arrow۳

محافل دانشجوئی- روشنفکری‌ای که سعید یزدیان نیز یکی از فعالینش بود، اندیشه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه علیه رژیم محمد رضا شاه را تجربه می‌کردند. در سال ١٣٤٨ سعید یزدیان با محافل مختلفی در ارتباط بود که از آن جمله می‌توان به محفلی به همراه بهروز نابت، دو محفل در کرمانشاه، یکی از طریق برادرش و دیگری از طریق محفل یحیی رحیمی، و محفلی دیگری در کرمانشاه که او با دوستان دوره‌ی دبیرستانش داشت، اشاره کرد. از افراد این محفل آخر می‌توان از اشرف چهارلنگ سلطانی و غلامعلی گرگین که هر دو توسط جمهوری اسلامی به قتل رسیده‌اند نام برد. در دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تهران نیز سعید با محافلی از دانشجویان مبارز آن دانشکده در ارتباط بود.


در اواخر بهمن ١٣٤٩ تعداد زیادی از افراد گروه کرمانشاه، در جریان پخش اعلامیه‌ی مربوط به واقعه سیاهکل، دستگر شدند. در جریان این دستگیری‌ها یحیی رحیمی (دبیر دبیرستان حافظ در تهران) و منوچهر یزدیان (دانشجوی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران) که هر دو در تهران بودند تحت تعقیب قرار گرفتند. ساواک که برای دستگیری منوچهر یزدیان به خانه‌ی پدری او مراجعه کرده بود بعلت نبودن او در خانه، سعید یزدیان را دستگیر و به زندان قزل قلعه می‌برد. سعید در جریان بازجوئی ازفعالیت‌های برادرش اظهار بی اطلاعی کرده و بعد از چند روز آزاد می‌شود.

Yahia Rahimi

در فروردین‌ماه ١٣٥٠ یحیی رحیمی و منوچهر یزدیان دستگیر می‌شوند. اما ارتباطات این دو نفر با سعید یزدیان و بهروز نابت محفوظ مانده و آن دو به فعالیت‌هایشان ادامه می‌دهند.
بعد از ضربه‌ی سیاهکل و دستگیری و کشتار تعداد زیادی از مبارزینی که در محافل موسوم به "سیاهکل" فعالیت می کردند، افق ‏رمانتیسم "انقلاب کوبا" افول کرد. اما حوادث سیاسی ای که به "جریان سیاهکل" معروف شده بود دستاوردهای زیادی ‏برای جنبش آزادی‌خواهی در ایران داشت. اولین دستآورد این بود که بدون سازماندهی نمی توان به فعالیت ‏ادامه داد. ساواک سازمانی بود با امکانات مالی - اطلاعاتی زیاد. در مقابل، آزادی‌خواهان سازمان نیافته، جوان و ‏کم تجربه بودند. یورش ساواک به محافل دانشجویان و روشنفکران، دستگیری، شکنجه و گاهی اعدام، آن ‏دریچه ی کوچک تنفس اندیشه در محافل یاد ‌شده را بست. هزینه ی فعالیت سیاسی بیشتر از پیش بالا رفت. فعالیت نیمه ‏علنی دانشجویان تقریبا تعطیل شد. تعداد زیادی از نخبگان ایران فراری شده و به زندگی مخفی روی آوردند. ‏زندگی ای که هیچگونه اطلاع و تجربه‌ای از آن نداشتند. دستآورد دیگر ضربات حوادث معروف به سیاهکل، روی ‏آوری تعدادی از نخبگانِ آزادی خواه به عملیات چریکیِ شهری بود که از دل آن سازمان چریک های فدائی خلق در ‏سال ١٣٥٠ بیرون آمد. ‏

اما یکی دیگر از دستآوردهای شکست سیاهکل، برای گروهی دیگر از روشنفکران ایران، طرد اندیشه و رفتار چریکی و روی آوری به "کار سیاسی با توده ها" ‏بود. بهروز نابت یکی از برجستگان این دستآورد آخر شد. در جمع‌بندی شکست مبارزات چریکی، سعید یزدیان با بهروز نابت و رفقای دیگرشان شرکت داشتند. آن‌ها به این ‏نتیجه رسیده بودند که حمله به افراد و مؤسسات حکومتی ارتباطی به انقلاب مردمی ندارد. تا وقتی توده ها فاقد ‏سازمان هایشان باشند انقلابی صورت نخواهد گرفت. "وظیفه ی روشنفکران رفتن به میان مردم و سازماندهی آن ‏هاست".‏ این طیف از روشنفکران چپ بعدها در زندان به طیف "سیاسی‌کار" معروف شد. این عنوان مرزی را مشخص می‌کرد بین "مشی چریکی" و "سازمان‌دهی تود‌ها از طریق کار سیاسی".
محفلی که بهروز نابت و رفقایش در آن فعالیت می کردند، به "گروه بسوی انقلاب" معروف شد. این نام­گذاری به خاطر ‏جزواتی با عنوان "بسوی انقلاب" بود. مقالات این جزوات طرح دیدگاه‌های مختلف سیاسی و چالش­گری آن‌ها با یکدیگر بود. یکی دیگر ‏از فعالیت­های این محفل انتشار مقالات تازه‌ی سیاسی‌ای بود که امکان چاپ علنی نداشتند. از این دست می­توان ‏از مقالات امیر پرویز پویان و مسعود احمد زاده نام برد.‏

تقی تام از فعالین محفل "بسوی انقلاب" می‌گوید:
  ‏"در سال ١٣٥٠ بهروز نابت دانشجوى رشته‌ى فيزيك دانشگاه تهران- متولد ١٣٢٦كه اصلاً گيلك بود ولى ‏خود در خرم آباد به دنيا آمده بود- به اتفاق جمع کوچکی از هم‪فکرانش - از جمله من- محفلی انقلابی تشکیل مى‌دهند. ‏انتقاد به نظریات و خط و مشى حزب توده، رد شیوه‌ى مبارزه‌ى مسالمت‪آمیز، موضع‪گیری در مقابل اختلافات چین و ‏شوروی به‪ طرفداری حزب توده، رد شیوه‌ی مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز، موضع‌گیری در مقابل اختلافات چین و شوروی به طرفداری از چین و نیز برخورد انتقادی به مشی چریکی از مهمترین مواضع انتقادی محفل ما بود. از طرف دیگر ما تحت تاثیر نظریات مائو، به مبارزه‌ی مسلحانه‌ی توده‌ای باور داشتیم (طرفداران مشی چریکی بعدا ما را "سیاسی‌کار" نامیدند). در حالی که مشی چریکی را با استناد به نظریات لنین و مائو، ماجراجوئی انقلابی می‌دانستیم، بر این باور بودیم که رسوخ اندیشه‌های انقلابی به میان توده‌هاست که آن‌ها را به عمل انقلابی وامی‌دارد و وظیفه‌ی انقلابیون این است که فعالیت‌های خود را در این جهت سوق دهند. محفل ما علاوه بر تکثیر چند اثر مارکسیست لنینیستی (مانیفست حزب کمونیست مارکس و انگلس، نقش شخصیت در تاریخ گ. و. پلخانف، در باره‌ی ادبیات مائو و ...) دو جزوه هم از خودش (عنوان یکی "به سوی انقلاب" بود، عنوان جزوه‌ی دوم را که در نقد کتاب "مبارزه مسلحانه – هم استراتژی و هم تاکتیک" مسعود احمد‌‌زاده نوشته شده بود، به خاطر نمی‌آورم). تیراژ این دو جزوه و جزوات دیگری که با وسائل ابتدائی تکثیر می‌کردیم طبعا محدود بود".
مبارزه‌ی مسلحانه یا کار سیاسی با توده ها
از اواخر سال ١٣٤٩، به ویژه بعد از واقعه‌ی سیاهکل، مسئله‌ی "مبارزه‌ی مسلحانه" که تا آن وقت تنها در ذهن روشنفکران پایتخت و شهرهای بزرگ پرواز می‌کرد به واقعیت رسید. حالا دیگر روشنفکران سیاسی می‌بایست تکلیف‌شان را با این پدیده روشن می‌کردند. طرفداران "مشی کار سیاسی با توده‌ها"، از آن جمله سعید یزدیان و بهروز نابت خود نیز در طیف "مبارزه‌ی مسلحانه" قرار داشتند. با این تفاوت که این مشی معتقد بود "تا زمانی‌که توده‌های مردم سازمان‌دهی نشده باشند، انجام مبارزه‌ی مسلحانه چپ‌روی است". تفاوت این مشی با مشی چریکی در این بود که دومی خود به تنهائی به مبارزه‌ی مسلحانه پرداخت و اولی می‌خواست ابتدا توده‌ها را برای مبارزه‌ی مسلحانه آماده نماید.
هر دوی این مشی‌ها خط و مرزی داشتند با مقوله‌ای به اسم "مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز". این در حقیقت چیزی نبود جز مرزبندی با حزب توده‌ی در مهاجرت.
در این میان مبارزات مدنی برای بهتر کردن زندگی شهروندان جایگاه ویژه‌ای در تعاریف مارکسیستی آن زمان نداشت، این مبارزات با انگ "صنفی" بی اهمیت جلوه داده می‌شدند وتنها در مواردی ‌که این مبارزات به درگیری با رژیم کشیده می‌شدند، از آن‌ها به به‌‌عنوان فاکت‌های مهمی برای اثبات درستی مبارزه‌ی مسلحانه استفاده می‌شد. خشنودی از سرنگونی حکومت آلنده (١٣٥٢) در شیلی بر این بستر قرار داشت.  

علیرغم تصورات سیاسی امیر پرویز پویان (یکی از اندیشمندان مشی چریکی) جنگ مسلحانه بین ساواک به‌عنوان بازوی نظامی رژیم شاه از یک‌طرف و سازمان‌های چریکی در طرف دیگر، تا آن‌جا پیش رفت که عملا اهداف سیاسی هر دو گروه را تحت تاثیر قرار داد و عملا به زدن ضربات انتقام‌جویانه علیه یکدیگر در خط مقدم مباره تبدیل شد. فعالین مشی چریکی مقامات رژیم را می‌کشتند و  ساواک با کشتن شخصیت‌های مبارز و آزادی‌خواه، از چریک‌ها انتقام می‌گرفت. این دور بسته‌ی انتقام‌جوئی سال‌ها ادامه پیدا کرد. بیژن جزنی (از شخصیت‌های مهم مشی چریکی) به همراه تعداد دیگری از زندانیان سیاسی قربانی همین دور بسته‌ی کشت و کشتار شدند.

امیر پرویز پویان هدف مبارزه‌ی مسلحانه را در نوشته‌ی "رد تئوری بقا" این‌طور تشریح کرده است":
"سلطه‌ مطلق دشمن که بازتاب خود را در ذهن کارگران به‌صورت ناتوانی مطلق آنان برای تغییر نظام، مستقر می‌کند، تاثیر بی‌واسطه‌اش تسلیم کارگران به فرهنگ دشمن است. پس وحشت و خفقان که تجسم قدرت دشمن است در تمکین پرلتاریا به فرهنگ مسلط نقش علت را ایفا می‌کند. هرچند آن‌چه در این‌جا معلول است، بی‌درنگ پس از پیدایش خود به علت نوینی برای احتراز پرلتاریا از مبارزه‌ی انقلابی تبدیل می‌شود. پس برای این‌که پرلتاریا را از فرهنگ مسلط جدا کنیم، سموم خرده بورژوازی را از اندیشه و زندگی او بزدائیم و با پایان بخشیدن به از خود بیگانگی او نسبت به بینش‌های طبقاتی‌اش او را برای مبارزه رهائی‌بخش به سلاح ایدئولوژیک مجهز سازیم، باز لازم است که تصور او را از ناتوانی مطلق در نابودی دشمن، درهم شکنیم. قدرت انقلابی در خدمت این امر قرار می‌گیرد".
"تئوری انقلاب"، "تحلیل جامعه" و "مسئله‌ی امپریالیسم"

در پروسه‌ی طولانی تبدیل محافل به تشکیلاتی منظم (سازمان)، مسئله‌ی تنظیم تئوری انقلاب، اساسی‌ترین کار تئوریک روشنفکران انقلابی بود. آن‌ها می‌بایست از طرفی برای خودشان و از طرف دیگر برای روابط سیاسی‌شان روشن می‌کردند که "چه می‌خواهند" و "چه باید کرد". بیان این‌که آن‌ها چه می‌خواستند "زیاد سخت" نبود. "مارکسیسم – لنینیسم" و یا با افزودن "اندیشه‌های مائو" آن‌چه  که آن‌ها می‌خواستند را در بسته‌های حاضر و آماده بیان کرده بودند. تکیف تنها "اعتقادِ" به آن‌ها بود. اعتقاد به انقلاب دموکراتیک و یا سوسیالیستی به رهبری حزب طبقه‌ی کارگر برای استقرار دیکتاتوری پرلتاریا. اما مسئله این بود که چگونه می‌توان جامعه‌ی ایران را در آن ظرف قرار داد. آیا جامعه‌ی ایران با اروپای زمان کارل مارکس و روسیهِ زمان لنین متفاوت نیست؟ روشنفکران ما دو پاسخ به این مسئله دادند: "ایران جامعه‌ای سرمایه‌داری‌ست و ناگزیر از انقلاب سوسیالیستی‌ست" و "جامعه‌ی ایران جامعه‌ای نیمه فئودال نیمه مستعمره است و باید با یک انقلاب دموکراتیک و خلقی، بدون گذر از مرحله‌ی سرمایه‌داری آن را به سوسیالیسم رساند". در هردوی این تحلیل‌ها "امپریالیسم" به معنای شرکتی بود جهانی، که با تقسیم جهان بین شرکا و با گماردن "سگ‌های زنجیریش" در کشورهای "استعمار و استثمارزده" بخش مهمی از جهان را زیر سلطه قرار داده بود". سرنگونی "سگ زنجیری امپریالیسم" چیزی نبود جز مبارزه با امپریالیسم به عنوان جزئی از انقلاب جهانی برای استقرار سوسیالیسم و کمونیسم. مقولات جزئی‌تر این مبحث "سرمایه‌داری وابسته"، "سرمایه‌داری ملی" و خرده بورژوازی بوند. سمت و سوی پیکان مبارزه‌ی همه ی محافل نامبرده شده چیزی بود به نام "سرمایه‌داری وابسته" که حکومت محمد رضا شاه نماینده‌ی آن معرفی می‌شد. سرمایه‌داری وابسته در این تئوری‌ها چیزی نبود جز فعالیت سرمایه‌ی خارجی در ایران، چه مستقلا و چه با شرکت سرمایه‌داران ایرانی. در این میان صنایع بزرگ ایران مثل ایران ناسیونال و مراکز بزرگ صنعت کشاورزی مثل نی‌شکر هفته تپه در رده‌ی سرمایه وابسته گنجانده می‌شدند. در این تئوری دولت "پرولتاریائی" می‌بایست "سرمایه وابسته" را خلع ید کرده و اداره‌ی آن‌ها را (زیر نظر حکومت پرلتاریائی) به شوراهای کارگری بسپارد.   

arrow ادامه

 

Saeed Yazdian: page | 1 |2 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

۳

 
Hit Counter by Digits