسترش دموکراسی بیانجامد در حالی‌که تسلط یک جریان مستبد بر مردم حتی آزادی‌های ناچیز آن‌ها را بیش‌تر از پیش محدود می‌کند.

سعید یزدیان که از همان اول خود را مارکسیست –لنینیست می‌دانست و به ایجاد سازمانی کشوری برای "کار با طبقه‌ی کارگر و توده‌های زحمتکش"  معتقد بود، رابطه‌ی زیاد خوبی با جریان موسوم به "کُردایتی" نداشت. برای او کردستان به‌عنوان منطقه‌ای مناسب در ایران و با امکاناتی وسیع برای برای سرنگونی حکومت پهلوی یا خمینی مطرح بود. به نظر نگارنده دو گرایش مختلف در گرفتن و یا نگرفتن ارتباط با  رژیم عراق و احتمالا دریافت کمک از آن در همان بستر ذکر شده در بالا قابل توضیح است. کمک‌های رژیم عراق به گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی در کردستان می‌توانست به موقعیت این گروه‌ها و تسلط‌شان بر مناطق "آزادشده" موثر باشد. اما در سطح کشوری، روشنفکر چپِ ایرانی، همکاری یک جریان پیشرو را با رژیم استبدادی بعث عراق را غیر قابل بحث می‌دانست و آن‌را در آن زمان رد می‌کرد. موضوع کمک گرفتن کومه‌له از عراق در گفتگوی بین سعید یزدیان به‌عنوان عضو کمیته‌ی مرکزی کومه‌له با بهروز نابت به عنوان نماینده‌ی گروهی بی‌نام، در قسمت دیگری از این نوشته مجددا به‌میان خواهد آمد.                              

کوتاه این‌که ریشه‌ی دو دیدگاه موجود در کومه‌له‌ی سال ٦٠ به بعد مسئله دادن محوریت مبارزه به دو مقوله بود: "محور ایران است یا کردستان؟"، "ایران از راه کردستان یا کردستان از راه ایران؟".         

سعید یزدیان در بهار ١٣٥٨، درست مدت کوتاهی بعد از اعلام موجودیت کومه‌له، به تهران آمد، در کارخانه‌ی علاالدین (تهران جاده‌ی کرج) به کار کارگری پرداخت و در هسته‌ای که بهروز نابت تشکیل داده بود شرکت جست. با آغاز حمله‌ی سراسری جمهوری اسلامی به فرماندهی ابوالحسن بنی صدر، سعید یزدیان برای همیاری با رفقای کومه‌له‌اش، کار کارگری در تهران و هسته‌ی بهروز نابت را ترک کرد و به کردستان برگشت. اینبار و برای اولین‌بار سعید یزدیان نه دکتر بود و نه رئیس بیمارستان بانه، نه کارگر کوره‌ی آجر‌پزی بود و نه کارگر کارخانه علاالدین، او به مبارزی حرفه‌ای تبدیل شده بود. با این تفاوت که در همان حال به امور پزشکی رفقایش و پیشمرگه‌ها نیز رسیدگی می‌کرد.

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

٩

 
Hit Counter by Digits