تماس: info@azadsar.com

٢٣

آپ دیت ٢ دسامبر ٢٠١٣

روایت پرویز رضائی (برادر بهنام رضائی) عضو تشکیلات تهران اتحاد مبارزان کمونیست


ما در گذشته کومه‌له ای نبودیم. خودمان در خوزستان و شیراز گروهی داشتیم  و به‌خصوص در آبادان فعالیت می‌کردیم. بعدا ها در ارتباط با گروه‌‌های سیاسی دیگر، تشکیلات "وحدت انقلابی"  را پایه‌گذاری کردیم.   بعد از مدتی "وحدت انقلابی" دچار بحران تشکیلاتی شد و به دسته‌های مختلفی تقسیم شد. ما بعنوان بخشی از وحدت انقلابی، با پذیرش برنامه‌ی کومه‌له و سهند برای ایجاد حزب کمونیست به آن پیوستیم و در تشکلات آن‌‌ها ادغام شدیم. در تقسیمات تشکیلاتی قرار شد من با سهند کار کنم و بهنام با کومه‌له. بنا بر این من در تشکیلات اتحاد مبارزان کمونسیت سازماندهی شدم و بهنام در تشکیلات کومه‌له که او در آن موقع مستقیما با سعید یزدیان در ارتباط بود.

در آن روزهای آبان ٦١ من هر روز در قهوه‌خانه‌ای در سه راه آذری با بهنام قرار داشتم. محل قرار در نزدیکی خانه من بود و خانه‌ی بهنام نیز فاصله‌ی زیادی با خانه‌ی من نداشت. در این قرارها ما اخبار تشکیلاتی را مرور و مبادله می‌کردیم که بعدا در اختیار تشکیلات مربوط به خودمان قرار بدهیم.
تا آن جا که من می‌دانم اسم و نشانی بهنام از طریق یکی از رفقای دستگیر شده‌اش به نام مهدی حقیقت‌پناه (اسم مستعارش یوسف بود) افشا شده‌ بود. جریان دستگیری خود  مهدی حقیقت‌پناه به این ترتیب بوده که او در دیداری با یکی از رفقای سابقش، که قصد عضوگیری او را داشته، در مورد فعالیت‌هایش با او صحبت کرده و به او گفته بوده است که در کدام کارخانه و با چه اسم مستعاری کار می‌کند. در همان زمان یکی دیگر از رفقای تشکیلاتی ما در همان کارخانه، که وسائل اتصال لوله تولید می‌کرد، مشغول به کار بود و با مهدی حقیقت‌پناه ارتباط تشکیلاتی داشت. یک روز از بلندگوی کارخانه مهدی را با اسم جعلیش صدا می‌زنند. آن رفیق دیگر  که از صدا زدن مهدی حقیقت‌پناه به نگهبانی مشکوک شده بود به او توصیه می‌کند  که مستقیما به نگهبانی کارخانه نرود و از راه  بالا رفتن از دیواری در نزدیکی‌های نگهبانی، ابتدا اوضاع را بسنجد. مهدی حقیقت‌پناه به این توصیه گوش نمی‌کند و مستقیما به نگهبانی در بیرون از کارخانه می‌رود. در آن‌جا پاسدارها و مامور دادستانی که منتظر او بودند او را دستگیر کرده و با خود می‌برند. این جریانی است که بهنام در مورد دستگیری مهدی حقیقت‌پناه به من گفت.
بهنام یک هفته قبل از دستگیرش روزی به خانه‌ی من آمد و پرسید که چرا خانه را تخلیه نکرده ام. او به‌من گفت که "یوسف (مهدی حقیقت‌پناه) آدرس این خانه را می‌داند. این خانه باید فوری تخلیه شود". به او گفتم که همین امروز این‌کار را خواهم کرد.

روزی که بهنام دستگیر شد (٢٢ آبان ٦١) من با او قرار داشتم ولی او سر قرارش نیامد. من بشدت نگران و مشکوک شدم. فردای آن روز هم او را سر قرار ندیدم. شک من بیشتر شد. ساعت ٧ یا ٨ غروب یکی از رفقایم  که با یوسف در رابطه‌ی تشکیلاتی بود به دیدار من آمد و گفت که بهنام دستگیر شده‌است. گویا مهدی در این فاصله خیلی شکنجه شده بود و احتمالا چند  روز بعد از از دستگیریش مجبور می‌شود اسم و نشانی بهنام را به بازجو ها ب‌دهد. البته چند روز قبل از دستگیری بهنام خانه‌ی او به دلیل مسافرت همسر و فرزندش خالی از ساکنینش بود.

صبح روزی که همسر بهنام و فرزند کوچکشان از مسافرت به خانه‌شان برمی‌گردند، متوجه حضور پاسدارها در آن‌جا می‌شوند که بدون اجازه وارد خانه شده و در آن‌جا منتظر بهنام بودند. آن‌ها به همسر بهنام اجازه نمی‌دهند از خانه بیرون بود حتی برای تهیه غذا برای طفل خردسالش.

نزدیک های ظهر بهنام به اتفاق سعید یزدیان به خانه می‌آید و همان‌جا هر دو دستگیر می‌شوند. پاسدارها لوله اسلحه را روی سر آن‌ها قرار داده و به صاحب‌خانه توضیح می‌دهند که این دو نفر "پخش کننده‌ی مواد مخدر" هستند.
بعد‌ها یکی از زندانیانی که چند روز با بهنام در یک سلول بوده برای من تعریف کرد  که بهنام به او گفته بوده است که او قبل از وارد شدن به خانه احساس کرده بوده که اوضاع غیرعادی ایست با این وجود: "اشتباه کردیم و وارد خانه شدیم".

در مورد این‌که بهنام امین رنجبر را لو داده باشد من بعید می‌دانم، چرا که بهنام نمی‌توانسته ظرف ٣ – ٤ ساعت بعد از دستگیریش اعتراف اعتراف کرده باشد و قرارش با امین رنجبر را افشا کرده باشد. بهنام ارتباطات بسیار وسیعی داشت که لو نرفتند. یکی از آن‌ها شخصی بود با یک موقعیت اجتماعی مهم. من بعد از چند روز به آن شخص سر زدم و جریان دستگیری بهنام را به او گفتم. یعنی این‌که او صحیح و سالم بود و ارتباطش با بهنام لو نرفته بود. از این دست رفقا در ارتباط با بهنام زیاد بودند و هیچ‌گاه دستگیر نشدند.
شاید کمتر از ٤٨ ساعت از دستگیری بهنام گذشته بود که من جریان را به سهند (اتحاد مبارزان کمونیست) اطلاع دادم. منصور حکمت در جائی گفته است وقتی برای دستگیری او به خانه‌اش حمله می‌کنند فنجان قهوه‌اش هنوز گرم بوده است و او موفق به فرار می‌شود. من آدرس‌های دیگری را می‌شناختم که بهنام و مهدی حقیقت‌پناه به آن محل ها سر می‌زدند و از آن ها اطلاع داشتند. اما درست به دلیل اهمیت زیادی که این محل‌ها برای تشکیلات داشت و به خاطر افراد و وسائلی که در آن‌ محل‌ها بودند، این آدرس‌ها هیچگاه نه از جانب مهدی حقیقت‌پناه و نه بهنام رضائی لو نرفتند.

از بهنام عکس زیادی در دست نیست. بیشترِ آن‌چه که هست مربوط به مدارک تحصیلی اوست که در اینترنت قابل دسترسی است. بعد از اعدام بهنام، ما به اتقاق پدر و مادرمان به خاوران رفتیم و جسد بهنام، که روی صورتش و بدنش خاک ریخته بودند، را پیدا کردیم. خاک را کنار زدیم و از او عکس گرفتیم. از انجا که عکسائی را که گرفیم در یک حادثه از بین رفته اند من در این‌جا جریان را شفاها توضیح می‌دهم.

آخرین باری که بهنام با خانواده‌اش در زندان دیداری کوتاه داشت از آن‌ها گلگی کرده بود که چرا طفل خردسالش را به ملاقات آورده‌اند. در آن ملاقات خانواده از بهنام در مورد "حکمش" سوال میکنند. بهنام می‌گوید: "اعدام یا حبس ابد". بعد از آن ملاقات، یکی از روزهائی که مادر ما به عشق ملاقات به در زندان می‌رود به او می‌گویند که "بهنام اعدام شده است و اگر خواستید به بهشت زهرا مراجعه کنید". مادرم بلافاصله به هشت زهرا می‌رود و سراغ قبر بهنام را می‌گیرد. در آن‌جا به او می‌گویند که بهنام در زمینی در جاده‌ی خاوران دفن شده است و روی تکه کاغذی ردیف و شماره‌ای را نوشته و به مادر می‌دهند. ما ‌یکی دو روز بعد همراه پدر، مادر و یکی از دوستان به خاوران رفتیم.  محلی که نشانی دادند در یک کوچه‌ی خاکی بود که چند تعمیر‌گاه یا گاراژ سر آن بود. به فاصله‌ی ٥٠ یا ٦٠ متر از سرکوچه،  ما محوطه‌ی بزرگی را دیدیم با یک در که  آن در باز بود.  این محوطه دیوار به دیوار قبرستان ارامنه بود. در مقابل این محوطه نیز قبرستان بهائی‌ها قرار داشت.  ار آن‌جا که آن روز جمعه نبود افراد زیادی در آن محوطه دیده نمیشد. چرا که خانواده‌ها اکثرا جمعه‌ها سر خاک عزیزانشان می‌روند. در آن‌جا ما گورکنی را دیدیم که مشغول کنندن چند قبر بود. این گورکن هم برای بچه‌های ما و هم برای هموطنان بهائی قبر می‌کند. روی دیوار محوطه، با رنگ شماره‌ی ردیف قبر‌ها را نوشته بودند.

با نشانی‌ای که داده بودند ما قبر بهنام را پیدا کردیم. وضعیت قبر نشان می‌داد که تازه کنده شده است. قبر را کندیم، خاک و قطعات کاشی و سیمانی شکسته‌ای که روی جنازه قرار داشتند را کنار زدیم. بهنام لباس ملاقاتیِ به تنش داشت (توضیح: لباس ملاقاتی لباسی است که زندان‌ها در موقع ملاقات مجبور به پوشیدن آن هستند). بدن بهنام باد کرده بود. یک تیر به دستش خورده بود که پوست دستش از مچ جدا شده بود و حالت دستکش پیدا کرده بود. مادر گریه می‌کرد و می‌گفت بهنام دستکش در دست دارد. یک تیر به شکمش خورده بود ویک تیر هم به پیشانیش. ما، در آن جا برادر جاسم خراط (یکی از مبارزین تشکیلات کومه‌له) را دیدیم که مشغول کنندن قبر برادرش بود و می خواست جنازه را با موتور به خانه‌اش ببرد. من با او صحبت کردم و گفتم که به صلاح نیست که او با موتور جنازه ای که چند روز زیر خاک بوده  را با خود ببرد. بالاخره او راضی شد و دوباره قبر را با خاک پر کرد. ما قبر بهنام را کمی گود تر کردیم و دوباره روی جسد او خاک ریختیم و با چشم گریان و بغض فراوان محوطه را ترک کردیم.

I_dont_forget

  "گلزار خاوران" کاری از " کمیته مستقل ضد سرکوب شهروندان ایرانی"

 

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

٢٣

 
Hit Counter by Digits