تماس: info@azadsar.com

arrow٥

شعیب زکریائی در همان نوشته به موقعیت سعید یزدیان در جریان دستگیری‌های ١٣٥٣ اشاره می‌کند:
" در اواسط سال ١٣٥٣  که تعداد زیادی از زفقای قدیمی دستگیر شدند (اعضا: سعید یزدیان ، طیب عباسی ­روح­الهی، فواد مصطفی سلطانی، ایرج فرزاد، عبدالله مهتدی، شعیب زکریائی)، با اینکه تقریباً همۀ ما یکدیگر را میشناختیم و به نوعی با یکدیگر مرتبط بودیم و همزمان زیرشکنجه قرارگرفته بودیم، با اینحال(بدون اینکه قبلاً هیچ توافقی با هم کرده باشیم)هیچکدام هیچ رابطه­ای را با یکدیگر بجز آنکه ساواک قبلاً بدان پی برده بود بروز ندادیم. این امر برای کسیکه با دژخیمان ساواک سروکاری پیدا نکرده و از شیوۀ کار آنها بی خبر بوده باشد ، شاید قضیه­ای بی اهمیت و پنهانکاری­ای غیرضروری جلوه کند، اما در واقع چنین نیست . هر فرد پس از دستگیری (که بعلت اقرار فرد یا افراد دیگری در زیرشکنجه، به سراغش میرفتند) با دو آلترناتیو روبرو میشد؛ بدون اینکه علت دستگیریش را و اینکه چه کسی نام او را برده است ذکر کنند، از او میخواستند که یا همه چیز را بگوید و یا تحت شکنجه همه چیز را از زیر زبانش بیرون خواهند کشید. و این شکنجه­ای بود که برای کسیکه مقاومت را برمیگزید ، مرگ بین دو ضربۀ کابل چنانچه قابل دسترس و ارادی بود، آسانترین و مطلوبترین راه نجات بود. اما از آنجا که مرگ به آن زودیها به سراغ انسان نمی­آید (و معمولاً در شکنجه­گاهها هیچ وسیلۀ خودکشی­ای نیز پیدا نمی­شود) ، میبایست آنقدر مقاومت کنید تا شکنجه­گران مطمئن شوند که حرفی ندارید و یا هرگز حرفی از شما بیرون نخواهند کشید، مگر اینکه فرد اقرارکننده را با شما روبرو سازند. همۀ ما اعضا چنین کردیم و حتی نام یک نفر را که پیشتر لو نرفته بود بروز ندادیم. حال فردی را که دارای روابط وسیعتری یعنی بیش از یکنفر بوده در نظر بگیرید که در حالیکه پروندۀ فعالیتش از نظر ساواک بسته شده و دیگر ضرورتی برای ادامۀ بازجوئی و شکنجه نمانده، یکی از مرتبطین با او که به علتی از علل دستگیر شده، خواه از روی حدس و گمان (که شاید رفیقش نام او را قبلاً برده باشد) خواه بخاطر پایان یافتن قدرت تحمل شکنجه، به ارتباط خود با رفیق قبلاً دستگیرشده­اش اقرار کند. باز هم همان پروسه از سر نو شروع می شود. زنده ­یاد سعید یزدیان تا آنجا که بخاطرم هست چهار یا پنج نوبت در فواصل نه چندان زیاد از یکدیگر از سوی افرادی که بدنبال هم دستگیر می­شدند و زیر شکنجه­های جانفرسا مقاومتشان درهم میشکست، لورفت (اینها کسانی بودند که فقط با خود سعید ارتباط داشتند). او هر بار از زندان قصر فرا خوانده شد و تحت شکنجه­های فوق طاقت انسانی قرار گرفت ولی هر بار تا هنگام روبرو شدن با شخص اقرارکرده و بجز اطلاعات لو رفته چیزی نگفت. آخرین بار قدرت ادامۀ مقاومتش درهم شکست و چند نام باقی مانده از رفیقان مرتبط با خود را که هنوز دستگیر نشده بودند بر زبان راند".

members_Komala

ایرج فرزاد از مبارزین گروه نامبرده در بالا که بعد از تشکیل کومه‌له عضو رهبری آن سازمان شد در خاطراتش "زندگی و زندگانی من" محتوی و شکل فعالیت سیاسیِ خود او و رفقایش، از جمله سعید یزدیان را اینطور توضیح می‌دهد:

"سال اول (منظور ایرج فرزاد سال ١٣٤٦ است) که در دانشکده حقوق بودیم، تعدادی از دانشجویان کرد زبان، بالاتر از من، در دانشکده حقوق تحصیل میکردند و از جمله آنها: سواره ایلخانی، صلاح مهتدی و یدال بیگلری، که سالهای آخر تحصیلات را میگذراندند و نیز مصلح شیخ و صدیق کمانگر که بترتیب سال دوم دانشکده اقتصاد و حقوق بودند. عبداله مهتدی که از دوره دوم دبیرستان در تهران درس میخواند. عمر ایلخانی و ادیب وطندوست که همان سالهای دوران دانشگاه من، دانش آموز دوره دبیرستان بودند، بعدها در دوره شروع فعالیتهای متشکل سیاسی در یک جمع، اگر چه محافل جداگانه، قرار گرفتیم. ... فواد و محمد حسین کریمی، اولی در رشته برق دانشگاه صنعتی( آنوقتها معروف به آریامهر) و دومی در دانشکده کشاورزی کرج، هم دوره من بودند و شعیب زکریائی در همان دانشگاه صنعتی یک سال از من و فواد و محمد حسین جلو تر بود. عطا رستمی که در شهرهای شمال ایران معلم بود، برای ادامه تحصیل به تهران آمده بود، اگر اشتباه نکنم سال ۴۷ بود " .

" شعيب زکریائی، پس از اتمام دوره یکساله زندان در اصفھان، در تابستان سال ۵٣ ، به "حوزه "  تھران تشکيلات ما و در ارتباط با سعيد یزدیان و جمع تازه‌ای وارد شد. تشکيلات، آنوقت‌ھا به لزوم کار با کارگران کارخانه، از طریق وارد شدن به کارخانه ھا به عنوان کارگر، رسيده بود . و شعيب، مھنس برق، که انسانی بود که ذوق ھنری ھم داشت، از جمله در کشيدن تابلوھای نقاشی، شناسنامه خود را دستکاری کرد و با نامی که بعدھا در درون کومه له ھم مدتھا با آن شناخته ميشد، شریف، موفق شد به عنوان کارگر در کارخانه "کفش بلا " استخدام شود" .

"جلسات ھر روزه سه نفری من و فواد و طيب به این ترتيب تا زمانی که بندھایمان مدتی بعد جدا شد، ادامه یافت . کتاب و جزواتی مثل امپریاليسم به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری، چه باید کرد و یک گام به پس از لنين به این ترتيب مرور ميشدند و ھمين پروسه را با سعيد یزدیان در بند دیگری، بند ١ و ٧، ادامه دادم . سعيد مطالعه زیاد داشت و از حافظه قوی ھم برخوردار بود . .... در ھر حال، برميگردم به شرایطی که تحت آن جمع ما را به زندان قصر انتقال دادند . آنوقتھا من، فواد مصطفی سلطانی، عبدلله مھتدی، طيب عباسی روح الھی، ابراھيم رنجکشان ( معروف به حاجی ) ، سعيد یزدیان، عبدلله شالچی ( که در ميان کومه له به "عبه تاران " معروف بود، ( شعيب زکریائی و تعداد دیگری مثل سياوش دھقانی و عبدلله آھو قلندری، حميد بشارت، و ... ھم پرونده بودیم . گرچه افراد دیگری مثل جعفر حسن پور و سعيد معينی را به ھمان زندان قصر آوردند و قبل از دستگيری با تشکيلات روابط منظم داشتند، اما ھيچکدام به وجود آن روابط اقرار نکرده بودند . از طرف دیگر تعدادی دیگر را از زندان اصفھان به زندان قصر انتقال داده بودند که به نحوی در طيف مرتبطين "تشکيلات " و در رابطه با حسين مرادبيگی (حمه سور) بودند، مثل جمال رحيم زاده و حامد طاھری، که این ھا ھم برای ساواک پنھان ماند . انسانھای با سابقه دیگری مثل یوسف اردلان نيز تاحدی در اراتباط با تشکيلات و از جمله از طریق روابط من با او قبل از دستگيریھای سال ۵٣ ، قرار گرفته بودند و چون مورد اخير به زندان ھم گرفتار شده بودند . این روابط ھم برای ساواک نا شناخته باقی ماندند" .

در زندان شاه سعید علیرغم در "طیف سیاسی کار‌ها" بودنش، به عنوان فردی که در زیر شکنجه مقاومت کرده بود و نیز سابقه و مطالعاتش مورد احترام زندانیان بود. در زندان او وقتش را صرف مطالعه و بحث و گفتگو با رفقایش و زندانیان دیگر  می‌کرد. ایرج فرزاد در خاطراتش به این موضوع اشاره کرده است.

بعد از آزادی از زندان در تابستان ١٣٥٥، در گفتگوهائی که سعید با برادرش منوچهر داشت می‌گفت که با توجه به شناخته شدنش برای ساواک، او امکان زیادی برای فعالیت در تهران ندارد. او می‌خواست فعالیت‌هایش را در کردستان ادامه دهد و در جستجوی کاری بود که بعد از فارغ‌التحصیل شدنش به کردستان برود. درسال ١٣٥٦ در بانه خانه‌ای اجاره کرد و در بیمارستان آن شهر مشغول به کار شد.  او از همان ابتدای ورود به کردستان از یک‌ طرف تلاش می‌کرد با رفقای دوره‌ی گذشته‌اش ارتباط برقرار کند و از طرف دیگر سعی می‌کرد از طریق بیمارستان به زحمتکشان مراجعش کمک نماید. او در مدتی کوتاه موفق شد اعتماد مردم و بزرگان آن شهر را به خود جلب کند. از طریق همین ارتباطات سعید یزدیان در رابطه با "اتحادیه میهنی کردستان عراق" (معروف به گروه طالبانی) قرار گرفت. این ارتباط ابتدا بر پایه‌ی کمک‌های پزشکی‌ای بود که اتحادیه‌ی میهنی به آن احتیاج داشت. اما این ارتباط کمک‌هائی که در ارتباط محدود به ویزیت سرپائی پیشمرگه‌ها و دادن دارو به آن‌ها بود گسترش پیدا کرده و به درمان پیشمرگه‌های مجروح ادامه یافت. اما ویزیت سرپائی پیشمرگه اساسا با بستری کردن مجروحین متفاوت بود. امر بستری کردن به تخت و درمانگاه نیاز داشت. امکان بستری کردن مجروحینِ گلوله خورده‌ی اتحادیه میهنی کردستان ایران در بیمارستان بانه به دلایل امنیتی غیر ممکن بود. می‌بایست بیمار در جائی بستری شود که دکتر بتواند منظما به آن‌جا رفت و آمد داشته باشد. پس از تحقیق در مورد امکانات مختلف سعید یزدیان به این نتیجه رسید که خانه‌ی او تنها محل ممکن و مناسب برای این دسته از بیماران است. اتاق نشیمن خانه‌ی و دو قسمت داشت. قسمت جلو با پنجره‌های بزرگ که به حیاط باز می‌شدند و قسمت عقب که در حقیقت اتاق نهار خوری بود و با دری سراسری که اتاق نشیمن را از جدا می‌کرد. این اتاق نهارخوری پذیرای بیماران گلوله خورده‌ی دکتر سعید یزدیان شد. پیشمرگه‌ی مجروح با قرار قبلی شبانه به خانه‌ی دکتر یزدیان آورده می‌شد و در آن‌جا تا آنجا که سعید می‌توانست به معالجه‌ی آن‌ها می‌پرداخت.  در یکی از سفرهای نگارنده به بانه سعید تذکر داد که "در اتاق پشتی بیماری است که نباید ببینی و او هم تو را نباید ببیند".

به این ترتیب سعید به خاطر رفتار و جراتش در قلب مردم بانه، سردشت و مناطق مرزی جای گرفت. شاید برای خواننده‌ی غیر کرد و غیر مرز نشین تصور زندگی در آن مناطق با وجود "خطی فرضی به اسم مرز" دشوار باشد. اما این مرز در آن مناطق "خیلی هم مرز نیست" و مردم نه تنها به هر دو کشور رفت می‌کنند، بلکه آن‌ها بیتشر خود را کرد، بلوچ، عرب و ... می‌دانند تا ایرانی، عراقی و یا پاکستانی. مردم این مناطق به خاطر آشنائی و نسبتشان با یکدیگر، غالبا مشمول امکانات مثبت و در عین حال فجایعی می‌شوند که در "منطقه" به‌وجود می‌آیند. در این تصویر پیشمرگه‌ی مجروح اتحادیه‌ی میهنی دیگر عراقی نیست، کرد است و برای آزادیش علیه استبداد و فقر مبارزه کرده است.

Mam Jalal

به نظر می‌رسد که در اوائل سال ١٣٥٧ سعید موفق شده بود ارتباط سیاسی‌اش را در کردستان با رفقای قدیم برقرار کند. منوچهر یزدیان که بعد از رفتن سعید به کردستان از کارش (حسابدار یک شرکت ساختمانی در مسجد سلیمان) استعفا داده بود به بانه رفت. او می‌خواست بر اساس نیاز فعالیتش به همراه سعید در کردستان کاری پیدا کند. بهار سال ١٣٥٧ سعید پیشنهاد کرد که منوچهر به خارج رفته و در تامین "نیازهای خواندنی" و "تدارکات" به فعالیت ب‌پردازد. تیر ماه ١٣٥٧ منوچهر به لندن رفت و تا اواخر مهرماه به جمع‌آوری، ریزنویسی و فرستادن اخبار و جزوات مورد درخواست سعید پرداخت. اواخر مهر ١٣٥٧ که جنبش ضد استبدادی مردم ایران شکل گرفته و این‌جا و آن‌جا به خیابان‌ها آمده بود، سعید به منوچهر گفت "فضا باز شده و دیگر نیازی به فرستادن جزوات نیست. در آن‌جا بمان که در وقت خودش به تو احتیاج پیدا خواهیم کرد". منوچهر یزدیان که تحت تاثیر وقایع ایران بود پیشنهاد سعید را رد کرد و اوائل آبان ١٣٥٧ به ایران برگشت و بعد از چند روز به بانه رفت.

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 4 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

٥

 
Hit Counter by Digits