تماس: info@azadsar.com

٢٤

آپ دیت ٦ دسامبر ٢٠١٣

سعید یزدیان مدتی بعد از دستگیری به همراه تعداد زیادی از اعضا و مرتبطین با تشکیلات تهران کومه له، توسط سازمان امنیت ولایت فقیه در تلویزیون نشان داده می‌شود. در این برنامه‌ی تلویزیونی بازجویان از زبان سعید یزدیان و تعداد دیگری از رفقایش از جمله می‌گویند که "مبارزه با جمهوری اسلامی اشتباه است، مبارزین آزادی‌خواه ایران با عراق و امپریالیسم همراهند و سازمان‌های طرفدار حقوق بشر نباید برای آزادی آن‌ها اقدامی انجام دهند".

روز ٦ شهریور ١٣٦٢ سعید یزدیان و تعدادی از رفقایش در زندان اوین به‌قتل می‌رسند. بازجویان در فاصله‌ی دستگیری و به قتل رساندن تعدادی از مسئولین و مرتبطین با تشکیلات کومه له، از جمله سعید یزدیان، آن‌ها را مجبور به شرکت در برنامه‌های تبلیغاتی کرده و وادار به شرکت در بازجوئی عده‌ای از زندانیان دیگر می‌کنند. این زندانیان مجبور بودند به زندانی‌ای که بازجوها با آن‌ها روبرو می‌کردند بگویند: "حرف‌هایتان را بزنید، این‌ها همه چیز را می‌دانند، با بازجوها همکاری کنید ..." واز این دست.

یکی از زندانیان روبرو شده با طیب عباس روح‌الهی در مصاحبه‌ای با نگارنده این‌طور توضیح داده است:

"در بازجوئی‌های بعدی یکبار طیب را با من روبرو کردند، این دیدار هیچ‌وقت از خاطرم بیرون نمی‌رود. یک بعد از ظهر بود که  طیب را آوردند. به من گفتند چشم بندت را بالا بزن. در فرصتی که پیدا کردم از او پرسیدم که آیا درست است که می‌گویند او از افکارش برگشته است؟ طیب نزدیک تر آمد، گوشه‌ی چادرم را گرفت. احساس کردم همان رابطه‌ی دوستی  بیرون از زندان است. طیب به کُردی من گفت: " خالو گیان، گی خواردن (دوست عزیز، این‌ها گُه می‌خورند)، این‌ها ما را از بین بردند، شکاندند. من خودکشی کردم ولی نمردم". از طیب پرسیدم "آیا مذهبی شده‌ای؟" گفت "خودت را اذیت نکن". من در حال گریه کردن بودم که بازجو آمد توی اتاق و گفت: "چشمم روشن، به‌جای این‌که نصیحتش کنی جلسه‌ی تشکیلاتی گذاشتین".

این جریان "همکاری زندانیان با بازجو‌ها و امنیتی‌ها" را می‌توان از گوشه‌های گوناگونی بررسی کرد. معروف‌ترین آن این است‌که "زندانیان سیاسی، به‌ویژه رهبران و مسئولین سازمان‌ها، باید تا آخر مقاومت کنند و اجازه ندهند رژیم آن‌ها را به ابزار اطلاعاتی، تبلیغاتی و امنیتی‌شان تبدیل کند". به پاداش این "مقاومت"، گروه‌های سیاسی این افراد را در جایگاه "قهرمانی" قرار داده و اگر این قهرمانان توسط رژیم‌ به‌قتل رسیده باشند، به آن‌ها عنوان "شهید" می‌دهند.

اما از زاویه‌ای دیگر، رفتار رژیم و دستگاه امنیتی‌اش با زندانی بر اساس خط مشی، اطلاعات و تحلیلش از زندانی و موقعیت گروه سیاسی‌ او  بوده و این به‌"شخصیت" خود زندانی زیاد ارتباطی ندارد. برای درک این موضوع می‌بایست نیرو و توان دو طرف، یعنی دستگاه امنیتی رژیم و شخص زندانی را مورد بررسی قرار داد.

در یک طرف این معادله، دستگاه امنیتی رژیم قرار دارد، با این توان‌ها: ترویج وحشت از لو رفتن قبل از دستگیری مبارزین، خشونت‌باری عملیات دستگیری، شکنجه‌ی بدنی (چشم‌بند، کتک زدن، شلاق، دستبند قپانی، آویزان کردن بدن، سوزاندن اعضای بدن، آزارهای جنسی، گرسنگی، کم‌خوابی، بی حرکتی، تاریکی مطلق، نبودن فضای تنفسی کافی، خودداری از کمک‌های پزشکی،...) و شکنجه روانی (فریاد زدن، ناسزا‌گوئی به خود شخص و عزیزانش، تهدید به آزار عزیزان زندانی، طرح مسائل جنسی، سلول انفرادی، سکوت مطلق، تاریکی، روبرو کردن زندانیان با یکدیگر، خُرد کردن شخصیت زندانی به اشکال مختلف، وادار کردن زندانی به اعتراف در حضور رفیقش، ...). اما "متاسفانه" زندانی جز توان بدنی و روانیش قدرت دیگری ندارد. در این دو جبهه، مثلِ "به‌جنگ تا به‌جنگیم" خیلی به کار نمی‌آید.  این‌جا دیگر دو پهلوان نیستند که با هم کشتی می‌گیرند، اینجا آشویتس است. برای روشن شدن موضوع مثال دیگری باید زد.

پاسخ شما به پرسش "راستی چند روز می‌توانی غذا یا آب نخوری؟" احتمالا "نمی‌دانم است". و البته میزان تحمل ضرباتِ شلاق، پوتین، مشت و لگد را هم احتمالا از قبل نمی‌توانید اثبات کنید. اما جواب به این سوال که "چند کیلومتر می‌توانید پیاده راه بروید" پاسخش خیلی مشکل نیست. یک پیشمرگه برای انجام کارش به نیروی مناسب بدنی نیاز دارد و فرماندهان در موقع انتخاب او به عنوان پیشمرگه توان او را در راه رفتن، تحمل سختی‌های هنگام عملیات و غیره را از قبل تائید کرده‌اند. ولی این‌که این پیشمرگه در شرایط بازجوئی چند ضربه شلاق را می‌تواند تحمل کند، از قبل غیر قابل اندازه‌گیری است و فرماندهان او نیز در این مورد پیشبینی‌ای نمی‌توانند داشته باشند، که هیچ همان پرسش را در مورد خودشان هم نمی‌توانند پاسخ دهند.

هدف دستگاه امنیتی رزیم جمهوری اسلامی در بازجوئی از سعید یزدیان و زندانیان سیاسی دیگر با موقعیت تشکیلاتی مشابه او را می‌توان دسته‌بندی کرد: گرفتن اطلاعات زنده برای دستگیری افراد دیگر، استفاده‌ی ابزاری و تبلیغاتی از آن‌ زندانیان برای ایجاد وحشت و دلسردی در جامعه و به‌ویژه در میان مبارزین، استفاده از آن‌ها برای خرد کردن زندانیان دیگر.

شاید زیاد به بی‌‌راهه نرفته باشم اگر بگویم خواست تمام زندانیان در هنگام دستگیری این است که اطلاعی به‌غیر از آن‌چه بازجو می‌داند به او ندهند، مجبور به همکاری با رژیم نشوند و در پایان کار زنده بمانند. این خواست مشترک همه‌ی زندانیان در هنگام دستگیری است. اما از همان زمان دستگیری، خواست دیگری در مقابل خواست او قرار می‌گیرد و آن خواست رژیم است. این دو خواست در تقابل بایکدیگر قرار می‌گیرند. یکی شکنجه می‌شود و در طرف دیگر شکنجه‌گر قرار گرفته است. عده ای از این زندانیان، در زیر شکنجه به‌قتل می‌رسند. چه آن‌ها که مجبور به اعتراف شده‌اند و چه افرادی که اعتراف نکرده‌اند. اما راستی چرا یکی اعتراف می‌کند و آن دیگری نمی‌کند؟ چرا یکی کم اعتراف می‌کند و آن دیگری زیاد؟ این کم و زیاد را چطور تعریف کنیم. لو دادن ١ رفیق کم است و لو دادن  ٦ یا ٦٠ رفیق زیاد؟

وقتی در بازجوئی، اسم رفیقی را می‌بریم، با علم به "شنیع" بودن این عمل، چه چیزی را می‌خواهیم در مقابل بگریم؟ جواب ساده است: قطع و یا کم شدن شکنجه جسمی و روحی در "آن لحظه ی مشخص". این‌که در این مثال، فرد شکنجه شده‌ای که می‌کوشد شکنجه را کم و یا قطع کند عملا به خواستش می‌‌رسد یا نه، به او خیلی مربوط نیست. این بازجوست که بر اساس تجاربش شکنجه را با اعتراف و بی اعتراف زندانی قطع، کم و یا دقیقا زیادتر می‌کند. داستان عجیبی است: روی تخت با پاهای لخت روی شکم دراز کشیده‌ای. با کابل به کف پا و عظلاتت می‌کوبند، از هرطرف فحش می‌خوری، از دادزدن‌های خودت در عذابی، دهانت خشک شده‌است و تشنه‌ای، گرسنه‌ای، مریضی، تمام وجودت درد می‌کند. شکنجه در لحظه صورت می‌گیرد، لحظاتی که با هم فرق دارند، لحظه‌ای که کابل کف پایت می‌خورد. هر ضربه تو را از تخت جدا کرده و انگار به هوا پرت می‌کند. به‌نظر می‌رسد ضربات کابل فرصت تصمیم‌گیری را از زندانی می‌گیرند، چرا که هر ضربه لحظه‌ی جدیدی است که شروع شده که با لحظه‌ی قبل کاملا متفاوت است. لحظه‌ی بعدی دوباره می‌رسد، لحظه‌ای که هیچگاه منظرش نبودی به بدن و به روح زندانی برخورد می‌کند. به نظر می‌‌رسد بازجو عمدا فرصت تصمیم‌گیری برا ه زبه ندانی  نمی‌دهد. او منتظر واکنش انسانیِ طبیعتِ انسان است نه تصمیم‌گیری او. داد میزنی "میگم، میگم". شکنجه قطع نمی‌شود و در همان حال می‌زنند و به تو میگویند "بگو، بگو".

البته می‌توانی تصمیم بگیری که در بازجوئی بگوئی: "نمیگم". اگر زندانی بتواند این  رفتار را تا به آخر ادامه دهد "قهرمانی" است و قرار گرفتن در "صف شهدا" پاداش اوست. اما سخن ما امروز در مورد کسانی است که قادر نبودند بگویند: "نمیگم".

بعد از بازجوئی زندانی، لو داده یا لو نداده، کم لو داده یا زیاد لو داده، را به سلولش، راهروش، جعبه‌اش و خلاصه محلی که برایش در نظر گرفته شده است می‌برند. آن جاست که زندانی فرصت فکر کردن را پیدا می‌کند. اما این فرصت در شرایط جسمی و روحی عجیب و غریبی است. بدنش درد می‌کند، گرسنه و تشنه‌است، بی قرار است. در کشورهائی که قانون در آن‌ها وجود دارد و اجرا می‌شود اگر کسی با حال روز زندانی شکنجه شده‌ی ما کس دیگری را بکشد به احتمال زیاد به خاطر شرایط حسمی و روحیش از مجازات در امان خواهد ماند. اما این زندانی شکنجه شده‌ی ما باید تصمیم بگیرد در بازجوئی بعدی چه بگوید.

ادامه دارد ...

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

٢٤

 
Hit Counter by Digits