تماس: info@azadsar.com

arrow٤

بررسی اندیشه‌های محافلی که سعید یزدیان و رفقایش (از جمله نگارنده‌ی این نوشته) در آن روزگار با آن‌ها سر و کار داشتند تصویر روشن‌تری از آن تجمعات را بدست می‌دهد.
 
در آن سال‌ها سعید یزدیان در کنار ارتباط با محفل "بسوی انقلاب" ارتباطات وسیع دیگری با محافلی، بخصوص در دانشگاه تهران داشت. در میان این محافل محفلی بود که بیشتر از دانشجویان کرد تشکیل شده بود. بسیاری از افراد این محافل بعد ها از جمله شخصیت‌های موثر سازمان انقلابی زحنتکشان کردستان ایران (کومه‌له) شدند.

در کنار فعالیت‌های سعید در بیرون از زندان می‌بایست به نقش او در ارتباط با زندانیان سیاسی بین سال‌های ١٣٥٠ تا ١٣٥٣ اشاره کرد. او ابتدا از طریق برادرش که در فروردین ١٣٥٠ دستگیر شده بود اخبار مبارزات در بیرون را به زندانیان اطلاع می‌داد و از طرف دیگر از همان کانال اخبار زندان از قبیل نام دستگیر شدگان و نوع دیتگیری‌شان و اخبار مبارزات درون زندان را به بیرون از زندان انتقال می‌داد. این رابطه که در ابتدا رابطه‌ای ساده بین دو برادر بود در سال ١٣٥٢ گسترش پیدا کرد. در آن سال در جریان دو تبعید بزرگ زندانیان سیاسی زندان قصر، منوجهر برادر سعید را به زندان وکیل آباد مشهد و یکی از رفقای منوچهر به نام بیژن امینی (که در جریان انتقال اخبار قرار داشت) را به زندان عادل‌ آباد شیراز تبعید کردند. بر اساس قرارهائی که منوچهر یزدیان و بیژن امینی با یکدیگر گذاشته بودند، سعید جزواتی را که روی کاغذ سیگار ریزنویس شده بودند را در ساعتی مشخص در یک باجه‌ی تلفن در امیرآباد تهران جای می‌داد و فردی از جانب بیژن امینی آن‌ها را برداشته و به او در زندان شیراز میرساند. همان جزوات نیز از طریق ملاقات به منوچهر در زندان مشهد داده می‌شد. در این نقل و انتقالات جزوات، یکبار واقعه قابل ذکری اتفاق افتاد. یکی از روزهائی که منوچهر در زندان وکیل آباد مشهد ملاقاتی داشت، خانواده‌اش طبق معمول "کلوچه کرمانشاهی" برایش آورده بودن. این کلوچه‌ی خوشمزده در جعبه‌ای مقوائی قرار داشت و جزوات در لابلای مقوا جاسازی شده بودند. در هنگام تحویل دادن آن به زندان، مامور کنترل کلوچه‌ها را در یک کیسه پلاستیکی خالی کرده و جعبه‌ی مقوائی را به سطل آشغال می‌اندازد. این جریان نه تنها به‌معنی از بین رفتن جزواتی بود که از هفت آب گذشته بودند بلکه این امکان که مامورین زندان بعدا آن‌ها را کشف کنند نیزوجود داشت. منوچهر یزدیان در صدد چاره بر می‌آید. یکی از زندانیان سیاسی به نام بابا پورسعادت از گروه طوفان (که بعد ها جمهوری اسلامی در زندان اوین او را به قتل رسانید) که هم "کمون"  منوچهر بود، آشنائی از دوره‌ی دبیرستانش داشت که افسر زندان وکیل آباد بود. رفتار این افسر با زندانیان سیاسی ملایم تر از دیگران بود و بابا پور سعادت هم از این آشنائی برای گرفتن بعضی از امتیازات استفاده می‌کرد. به این خاطر منوچهر مجبور شد جریان را با بابا پورسعادت در میان بگذارد. ساعتی بعد بابا تقاضای دیدن افسر مربوطه را کرد. بعد از ساعتی بابا پور سعدت با جعبه‌ی مربوطه و کیسه‌های دیگری که از ملاقاتی‌ها گرفته بودند برگشت. او به افسر مریوطه گفته بود که زندانی‌ها از این جعبه‌ها "کاردستی" درست می‌کنند و اجازه گرفته بود آن‌ها را با خودش به بند بیاورد.

دستگیری "گروه سعید یزدیان"

بهروز نابت و رفقایش در شهریور ١٣٥١ دستگیر می‌شوند. اما ارتباطات سیاسی آن‌ها با محافل دیگر از جمله با سعید یزدیان و محافلی که او در آن‌ها فعالیت می‌کرد نا گفته می‌ماند و سعید تا تابستان ١٣٥٣ به فعالیتشان ادامه داد. ایرج فرزاد در خاطراتش از سعید یزدیان می‌گوید:

"سعيد یزدیان، از فعالين سياسی قدیمی است که سابقه او به سالھای ۵٠ در دوران سلطنت برميگردد . از کسانی بود که با "یحيی رحيمی " و "بھروز نابت " در تماس و ارتباط قرار داشت . او را یک بار در دوره شاه دستگير و زندانی کرده بودند و بار دوم دستگيری او در ھمان دوره سلطنت در سال ۵٣ اتفاق افتاد که در واقع در جریان ضربه ساواک به "تشکيلات " ، با ما ھم پرونده بود . ھمان وقتھا از ناراحتی قلبی رنج ميبرد و در مقطع دستگيری دومين بار جزو آن بخشی از تشکيلات ما در تھران بود که روی کار در مراکز صنعتی و کارخانه ھا خم شده بود . خود او، قبل از دستگيری دوم در دوره شاه، با وجودی که سال آخر دانشکده پزشکی راطی ميکرد، در محله ميدان غار در یک خانه مخفی و برای ادامه فعاليتھا در ميان کارگران و زحمتکشان زندگی ميکرد و در ھمان خانه ھم در سال ۵٣ دستگير شد . او را با نام مستعار "سبيل " ميشناختيم . سعيد در واقع حلقه رابط اصلی تشکيلات ما با جمع فعالين "سياسی کاری " بود که امثال بھروز نابت دایر و رھبری ميکردند . پيشينه فعاليت ھای بھروز نابت، و روابط سعيد یزدیان با او، از طرفی محتوای جھت گيری ھای ما و از طرف دیگر دليل برقراری ارتباط تشکيلات ما با او را توضيح ميدھد" .

"سعيد یزدیان قبل از دستگيری آخر در زمان شاه، با بھروز در رابطه بود . وقتی ما در پائيز سال ۵٣ دستگير شدیم، بھروز از زندان اوین توسط زندانيانی که نقل و انتقال می یافتند و یا برای بازجوئی مجدد به کميته مشترک احضار ميشدند، و یا برای محاکمه به دادرسی ارتش اعزام ميشدند، به سعيد پيام داده بود که ھر جزوه و نوشته ای را که نميتوانيد "توجيه " کنيد به عھده او بگذارند . سعيد در جریان پانسمان زخمھای شکنجه دراطاق معروف به اطاق پانسمان، به ما ندا داد که ما ھم متقابلا ھمه چيز را به خود سعيد حواله کنيم . او خود بقيه را حل ميکند . طبعا سعيد در این رایطه متحمل شکنجه بيشتری ميشد و بھروز را ھم از اوین به کميته بازگرداندند . اما بھروز ھمان سکوت و سرسختی اش را حفظ کرده بود و گفته بود "از نظر من مھم نبودند ". پرونده ما به این طریق "بسته " شد و غير از کسانی که قبل از این ماجرا دستگير شده بودند، کس دیگری به دام ساواک نيافتاد و مساله "تشکيلات " ما ھم کشف نشده باقی ماند . در حقيقت ميتوان گفت که سعيد یک عنصر بسيار فعالی بود که در وصل کردن تشکيلات ما به یک جریان قدیمی تر و سراسری تر و تا حد زیادی متمرکز بر کار تشکيلاتی در ميان کارگران و زحمتکشان شھر، نقش بسزائی داشت" .

بعد از دستگیری سعید یزدیان در تابستان ١٣٥٣، برادر او (نگارنده این نوشته) که چند ماه بیشتر به پایان محکومیت چهار ساله‌اش نمانده بود را از زندان  مشهد به تهران منتقل کردند. در آن زمان انتقال زندانیان از شهری به شهر دیگر در اختیار ژاندارمری بود.

صبح یک روز در اواخر تابستان سال ١٣٥٣ او را به "زیر هشت" (دفتر نگهبانی خارج از بند) صدا زدند. نگهبان همراه، او را که با دمپائی و لباس راحت آمده بود یک‌راست به سلول انفرادی برد. نزدیک‌های غروب در سلول باز شد و با دادن ساکی محتوای وسایل شخصی به او گفته شد که باید برای انتقال به زندانی دیگر حاضر شود. بعد از مدت کوتاهی او را دستبند زده و با ساکش به بیرون از محوطه‌ی بند بردند. مردی میان‌سال او را تحویل گرفته و با خود به بیرون زندان وکیل آباد برد.

وقتی در زندان بسته شد مامور انتقال دستش را دراز کرد و با او دست داد. مامور پرسید: "چند وقت از محکومیتت مانده؟" گفتم شیش هفت ماه" گفت "پس به‌صرفت نیست که فرار کنی. من استوار سبزیان استوار ژاندارمری هستم. این‌که چرا دستگیر شده‌ای به من ارتباطی نداره. یکی دو روز مهمون من هستی نذار بد بگذره. به من بودجه‌ای دادند که تو را به در تهران ببرم، اما خانمم برای رفتن به عروسی خواهرش در تهران همراه من است. دو تا سرباز هم نگهبانی تو را به‌عهده دارند. من می‌تونم یک کوپه اجاره کنم و با قطار به تهران بریم ولی اگر تو اعتراضی نداشته باشی با ماشین من، که آن‌جا پارک شده، به تهران خواهیم رفت". کمی آن‌طرف‌تر ماشین پیکانی پارک شده بود که خانمی در صندلی جلو و دو سرباز در صندلی عقب آن نشسته بودند. منوچهر به آقای سبزیان گفت "عجله‌ای برای رفتن به زندان ندارم، هر طور برای شما و خانمتان راحت‌تر است من اعتراضی ندارم". پس از سوار شدن در ماشین، منوچهر دستبند زده به دو سرباز در میان آن‌ها نشست. نزدیکی‌های بجنورد آقای سبزیان کنار رستورانی توقف کرد و همراهانش را بدون توجه به موقعیت‌شان به شام مفصلی دعوت کرد. از منوچهر پرسید که آیا دوست دارد "عرق بخورد" که جوابش منفی بود. بعد از شام آقای سبزیان از عقب ماشینش کیسه‌خوابی را بیرون آورد و  روی چمنِ کنار رستوران با همسرش خوابید. خوابیدن منوچهر و دو سرباز دستبندزده به یکدیگر در آن وضعیت آسان نبود. دست ‌آخر سربازها قرار گذاشتند که یکی از دستبند‌ها را باز کرده و به نوبت جا عوض کنند. نداشتن وسیله‌ی خوابیدن و این سوال که چرا او را به تهران می‌برند خواب از چشم منوچهر گرفته بود.

صبح زود روز بعد آقای سبزیان و خانمش از خواب بیدار شدند و پس از خوردن صبحانه  دست‌جمعی، سفر ادامه پیدا کرد. مدتی بعد استوار سبزیان پرسید "دوست داری دریا را ببینی؟" جواب مثبت بود. بعد از مدتی استوار سبزیان برای خرید کنار مغازه‌ای توقف کرد و بعدا کنار  ساحلی از دریای مازنداران ایستاد. استوار سبزیان عذرخواهی می‌کرد که امکان دادن اجازه برای شنا را ندارد. اما با باز کردن دستبند و دو بطر آبجو و تعارف سیگار به منوچهر باصطلاح "جبران مافات" می‌کرد. کاروان آقای سبزیان حدود ساعت ٤ بعد از ظهر به محله کارگر نشینی در شرق تهران رسید. استوار سبزیان از منوچهر پرسید آیا میخواهد تلفنی با فامیلش صحبت کند، که البته جواب مثبت بود. استوار سبزیان در  کنار باجه‌ی تلفنی توقف کرد و به سربازها دستور داد زندانی را به باجه‌ی تلفن برده تا به هر جا که میخواهد زنگ بزند. او گفت بعد از تلفن همین‌جا منتظر شوید تا او بیایم.

تنها شماره تلفنی که منوچهر داشت محل کار برادر بزرگش بود. بعد از چند بار زنگ زدن متوجه شد کسی نیست که گوشی را بردارد. بعد از نا امیدی از امکان تماس با خانواده، او همراه سرباز‌ها و با دستبند  منتظر استوار سبزیان شدند که به یکباره متوجه شدند جمعی از مردم بطرف آن‌ها می‌آیند. سربازها که دستپاچه شده بودند با دیدن استوار سبزیان آرام شدند. پیرمردی که در جلو جماعت حرکت می‌کرد به سمت منوچهر آمد و او را در آغوش گرفت و به کسانی لعنت فرستاد که جوان‌های مردم را از راه بدر می برند. پیرمرد دست دستبند زده‌ی منوچهر را گرفت و همراه سربازها به خانه‌ای که پر از مهمان بود برد. او به سربازها دستور داد که دستبند را باز کنند چون "در کنار او احتیاجی به دستبند نیست". لحظه‌ای بعد منوچهر در بالای مجلس کنار پدر عروس نشسته بود و جمعیت زیادی در اتاق به او نگاه می‌کردند. پیرمرد از منوچهر پرسید "چکار کردی که به حبس افتادی". منوچهر که هیچگاه در زندگیش چنین امکانی را بدست نیاورده بود که آزادانه با مردم زحمتکش صحبت کند، شرح بلند بالائی از فعالیت‌های دانشجوئی و آزادی‌خواهی خود را برای حضار توضیح داد و از ظلم و ستم در جامعه برای آن‌ها گفت. پیرمرد که در بهت فرو رفته بود به مهمانانش می‌گفت "ما فکر می‌کردیم زندان جای قاچاقچی و دزد و آدم‌کش است، هیهات". در این بین هر بار استوار سبزیان از پیرمرد اجازه مرخصی می‌خواست و می‌گفت "دیرمان شده است". پیرمرد جواب می‌داد "تا این جوان شام نخورد اجازه نداری او را ببری".

Vakilabad_prison

بعد از شام حدود ساعت ٢٢ استوار سبزیان با زندانیش به زندان قصر رسید. بعد از مذاکرات مفصل و علیرغم عصبانیت استوار سبزیان به او گفتند که اداره‌ی زندان در این ساعت تعطیل است و بروید فردا صبح بیائید. با اصرار بر این‌که او جائی برای خوابیدن زندانی ندارد، به او گفته بودند زندانی را به قزل قلعه تحویل بده. قزل قلعه‌ی خواب‌الود،  منوچهر را تحویل گرفته و او را به سلولی انفرادی می‌اندازد. حدود دو هفته منوچهر بدون هیچ سوال و جوابی در قزل قلعه می‌ماند. بی اطلاعی از سرنوشت و انتظار او را درمانده کرده است. نگهبانان که از خود منوچهر شنیده بودند که از زندان مشهد به تهران منتقل شده است تعجب می‌کرند که چرا او را به قزل قلعه آورده‌اند. احتمالا عجله‌ی منوچهر برای فهم این که چه اتفاقی افتاده نگهبان خوش‌دلی را وادار کرده بود جریان را پی‌گیری کند.

یک روز صبح زود او را به کمیته مشترک بردند. بازجوی او مثل گذشته بهمن تهرانی بود.  از صبح تا بعد از ظهر او را شلاق زدند "چهار تا صد تا روی آپولو". و در فاصله‌ی این چند بار در مورد سعید یزدیان، بهروز نابت، یحیی رحیمی و فعالیت سیاسی خود او در زندان سوال می‌کردند. در سه مورد اول او حرفی برای زدن نداشت چرا که سه سال و نیم در زندان بود چیزی برای گفتن نداشت. در مورد فعالیت در زندان، در فاصله‌ی یکی از شلاق خوردن‌ها، متوجه شد که کسی با انگشت پایش به پشت او که روی زمین افتاده بود فشار می‌دهد. او جوانی بود کم سن‌تر از خود او. این جوان کورش امینی (برادر بیژن امینی) بود که نوشته‌ی بازجوئیش را به او نشان داد و آرام گفت "همه چیز لو رفته، بی‌خودی کتک نخور". منوچهر متوجه شد که جریان وارد کردن جزوه‌ها به زندان لو رفته است و بیژن امینی را هم از زندان شیراز به کمیته آورده بودند.

عصر آن روز منوچهر را به اتاقی در یکی از بند‌های کمیته بردند. روز بعد که او را برای پانسمان به خارج از بند بردند از زیر چشمبند متوجه شد که سعید یزدیان جلوی او روی زمین می‌خزد. آن‌ها در فرصت کوتاهی اطلاعاتی را رد وبدل کردند. در اتاق پانسمان یکی از بازجوها (رسولی) ابتدا از سعید و سپس از منوچهر اسمشان را پرسید. با شنیدن نام خانوادگی مشترک، با پوتین به پاهای زخمی آن دو می‌زد و سعی می‌کرد روی پاهای آن‌ها بایستد. روز بعد همین اتفاق تکرار شد. منوچهر به سعید گفت که دیگر برای پانسمان نخواهد آمد. پیشنهاد سعید برای نیامدن او به پانسمان به این دلیل از طرف منوچهر رد شد که سعید بیمار قلبی بود  و امکان داشت در اثر جراحت زودتر آسیب ببیند.  

پس از دستگیری تعدادی از محافل به‌اصطلاح "سیاسی‌کار" در سال ١٣٥٣، که به بخشی از  آن در خاطرات ایرج فرزاد اشاره شده است، به خاطر محور بودن نقش سعید در این محافل پرونده‌ای از طریق ساواک تشکیل شد که به پرونده‌ی "گروه سعید یزدیان" معروف شد. این پرونده اگر چه با عنوان "اقدام علیه امنیت کشور" به دادگاه نظامی فرستاده شد اما ساواک به دلایل متفاوت نخواست و یا نتوانست محکومیت‌های طولانی مدت برای افراد این پرونده تعیین نماید. از طرفی افراد این پرونده نه تنها مسلح نبوده بلکه مخالف مشی چریکی بودند و از طرف دیگر مدرکی جز کتاب و جزواتی که افراد این محافل خوانده و یا تکثیر کرده بودند چیز مهم دیگری در پرونده‌ی آن‌ها موجود نبود. سعید یزدیان به یک سال ونیم زندان محکوم و بقیه‌ی افراد پرونده نیز بر اساس بازجوئی‌های‌شان محکومیت‌های مشایهی گرفتند. در این میان محکومیت فواد مصطفی سلطانی و شعیب زکریائی از دیگران بیشتتر بود.

سعید یزدیان که در اوائل تابستان ١٣٥٣ دستگیر و به یکسال و نیم زندان محکوم شد بود، بعد از اتمام دوره‌ی محکومیت ٨ ماه دیگر او را غیر قانونی در زندان نگهداشتند. او در اوخر تابستان سال ١٣٥٥بالاخره از زندان آزاد شد. سعید که تحصیلات پزشکی را تمام کرده بود و فقط می‌بایست تز پایان تحصیلش را ارئه دهد به دانشگاه تهران برگشت و در اوائل سال ١٣٥٦ دکترایش را گرفت. با وجود آن‌که در بیمارستانی در تهران برایش کاری پیدا شده بود او ترجیح داد به کردستان برود و به‌عنوان پزشک و بعدا رئیس تنها بیمارستان در شهر بانه مستقر شود. او تا اسفند ١٣٥٧ در آن‌جا ساکن و شاغل گردید.

نگارنده‌ی این مقاله بین سال ٥٠ تا ٥٤ در زندان بوده و شخصا در رابطه با محافلی که سعید یزدیان در آن سال‌ها در آن‌ها فعلیت می‌کرده، قرار نداشته است. بعد از آزادی سعید در سال ١٣٥٦ و آغاز فعالیت سیاسی مجددش، درست به خاطر مسائل امنیتی، مخفی‌کاری و به‌ویژه تجربیات آن‌ها از زندان و بازجوئی، اطلاعات مشخص زیادی بین آن‌ها رد و بدل نمی‌شد. اما نگارنده‌ی این نوشته می‌تواند گواهی دهد که تا سال ١٣٥٠ سعید یزدیان عضو هیچ "سازمان" سیاسی نبوده و عمده فعالیت او قبل از آن زمان اساسا با بهروز نابت و محفلی که با هم داشتند بود است. و البته در کنار آن، با محافل دیگری که قبلا هم  توضیح داده شد در ارتباط داشته است. پس از دستگیری بهروز نابت و رفقای موسوم به جریان "بسوی انقلاب" سعید در ارتباط منظم‌تری با رفقای کردش قرار گرفته و در جریان دستگیری‌های سال ١٣٥٣ با تعدادی از آن‌ها هم‌پرونده ‌شد.

آن‌چه آن زمان برای او در دستور فعالیت سیاسی‌اش بود رفتن به میان کارگران و ایجاد تشکیلاتی کارگری بود.  این‌که روشنفکران کرد دستگیر شده در پرونده‌ی "گروه سعید یزدیان" قبل از این تاریخ، یعنی در سال ١٣٤٨ دارای یک "کمیته‌ی مرکزی" بوده و به عضوگیری اقدام می‌کرده‌اند، موضوعی است که حداقل سعید یزدیان تا سال ١٣٥٣ از آن بی‌خبر بوده است. با فرض وجود چنین کمیته‌ی مرکزی‌ای می‌توان تصور کرد که مسئله آن‌چنان مخفی بوده که حتی فعال سیاسی‌ای مثل سعید از آن اطلاع نداشته است. شعیب زکریائی زمان تشکیل هسته‌ی اولیه کومه‌له، سازمانی که در سال ١٣٥٧ تشکیل شد را سال ١٣٤٨ می‌داند. او از آن تشکل به عنوان "کنگره‌ی موسس" که تشکیل یک "کمیته‌ی مرکزی" حاصل آن بوده است سخن می‌گوید.  آن‌چه مسلم است بین سال ١٣٤٨ تا زمانی که شعیب زکریائی به نوشتن خاطراتش پرداخته است بیشتر از سه دهه گذشته است. در این فاصله بسیاری مفاهیم و اصطلاحات سیاسی و تشکیلاتی تغییر کرده‌اند. آن‌چه نگارنده‌ی این نوشته در آن تردید ندارد آن است که در سال ١٣٤٨ عده‌ای از روشنفکران ایران (اکثرا کُرد) برای مبارزه با استبداد شاهی و برقراری آزادی و عدالت در ایران هسته‌ای تشکیل دادند که خود این هسته با محافل و هسته‌های مشابهی در ارتباط بوده است.

در این مورد شعیب زکریائی از رهبران کومه‌له (و یکی از رفقای مورد احترام سعید) در نوشته‌ای با عنوان "تاریخ بازنده" میگوید: (در این نقل قول تاکیدات و پرانتز‌ها از خود آقای زکریائی میباشند)

"در سال ١٣٤٨ یک کمیتۀ مرکزی "متولد" می­شود که تعداد آن چهار نفر است و بنابراین تا مدتی بین اعضا "مربع " نامیده می شود. این کمیته نام افراد خود را-که عبارت از رفقا فواد مصطفی سلطانی، محمد حسین کریمی ،عبدالله مهتدی و مصلح شیخ الاسلامی است - به بقیۀ اعضا اعلام نمی­کند ولی بعضیها حدس میزنند ویا میدانند که چه کسانی هستند. این جمع که در دعوت دیگر رفیقان  به فعالیت متشکل و جدی و ادامه­دار پیشقدم شده است، دیگران را در یک فاصلۀ کوتاه (چند روزه یا چند هفته نمیدانم)به عضویت درآورده و در حافظۀ خود در فهرست نام اعضا ثبت می­کند. این عده عبارتند از: صدیق کمانگر، ساعد وطندوست، ایرج فرزاد، یدالله بیگلری و شعیب زکریائی. در همین احوال، مصلح (بدون پرسش از بقیۀ اعضاء مرکز که بهمین خاطر مورد انتقاد آنها قرار میگیرد) برادر بزرگتر خود فاتح را(که همگی ما ایشان را میشناختیم و مورد احتراممان نیز بود و در آن بحث و جدلهای چند ساله نیز شرکت داشت) به عضویت قبول میکند . از آن پس دیگر ارتباط و تبادل کتاب و جزوه و بحث و جدل،تحت قاعده و نظمی در می­آید(خواه برای  جدی شدن و بهتر شدن حاصل کار و خواه برای مخفی کاری و کم­کردن احتمال ضربات ساواک) و دیگر هر کس- چه در دوران دانشجوئی و چه پس از آن - مجاز به ارتباطات دلبخواهی با هر رفیق عضو یا حتی غیر عضو نیست. گزارش­دهی و انتقال تجارب بصورت وظیفۀ تشکیلاتی در می­آید. این سازمان را مجموعۀ بسیار وسیعی از انسانها، از افرادی که در یک­قدمی عضویت هستند گرفته تا افراد دارای گرایشات سیاسی وتوان مبارزاتی متفاوت (عمدتاً کردزبان وتعدادی فارس و ترک)احاطه کرده است. از میان اینها بتدریج و در زمانی نه چندان طولانی کسان دیگری به عضویت در میآیند. از جمله : عطا رستمی، حسین مرادبیگی،ابراهیم علیزاده، عمر ایلخانی ­زاده، طیب عباسی روح­ اللهی، جعفر شفیعی، سعید یزدیان، محسن رحیمی، سعید معینی(خانه) ، یوسف اردلان ،ایوب نبوی، حسین پیرخضری، ..." .

Tayeb Rouhollahi

arrow ادامه

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 3 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

٤

 
Hit Counter by Digits