تماس: info@azadsar.com

٢٥

گفتگو با نسرین نودینیان در مورد جریان دستگیری‌های آبان ١٣٦١ در تهران

پروین نودینیان (خواهرم، عضو تشکیلات تهران کومه‌له) آن شب تصادفا با من بود. من اطلاع نداشتم که او قرار بود فردای آن روز با سعید یزدیان (همسرش) به کردستان بروند. این را او بعد‌ها در زندان به من گفت. در حقیقت او خواسته بود قبل از رفتنش به کردستان چند ساعتی با هم باشیم. مدت‌ها بود که هم‌دیگر را ندیده بودیم. آن روز عصر (٢٢ آبان) ما با هم بیرون رفتیم و چند ساعتی را بیرون از خانه سپری کردیم. در خیابان متوجه شدیم که کسی با موتور ما را تعقیب و همه‌جا ما را دنبال می‌کند. فکر کردیم که آن مرد موتوری یکی از اراذل و اوباش جمهوری اسلامی است که معمولا مزاحم خانم‌ها می‌شوند.

خانه‌ی ما در پیچ شیمران قرار داشت. ساختمان اداری مصادره شده‌ای بود که بعد از قیام تبدیل به آپارتمان‌هائی مجزا برای سکونت شده بود. من و هوشنگ ایمانی در آن‌جا زندگی می‌کردیم. ما در رابطه با "هسته‌ی کمونیست کارگری" یکی از اجزای منشعب شده از "سازمان  رزمندگان آزادی طبقه‌ی کارگر" فعالیت می‌کردیم. این هسته مستقیما با کومه‌له ارتباط داشت و مسئول آن هوشنگ ایمانی بود که احتمالا در ارتباط مستقیم با سعید یزدیان بود. من و هوشنگ که در ابتدا در ارتباطی تشکیلاتی با هم کار می‌کردیم بعدا با هم ازدواج کرده بودیم. هوشنگ ایمانی سیسانی در سال  ١٣٣١ در رضائیه متولد شده بود. متاسفانه عکسی از او ندارم.

از یکی دو ماه قبل از دستگیری، متوجه شدیم که در پائین ساختمان، کنار ورودی ساختمان در خیابان، مردی بساطی پهن کرده بود و شامپو و وسائل دیگر می‌فروخت. بعدا فهمیدیم که این شخص از پادو ها و کشیک‌چی‌های سپاه پاسداران بوده است وما ها را زیر نظر داشته است. این مسئله را ما در زندان از بازجو ها شنیدیم.

تا عصر من و پروین بیرون از خانه بودیم و کمی خرید کردیم. حدود ساعت هفت و نیم به خانه برگشتیم. هوشنگ هم ساعت ٨ یا ٩ به خانه رسید. به‌محض ورودِ هوشنگ به خانه، قبل از آن‌که او فرصت تعویض لباسش را بیابد، کسی درِ خانه را زد. فکر کردیم که همسایه است اما به‌محض باز کردن درِ خانه سه پاسدار وارد خانه‌ی ما شدند. گفتند مسئله مواد مخدر است و در ماشین شما مواد مخدر پیدا شده است و ما باید برای تحقیقات همراه آن‌ها برویم. ما را سوار آسانسور نکردند و از طریق پله پائین بردند. راه پله در تصرف سپاه بود. در هر طبقه یک یا چند پاسدار کشیک می‌دادند. در بیرونِ ساختمان هم تعدادی از آن‌ها منتظر ایستاده بودند. هوشنگ را سوار یکی از ماشین‌ها کردندو من و پروین را هم سوار ماشینی دیگر. پروین موفق شد در چند جمله توصیه‌هائی به من بکند. پاسدارها که متوجه شده بودند ما در حال صحبت هستیم، مانع ادامه‌ی آن شدند.  ما را با چشم‌نبد و سر به پائین، به زندان کمیته‌ی مشترک بردند. من برای اولین بار در آن‌جا شنیدم که اسم مستعار پروین، "نسرین" بوده است.  

این‌که هوشنگ هم آن روز، بیرون از خانه، تحت تعقیب بوده یا نه، من اطلاعی ندارم، ولی ما آن روز تحت نظر و تعقیب بودیم. و مطمئنم که خانه‌ی ما نیز تحت نظر بود. حدس من این است که آن‌ها پس از تحت نظر گرفتن عده‌ی زیادی، آن روزها را زمان عملیات دستگیری گسترده قرار داده بودند. من فکر می‌کنم که ما از یکی دو ماه قبل از دستگیری در یک "تور پلیسی" قرار گرفته بودیم. دستگیری ما هم در آن شب بخشی از طرحی بود که سپاه از مدت‌ها قبل روی آن کار کرده بود. آن شب منتظر بودند که هوشنگ هم به خانه برسد و بعد هجوم به خانه‌ی ما را عملی کنند. اما حضور پروین در خانه‌ی ما اتفاقی بود. اگر او آن شب به خانه ی ما نیامده بود احتمالا دستگیر نمی‌شد. بسیاری از محل‌هائی که پروین و سعید برای اقامت کوتاه از آن ها استفاده می‌کردند. هرگز لو نرفتند و خارج از طرح کنترل و تعقیب سپاه قرار داشتند. درست مثل سعید که اگر همراه بهنام رضائی به خانه‌ی او نمی‌رفت احتمالا دستگیر نمی‌شد. خانه ی ما و خانه‌ی بهنام رضائی مثل خیلی‌ جاهای دیگر در طرح عملیاتی سپاه قرار داشتند.

روز دستگیری ما ٢٢ آبان بود اما بعد ها در زندان شنیدم که روز ٢١ آبان نیز عده‌ای را دستگیر کرده بودند. ما حدود ٩ ماه در زندان کمیته‌ی مشترک بودیم و بعد از آن ما را به زندان اوین بردند.

به‌نظر می‌رسد که بخش‌هائی از تشکیلات تهران کومه‌له، اتحاد مبارزان و گروه‌های دیگر مرتبط با آن‌ها، حدود سه ماه تحت نظر  سپاه پاسداران قرار داشته‌اند. اطلاعاتی را که بازجوها به دستگیر شدگان میدادند تنها اطلاعاتی نبود که با شکنجه بدست آن‌‌ها آمده باشد. مثلا یکی از زندانیان  گفته بود که او را سه ماه قبل از دستگیریش، همراه پروین نودینیان دیده بودند که در زمان قرار آن فرد سبدی در دست داشته و مثلا چادر گل‌دار سرش بوده.

من فکر می‌کنم اکثر دستگیر شدگانِ کومه‌له و گروه‌های مرتبط با آن از طریق یک "تور امنیتی" گسترده دستگیر شده بودند نه این‌که آن‌ها یکدیگر را لو داده باشند. مثلا در مورد خودم، از من اطلاعات فردی نمی‌‌خواستند. از من می خواستند که تائید کنم که عضو تشکیلات بوده‌ام.

در مورد برنامه‌ی تلویزیونی‌ای که رژیم نشان داد من آن را از تلویزیون ندیدم بلکه فقط صدای آن را شنیدم که از بلندگو پخش می‌شد. اما برنامه‌های تلویزیونی‌ای هم بودند که برای مصرف داخل زندان تهیه می‌شدند. مثلا مارا برای دیدن یک "مصاحبه" در محلی قرار دادند که با چیدن تخته به دور و بر ما، ما را به‌اصطلاح از هم جدا کرده بودند. ما فقط می‌توانستیم از پائین به بالا، جائی که دستگاه تلویزیون نصب شده بود، نگاه کنیم. تصویر و صدای چهار نفر از تلویزیون پخش شد، سعید، طیب و امین را به یاد دارم، اما اسم نفر چهارم به‌خاطرم نمی‌آید. گویا این آن برنامه ای نبود که در بیرون نشان داده بودند و یا می‌خواستند نشان دهند. اما شنیده‌ام و میدانم که به خیلی از کسانی‌که در آن مصاحبه "نشان داده شده بودند" از قبل گفته بودند که "این مصاحبه‌ی تلویزیونی نیست و آن‌ها فقط باید اسم‌شان را بگویند".

آن‌چه آن‌روزها در زندان مورد بحث زندانیان قرار داشت مسئله‌ی "ندامتِ تاکتیکی" بود. تعداد زیادی از دستگیر شدگان، ارتباط‌شان را با کومه‌له و یا گروه‌های دیگر، و یا حتی داشتن گرایشات سیاسی را به‌خاطر اوضاع وحشتناک شکنجه در بازجوئی انکار کرده بودند. آن‌طور که پروین برای من تعریف کرد سعید یزدیان و بچه‌ها دیگر "ندامت تاکتیکی" را برای حفظ "آن‌چه که امکان حفظش بود"، کم کردن فشار شکنجه ها و احتمالا تعداد اعدامی‌ها، پذیرفته بودند. آن‌ها فکر می‌کردند که در بیرون از زندان و به‌خصوص رفقای‌شان در جریان مسئله هستند و آن‌را می‌فهمند. فکر می‌کردند "کسی این حرف‌ها را باور نخواهد کرد و همه میدانند که ما در این برنامه‌ها دروغ می‌گوئیم". این مقوله‌ی "ندامت تاکتیکی" قبل از پرونده‌ی کومه‌له نیز در زندان وجود داشت و مجاهدین به‌طور سازمان‌داده شده از آن استفاده می‌کردند. سازمان مجاهدین با استفاده از آن "مشکلی" نداشت. منظور حفظ خود و حفظ سازمان با پرداخت  هزینه‌ای مشخص بود.

خیلی از بچه‌هائی را که من از نزدیک می‌شناختم و مثل بچه های دیگر شکنجه شده بودند و بسیار مقاوم هم بودند، در زندان نماز می خواندند. این به‌خاطر آن نبود که آن‌ها یکباره در زندان "مسلمان شده بودند". آن‌ها در ابتدای دستگیری، در بازجوئی گفته بودند که فعالیتی نداشته و اشتباها دستگیر شده‌اند. بنا بر این می‌بایست رفتارشان با آن‌چه در بازجوئی گفته بودند منطبق باشد. استفاده‌ی بازجوها از این افراد به‌عنوان سیاهی لشکر در نشست‌ها و مصاحبه‌ها زیاد بود. این افراد یا می‌بایست بگویند که عضو تشکیلات بوده‌اند و در موردش بازجوئی پس دهند ویا به بازی آن نقشِ "غیر سیاسی بودن" ادامه دهند و مورد سوء استفاده‌ی رژیم هم قرار بگیرند. گروه دیگر افرادی بودند که در بازجوئی قبول کرده بودند که فعالیت‌هائی داشته‌اند ولی عضو فعالی نبوده‌اند. این گروه از افرادی بودند که به‌اصطلاح توبه‌ی تاکتیکی کرده بودند که فشار به‌خود و صدماتِ بیشتر به تشکیلات را مانع شوند. خیلی از افراد این دو گروه می‌توانستند مورد سوء استفاده در برنامه‌های تبلیغاتی سپاه در زندان و یا بیرون قرار گیرند. اما این خود بازجو‌ها و مقامات امنیتی بودند که تعیین می‌کردند از چه‌کسانی استفاده کنند و یا این استفاده تا کجا باید پیش برود.        

به‌نظر من و تا آن‌جا که من اطلاع دارم پرونده‌ی بچه‌ها به‌لحاظ بازجوئی را می‌توان به چهار دسته تقسیم کرد. افرادی که سابقه طولانی فعالیت سیاسی داشتند و موقعیت تشکیلاتی‌شان برای رژیم کاملا روشن بود، مثل سعید، نمی‌توانستند فعالیت‌هائی که بازجوها از آن اطلاع داشتند را انکار کنند. دسته‌ی دیگر افرادی بودند که قبول کرده بودند فعالیت "ناچیزی" داشته‌اند و مثلا جزوه‌ای خوانده و یا در تظاهراتی شرکت کرده بودند، ولی فعال تشکیلاتی نبوده‌اند. دسته‌ی سوم زندانیانی بودند که از بیخ و بن هر نوع رابطه‌ی تشکیلاتی با سازمان‌های سیاسی را انکار کرده و خود را به عنوان یک فرد "غیر سیاسی" معرفی کرده بودند. رفتار این دو گروه آخر در زندان میبایست حتی بدون "ندامت تاکتیکی" حداقل منطبق با بازجوئی‌شان باشد. بسیاری از آن‌ها نماز می خواندند و در جلساتی که پاسداران تشکیل می‌دادند شرکت می‌کردند. اما گروه اول که سعید هم جزء آن‌ها بود "ندامت تاکتیکی" را عنوان می‌کرد. پروین به سعید گفته بود "این ها توبه‌ی تاکتیکی را باور نخواهند کرد، تو را خواهند کشت". سعید در جواب گفته بود "میدانم مرا می‌کشند ولی مسئله نجات دادن چیز‌هائی است که هنوز می‌توان نجات داد". گروه چهارم افرادی بودند که در مراتب و در موضوعات مختلف در مقابل زندانبانان مقاومت ‌کردند و ندامت تاکتیکی را نپذیرفته بودند.   

نکته‌ی دیگر آن است که به نظر من حتی تعدادی از افرادی که در سال‌های ٦١ و ٦٢ "توبه تاکتیکی" نکردند و مقاومت زیادی هم کرده بودند، در سال ١٣٦٧  برای کم کردن فشار و یا زنده ماندن مجبور به پذیرش "توبه‌ی تاکتیکی" شدند.

در مورد شکنجه‌های وارد شده به سعید من از پروین شنید بودم که بازجوها یکبار مجبور شدند او را که وضعیتش خطرناک شده بود به بیمارستانی در بیرون از زندان منتقل کنند". (پایان گفتگو)

 

دست‌آوردِ رژیم از شکنجهِ (بازجوئیِ) سعید یزدیان 

با توجه به این‌که دسترسی به اسناد بازجوئی سعید یزدیان در این شرایط غیر ممکن به‌نظر می‌رسد، اما  حاصل رفتار او در بازجوئی را می‌توان با بیان  فّکت‌های مستندی بررسی کرد.

سعید یزدیان در بازجوئی‌های اولیه بشدت شکنجه شد. خود او، شدت این شکنجه‌ها را در پیامی از زندان به نگارنده‌ی این نوشته این‌طور بیان کرد: "خانه‌ی آقا دائی مثل بهشت بود". این جزئی از پیغامی بود که او برای نگارنده فرستاد. او که در زندان شاه به‌شدت شکنجه شده بود و تا ماه‌ها از زور شکنجه قادر نبود روی پاهایش به‌ایستد آن دوره را "مثل بهشت" تعریف می‌کند. در زمان شاه، وقتی نگارنده در زندان بود و سعید به ملاقاتی می‌آمد و یا پیغامی می فرستاد، برای مخفی‌کاری از اصطلاح "خانه‌ی آقا دائی" به‌جای ساواک و از واژه‌ی "بیمارستان" به‌جای واژه‌ی "زندان" استفاده می‌کردیم.

بر اساس شنیده‌هائی از نزدیکان سعید یزدیان، او در ابتدای دستگیریش حداقل یکبار کوشید به زندگیش خاتمه دهد. اما تلاش او برای خودکشی موفقیت آمیز نبود.

بدن و جثه‌ی سعید یزدیان علیرغم ضعیف و بیمار بودنش تا آن‌جا شکنجه‌ها را متحمل شد که زیر شکنجه جان نداد. اما از طرف دیگر تحمل شکنجه در زورآزمائی بین قدرت جسمی از یک‌طرف و نیروی آرمانی  (روحی) او از طرف دیگر قرار داشت. او می‌بایست کاری بکند تا از فشار شکنجه بر جسم و روانش بکاهد.

به دلایلی که در ادامه خواهند آمد، به‌نظر می‌رسد که سعید یزدیان در مقطعی از بازجوئی (شکنجه) تصمیم می‌گیرد برای حفظ اطلاعاتش در مقابل رژیم، چهره‌ی جدیدی از خود نشان دهد و نقش دیگری را بازی کند. در آن مقطع او نقش "برگشته" از عقایدش را بازی کرده و آن‌را تا به آخر به‌پیش می‌برد. او دقیقا آگاه است که چه می‌کند. او در این تصمیم‌گیری انتخاب زیادی نداشت. از طرفی شکنجه‌ها را بیش‌تر از آن نمی‌توانست تحمل کند و از طرف دیگر می‌خواست به رفقایش و مبارزه‌ی آن‌ها وفادار بماند. او می بایست برای کم کردن شکنجه یا اطلاعاتش را بدهد، با رژیم همکاری کند و سرانجام تیرباران شود، ویا نقش "همکاری با رژیم" را بازی کند، خودِ خود را مورد "لعن" رفقایش قرار دهد و سر انجام تیرباران شود. آن‌چه سعید یزدیان توانست نجات دهد رفقایش بودند و آن‌چه رژیم نابود کرد جسم سعید یزدیان بود بدون آن‌که موفق شود جان و آرمان او را بگیرد.

در جائی خواندم که گویا سعید به مبارز گرامی رضا عصمتی گفته است که او "دیگر انگیزه‌ای برای زنده ماندن ندارد". شاید نقل قول کننده توقع داشته که سعید یزدیان به زندانیان دیگر بگوید که او "دارد نقش بازی می‌کند،به آرمان‌هایش وفادار است و اطلاعاتی را که دارد نداده است".

تا آن‌جا که نگارنده به خاطر دارد، از محتوای صحبت‌های سعید یزدیان در برنامه‌ی تلویزیونی سپاه پاسداران در پائیز ١٣٦١ به راحتی می‌شد فهمید، چیزی که از زبان او جاری می‌شود متنی نیست که از جانب فردِ سیاسی با تجربه‌ای مثل او بیان شده باشد. خوشبختانه رفقای سعید در کومه‌له این مطلب را درک نکرده و به "لعن و فحش دادن" به او پرداختند. این‌که آیا آن رفقا "حق داشتند" به مبارزِ آزادی‌خواهی مثل سعید یزدیان توهین کنند مسئله‌ی دیگری است، که در جای دیگری به آن پرداخته خواهد شد. اما در عمل "نفی و لعن" سعید یزدیان توسط رفقایش او را در اجرای نقشی که بازی می‌کرد یاری نمود. چرا که بازجوها می‌بایست باور کنند که او "تخلیه‌ی اطلاعاتی شده و پشیمان است".

 

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

٢٥

 
Hit Counter by Digits