تماس: info@azadsar.com

٢١

دستگیری محمد امین رنجبر از زبان همسرش

در تماسی که نگارنده با همسر محمد امین رنجبر گرفت ایشان حاضر شدند جریان دستگیری امین را بازگوئی نمایند. متنی که در زیر می‌خوانید حاصل  گفتگوی نگارنده با خانم نسرین زکریائی همسر محمد امین رنجبر است که به تائید خود ایشان نیز رسیده است. در این‌جا لازم به تذکر است که نگارنده وظیفه‌ی نقل درست اظهارات را برای خود قائل بوده و قضاوتی در مورد آن‌ها ندارد. نگارنده هم‌چنان معتقد است که مسئولیت بیان و تحلیلِ آن‌چه که به تلاشی تشکیلاتِ تهرانِ کومه‌له منجر شد به‌عهده‌ی مسئولین و کادر‌هایِ خوشبختانه زنده مانده‌ی کومه‌له و حزب کمونیست ایران است.

خانم نسرین زکریائی می‌گوید:

"روز دستگیری سعید یزدیان، که تاریخش را به یاد ندارم،  امین رنجبر سر قرار با بهنام رضائی در تهران دستگیر شد. ساعت هشت و نیم یا نه شب همان روز امین با سر و وضعی آشفته به خانه آمد و به من گفت بیا برویم. او گفت شناسنامه و مدرکی را که دارید جمع کنید. من وسائل را جمع کردم و با امین به منزل دوستانمان مظفر و طلعت رفتیم. امین به آن‌ها گفت وسائل و مدارک مهمی را که دارید بردارید که باید برویم. از آن‌جا همگی به خانه‌ی عیسی پایه‌بندی رفتیم. امین جریان دستگیری و فرارش را اینطورتعریف کرد: بعد از دستگیری او را بازجوئی کردند و از او اسم و نشانی عیسی پایه‌بندی را می‌خواستند. امین گفت به او چارت تشکیلاتی‌ای از کومه‌له را نشان دادند و می‌گفتند که ما همه چیز را می‌دانیم. بعد، یک لحظه سعید یزدیان را پیش او آوردند. سعید به او گفت این‌ها همه چیز را می‌دانند، هرچه میدانی بگو. سعید فقط همین یک جمله را گفته بود. امین اسم "داشی" شوهر منیره (توضیح نگارنده:  علی‌اشرف چهارلنگ سلطانی) را به آن‌ها می‌دهد و می‌گوید که آدرس خانه "داشی" را نمی‌داند ولی میتواند آن‌ها را به آن‌جا ببرد تا خانه‌ را نشان دهد. پاسداران امین را سوار ماشین کرده و به سمت منزل "داشی" میبرند. در بین راه، امین می گوید که باید به دستشوئی برود. پاسدارها در گوشه‌ای ماشین را متوقف کرده و میگویند همین جا کارت را بکن. امین می‌گوید که این‌جا نمی‌تواند چون دستشوئی بزرگ دارد. به او می‌گویند برو پائین‌تر کارت را بکن. امین کمی پائین‌تر می‌رود و از همان‌جا فرار می‌کند.

امین به عیسی پایه‌بندی گفت آن‌ها نام و نشان تو را از من می‌خواستند. عیسی پایه‌بندی به امین گفت این‌جا دیگر جای من نیست. او به امین و مظفر هم پیشنهاد ‌کرد که از تهران خارج شوند. امین و مظفر گفتند که  ما دوستان زیادی در تهران داریم که هنوز از این جریانات اطلاع ندارند و ما باید به آن‌ها خبر بدهیم. عیسی پایه‌بندی همان شب از خانه رفت. ما شب را در منزل او ماندیم. روز بعد مظفر و طلعت رفتند تحقیقات کنند ببینند وضعیت چطور است و ما به کجا باید برویم. مظفر و طلعت جائی را پیش یک آشنا پیدا کردند. ما چهار نفری به منزل آشنای طلعت و مظفر رفتیم و شب آن‌جا ماندیم. روز بعد امین به دنبال جمع و جور کردن اوضاع بود و دنبال جائی برای ماندن می‌گشت. امین برای تماس با یکی از دوستانش که نسبت فامیلی هم با او داشت از خانه بیرون رفت. بعدا وقتی امین برگشت گفت پیش یک دوست جائی را پیدا کرده است. این دوستِ امین مردی سنندجی بود که گویا با سازمان پیکار فعالیت می‌کرد. بعد‌ها مادر امین می‌گفت اسم شخصی که آن روز امین به منزلش ‌رفت و در آن‌جا دستگیر شد فخرالعلمائی بوده و گویا در تهران مغازه‌ی کفش فروشی داشته است. قرار شد ما روز بعد برای دیدن آن شخص که امین با او قرار داشت از خانه‌ی آشنای طلعت و مظفر خارج شویم.  

Amin_Ranjbar

محمد امین رنجبر 

در خانه‌ی آشنای مظفر و طلعت با خانمی آشنا شده بودیم به اسم مستعار پروین که بعد‌ها پیشمرگه‌ی کومه‌له شد. من و امین و پروین روز بعد از خانه‌ی آن آشنا خارج شدیم. امین با وانت سفیدی که داشتیم ما را چشم بسته به محل دیگری در تهران برد. در آن‌جا به ما گفت همین‌جا بمانید تا برگردم. قرار ما همیشه این بود که اگر انتظار آمدن رفیقی طول کشید ما محوطه را ترک کرده و از آن‌جا دور شویم. بعد از یک ربع ساعت من و پروین از ماشین پیاده شدیم و در ماشین را بستیم. ما  شناسنامه‌های جعلی را پاره کرده و به جوی آب کنار خیابان انداختیم و به انتهای خیابانی که در آن بودیم رفتیم. بعد از مدتی برای چک کردن اوضاع  دو باره برگشتیم و از دور وانت را دیدیم اما چیز غیر عادی‌ای توجه ما را جلب نکرد. تصمیم گرفتیم وانت را بگذاریم و از آن محله دور شویم. پروین به من گفت منزل خواهرم در این نزدیکی‌هاست، میتوانیم به آن‌جا برویم. من چون جای دیگری را در تهران نمی‌شناختم با پروین تاکسی گرفتیم و به منزل خواهر او رفتیم. در آن‌جا به من گفته شد که امکان این‌که من در آن خانه بمانم نیست، اما میتوانند مرا به هرجا که خواستم برسانند. من از آن‌ها خواستم مرا به ترمینال شهیاد ببرند. از آن‌جا من از راه جاده‌ی ساوه خودم را به سنندج رساندم. بعد از مدت کوتاهی با تشکیلات کومه‌له تماس گرفتم. فردی از طرف تشکیلات کومه‌له به دیدار من آمد و من گزارشی از جریاناتی را که می‌دانستم به او دادم.

در مورد نوشته‌ی پایه‌بندی باید بگویم که متاسفانه او کسانی را شاهد گرفته، که دیگر نیستند که بگویند حرف‌های او درست است یا غلط. اما آن چه  که من خودم شاهد بوده ام را الان با شما در میان گذاشتم و چیزی بیشتر از آن را تائید نمی‌کنم.  در آن شب امین فقط جریان فرارش را توضیح داد و این‌که سعید یزدیان را فقط یک لحظه در بازجوئی دیده که به امین گفته بود "این‌ها همه چیز را می‌دانند، هرچه میدانی بگو". و امین  به عیسی گفت پاسدار‌ها سراغ تو را از من می‌گرفتند. پایه‌بندی جواب داد "پس من این‌جا نمی‌مانم" و همان‌شب به سنندج رفت. اینکه عیسی پایه‌بندی گفته که سعید به دنیال اسم او بوده من اصلا اطلاعی از آن ندارم".

 

 

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

٢١

 
Hit Counter by Digits