تماس: info@azadsar.com

٢ ٨

ایرج فرزاد در "بخش ١٣ زندگی و زندگی من" (٢٠ آذر ١٣٩٢) می‌نویسد:

"کسانی که دستگاه تصویر سازی ضدکمونیسم، بطور اخص تحت رژیم اسلامی، سعی کردند با لت و پار کردن جسم و روح آنان در زیر شکنجه و تحت فرمان موجودات ضد بشری چون خلخالی و لاجوردی و موسوی تبریزی و محسن اژه ای و امثالهم، از آنان تصویر یک "درهم شکسته"، "تواب"، و "تسلیم شده" ارائه بدهند و علیرغم سپردنشان به جوخه های آتش، یاد و خاطره آنان را با یک تصویر زشت همراه کنند. از اینها باید اعاده حیثیت کرد. نه فقط بخاطر اینکه حساب اکثریت آنها را از تعدادی انگشت شمار که تماما جذب سیستم جنایت شدند جدا کنیم، بلکه به این علت نیز که حقایق و فاکتهای روشنی اثبات میکند که آن انسانها حتی درست در کورانِ نشان دادنِ آن ضعفها و در آستانه اعدام، شرافت انسانی را پاس داشتند و بسیاری اطلاعات را که میتوانست بسیاری دیگر را به چنگ دژخیمان اسلامی گرفتار کند، هر گز افشا نکردند و با خود بزیر خاک و گورهای بی نام و نشان بردند".

" سعيد در ادامه ھمان خط دیرین فعاليت سياسی خود، و با تعميق آن در جریان بلوغ کمونيسم در دل تحولات انقلاب ۵٧ و مباحث داغ سياسی و تئوریک، عميقا به فعاليت در ميان کارگران صنعتی باور داشت و در تشکيلات تھران کومه له و اتحاد مبارزان کمونيست واقعا کارساز بود . سعيد بعد از حضور در تلویزیون، به فاصله کوتاھی، در سال ۶١ (منظور سال ٦٢ است) تيرباران شد . دلائل زیادی وجود دارد که او بسياری از اطلاعات خود را لو نداد . در این رابطه اظھارات منصور حکمت در جلسه تاریخ شفاھی " ازکومه له تا حزب کمونيست ایران " که علاوه بر منصور حکمت من و حمه سور نيز از ارائه دھندگان این سمينار ھستيم، غير قابل انکار است . من به این نوارھا تازگيھا، به درخواست خود و موافقت و ھمراھی آذر ماجدی دسترسی یافتم و آنھا را با حذف برخی نکات امنيتی، دیجيتایز کرده ام که بزودی در سایت بنياد منصور حکمت و دیگر سایتھا و از جمله سایت شخصی خود من، در دسترس عموم قرار خواھند گرفت" .

ابراز تاسف عبدالله مهتدی از آن‌چه کومه‌له در مورد سعید یزدیان و یارانش در سال ١٣٦٢ بیان کرده بود

در سفری که نگارنده برای دیدار یکی از دوستانش در اوائل سپتامبر سال ٢٠٠٠ به لندن کرده بود، یکی از رفقای قدیمی کومه‌له با او تماس گرفت و گفت عبدالله مهتدی مایل به دیدار اوست. محل قرار خانه‌ی میزبان نگارنده بود.. دیدار روز ٧ یا ٨ سپتامبر سال ٢٠٠٠ صورت گرفت. در این دیدار که تا پاسی از نیمه شب یه‌طول کشید، عبدالله مهتدی به یاد‌آوری از سعید یزدیان و ‌قدردانی از او پرداخته و از قضاوت نا درست در مورد او، پس از برنامه‌ی تلویزیونی رژیم صحبت کرد. عبدالله به نگارنده‌ی این نوشته گفت از بابت آن‌چه ناروا در مورد سعید یزدیان رفته است عذرخواهی می‌کند. نگارنده از عبدالله ‌پرسید چرا از شخص او عذرخواهی می‌کند. پاسخ عبدالله این بود که "از تو به نمایندگی از طرف خانواده‌ی یزدیان عذرخواهی می‌کنم". نگارنده با سپاسگزاری از صحبت‌های عبدالله مهتدی، به او گفت "عذرخواهی شما را به خانواده‌ی سعید منتقل خواهم کرد. اما فکر نمی‌کنید که این عذر خواهی نه در یک نصف شب در لندن بلکه در جای دیگری باید صورت بگیرد؟". عبدالله مهتدی جواب می‌دهد که "این عذر خواهی در جای دیگر نیز باید صورت گیرد".

در جریان گذشت ٣٠ سال اخیر، دنیا دست‌خوش تغییرات مهمی شده است از فروپاشی اتحاد شوروی و بلوکش گرفته تا اختراع و عمومی شدن اینترنت و پالتاک و فیسبوک. افراد و سازمان های سیاسی ایران نیز علی‌رغم  مقاومت‌های‌شان مشمول تغییرات قرن بیست‌و‌یکم شده و یا خواهند شد.

در سال ١٣٦١ روشنفکران و مبارزین ایران به تحلیلی مشخص از سرکوب خونینی که جمهوری اسلامی پیشه کرده بود و به یک کار مثبت فرهنگی گسترده نیاز داشتند. این‌کار فرهنگی به دلیل ورشکستگی و ناتوانی روشنفکران و "استبداد زدگی‌شان" هرگز انجام نشد. از طرف دیگر، ما توده‌های کم دانش و کم اندیش، نان را به‌نرخ روز می‌خوریم و خودمان را پشت "رهبران" قایم می‌کنیم که در روز مبادا "زنده باد" و "مرده باد" نصیب‌شان کنیم. با همه‌ی تغییرات انجام شده هنوز هم "من آنم که منصور حکمت بود پهلوان". به‌جای منصور حکمت هر نام دیگری را که خواستید میتوانید بگذارید. اگر نقدها و فحش هائی که، بعد از ٣٠ سال، به خاطر مقاله‌ی "خروش انقلاب و زوزه‌ی توابین" نثار عبدالله مهتدی شده است را بررسی کنیم چاره‌ای نداریم جز اینکه تصور کنیم که در شبی که حضرت عبدالله به "معراج" رفته بوده است، محتوای آن مقاله به او "وحی" شد بود. والا طور دیگری نمی شود قضیه را بررسی کرد.

انگار عبدالله مهتدی از آسمان افتاده بوده است. نه، این خواست کومه‌له بود که عبدالله را مجبور می‌کرد به عزیزترین رفقایش بد بگوید. و البته خود او نیز عضوی از کومه‌له بود و بیشتر از آن‌چه که میدانست نمی‌توانست انجام دهد. اما این‌که روز بعد عده‌ای با سخنرانی او موافق نبوده‌اند، زیاد فرقی در مسئله ندارد، چرا که اثری از آن مخالفت به بیرون درز نکرد. از این گذشته در مقابل آن تعداد اندک، گروه زیادی از اعضا و هوادارن کومه‌له وجود داشتند که پشتیبان آن سخنرانی بودند. اگر منصور حکمت با یک سخنرانی می‌توانست رفقایش را قانع کند که "زندانیان قربانی رژیم هستند"، چرا عبدالله نتواند بگوید " توابین زوزه می‌کشند". تا وقتی‌که ما "عنان اندیشه" را به رهبران‌مان بسپاریم آش و کاسه همین است. مرادِ بدونِ مرید و مریدِ برونِ مراد غیر قابل تصورند. این نیاز مرید است که مراد را پدید می‌آورد. نیاز به کسی‌که به‌جای او بیاندیشد و به او خط بدهد، و در مقابل، مرید به مراد اگر "وجه" ندهد، "وجهه" می‌دهد و مراد به آن نیز راضی است. 

 

نا همگونی شکنجه با سرشت انسان

آن‌چه بعد از گذشت بیش از ٣٠ سال به اختصار می‌‌توان گفت این است که گروهی از مبارزان راه آزادی ایران توسط رژیم ولایت فقیه دستگیر شدند، شکنجه شدند و تعدادی از آن‌ها در زندان‌های جمهوری اسلامی به‌قتل رسیدند. در این میان قضاوت و رفتار "رفقای دستگیر نشده‌ی" این آزادی‌خواهان در مورد دستگیر شدگان بر این "روحیه"  قرار داشت که آن‌ها می‌بایست "شکنجه‌ها را تحمل می‌کردند و به خواسته‌های رژیم تن در نمی‌دادند".

نمونه‌ی یکی از زندانیانی که به خواسته‌ی رژیم، برای اظهار ندامت، تن در نداد، محمد جواد قائدی از فعالین با سابقه‌ی جنبش آزادی‌خواهی روشنفکران ایران است. بنا به شهادت‌های منتشر شده، مبارز آزادی‌خواه محمد جواد قائدی، که در رابطه با کومه‌له دستگیر شده بود، زیر شکنجه‌های طاقت‌فرسا قرار گرفت و تا لحظه‌ی به قتل رسیدنش در زندان اوین حاضر به شرکت در برنامه‌های تبلیغاتی رژیم نشد. سایت ایران رایتس اُرگ جریان مقاومت محمد جواد قائدی را مختصرا این‌طور بیان کرده است:

javad_ghaedi

محمد جواد قائدی

"آقای قائدی یک سال در کمیته مشترک و حدود سه ماه در زندان اوین محبوس بود . در همان ٢٤ ساعت اول خواهرش او را از زیر چشم‌بند دیده بود که یکی از پاهایش به طور عجیبی متورم شده بود. آقای قائدی در ملاقاتی با خواهرش در اواخر فروردین ١٣٦٢ در کمیته مشترک به او گفت که محاکمه شده بود. او اظهار داشت که حدود یک سال در سلول انفرادی نگه داشته می‌شد و به شدت شکنجه شده بود، به طوری که كلیه‌هایش از كار افتاده، سراسر بدنش قارچ پوستی گرفته و اكثر دندان‌هایش از شدت ضربات ریخته بود. هفته‌ها به یکی از پاهایش کابل می‌زدند و سپس به پای دیگرش، که او را وادار به قبول مصاحبه تلویزیونی کنند ولی او نپذیرفته بود" .

دو نکته در قضاوت‌های "مبارزین دستگیر نشده" در مورد "مبارزین دستگیر شده" به چشم می‌خورد: یکی "کمیت و کیفیت اطلاعاتی که زندانی در بازجوئی به رژیم داده" و دوم کمیت و کیفیت رفتار زندانی در پروژه‌های تبلیغاتی رژیم" است. در کفه‌ی هر دوی این قضاوت‌ها، آن‌چه مورد بررسی قرار نمی‌گیرد شخصیت، اندیشه‌ها و فعالیت‌های زندانیان قبل از دستگیریشان می‌باشد. انگار زندانی‌ای ‌که زیر بازجوئی مجبور به "حرف زدن" شده است، خودش خواسته است که حرف بزند، و یا زندانی‌ای که "طعمه‌ی" تبلیغاتی رژیم قرار گرفته است، به اختیار خودش بوده است. خود پدیده‌ی "شکنجه" و چگونگی آن در این قضاوت‌ها غالبا آن‌چنان "بدیهی" است که با وجود "نام بردن ار آن" مورد بررسی قرار نمی‌گیرد. در میان ما ایرانیان فرض بر این گذاشته شده است که "مبارز شکنجه را تا آخر باید تحمل کند و اگر نکرد بر حسبِ توقعاتِ ما از او و کمیت و کیفیت رفتارش، به درجاتی "بی حیثیت" و در مراتبی  "عاق" خواهد شد. این "وحشت از عاق شدن" را مبارزین قبل از دستگیریشان با دیدن و یا شنیدن نمونه‌هائی حس کرده‌اند. از طرف دیگر خودِ این وحشت تبدیل به فیلتری می‌شود که تعداد مبارزین برای سرنگونی رژیم را کم می‌کند.

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 29 | 30 |

٢٨

 
Hit Counter by Digits