تماس: info@azadsar.com


 

گbackاه ایران تریبونال، به

 


‏٣

فریدون اکبری کلهر، یکی از زندانیان زمان شاه، از بایکوت بهروز در زندان قصر این طور گواهی می دهد‏‏‏:


‏"بعد از دو سال حبس در شهرستانی با زندان و زندانیانی قرون وسطائی و اقامتی دو ماهه در برزخ کمیته، با ‏اشتیاق زائری، از صحرای مغیلان گذشته و با صداقت و شرافت و سادگی نوجوانی روستائی و یک زندانی ‏سیاسی چپ نسبتا مقاوم وارد "کعبه‌ی آمال" آن روزگار خود، زندان قصر یا دانشگاه انقلاب شدم. بعد از یکماه ‏سرگردانی و بلاتکلیفی در اطاق موقت (اطاق تلویزیون) متوجه زندان در زندان یا بایکوت خود از طرف گردانندگان ‏فدائی و مجاهد شدم که شرح آن هجران بماند.‏
بعد از ظهری سرخورده و تنها و مغموم روی گلیم های حیاط شماره ی ٤ دراز کشیده خیره ی آسمان و بخت و ‏روزگار خود و هم بندی های امامی و استالینی بودم که صدائی در نهایت آرامش و اعتماد از من خواست بدون ‏تغییر حالت و نگاه رودررو، با من صحبت کند.‏
بسرعت برایم توضیح داد که باهم دارای یک ارتباط دور گروهی هستیم و با یکی از دوستان من (منوچهر یزدیان) ‏از نزدیک زندگی کرده و آشناست. با اشتیاق نجات یافته‌ای از تنهائی، و گریخته ای از زندان در زندان و اصرار بر ‏آن که تبعات آن دیدار را به هر قیمت می پذیرم، او نپذیرفت و مرا از تبعات سخت تر برحذر داشت. صدای پر انرژی ‏و مردانه و آرامش و اطمینان بخش او مرا وادار به تمکین کرد. بهروز خود را معرفی کرد و بخصوص از وضع دوستان ‏مشترکمان گفتیم و شنیدیم. و بدین سان قرار گفتار روز بعد را گذاشت. بعد از آن که از من جدا شد او را از دور و ‏به درستی می دیدم و خیره تناسب صدا و گفتارش با رفتار و حرکاتش می شدم.‏
به زودی متوجه شدم که زندان در زندان من در مقابل رنجی که بر او تحمیل می شود چیزی نیست. او در بدترین ‏و دشوارترین نوع بایکوت از طرف فرمانروایان و خدایان المپ بود. ولی هیچوقت من او را کسل و پژمرده ندیدم. ‏همیشه لبخند به لب، سرشار از انرژی با چشمان بشاش و براق خود، دم و دستگاه حکومت جوجه استالین ها را ‏به سخره می گرفت چنان که هیچ "گند گاو و چاله دهانی" را جرات تعرض نبود.‏
من روزگار بلندی با او نبودم ولی همان ایام کوتاه از او تصویر واقعی "شیر آهن کوه مرد" شاملو برایم ساخته شد ‏و ماند. بعد ها جریان مفصل شکنجه ها و مقاومت ها و مردانگی‌های او را از دیگران شنیدم که همه در قد قواره ‏ی او بودند"‏ [پایان نقل قول]

سیامک ستوده از زندانیان در طیف معروف به "سیاسی کار" در مورد بهروز می‌گوید:

"من با بهروز نابت در زندان اوین آشنا شدم. مرا در اوائل ١٣٥٤ درست چند هفته ای قبل از ترور جزنی به انجا بردند و در تمام مدت تا لحظه آزادی با بهروز در یکی از بندهای زندان مزبور بودیم. ما همگی جزو سیاسی کارها بودیم که به لحاظ نزدیکی ایدئولوژیک روابط گرمتری با هم داشتیم. البته یکی از خصوصیات بهروز این بود که بدلیل شوخ طبعی اش با همه افراد بند من­جمله کسانی که از لحاظ ایدئولوژیک در خط مقابل او بودند هم روابط گرم و صمیمانه ای داشت. شخصیت اش ترکیبی از شوخی و بی خیالی در ظاهر و جدیت اصولی و اراده محکم در باطن بود. مقاومت درخشانی هم که معروف بود زیر شکنجه کرده است موید این بود. یادش گرامی و خاطره اش ارجمند باد".
[پایان نقل قول]

اندیشه ی نفی کار نظامی و جایگزینی آن با کار سیاسی در بسیج مردم علیه استبداد شاه در عمل ‏در بیرون و در داخل زندان ادامه می‌یابد. بهروز بعنوان یکی از سرشناس ترین چهره های این اندیشه به ١٠ سال ‏زندان محکوم و در سوم آذر در جریان قیام مردم در ١٣٥٧ از زندان آزاد می‌شود.

‎‎

در زندان محمد رضا شاه از ١٣٥٥ تا آذر ١٣٥٧


بهروز نابت در سال ١٣٥٥ در زندان قصر بار دیگر به مسئله‌ی تئوریک تقدم "تشکیل بلافاصله‌ی سندیکای کارگران" بر"تشکیل بلافاصله حزب طبقه‌ی کارگر" می‌پردازد. این بحث به ویژه با یکی از زندانیانی صورت می‌گیرد که معتقد به کار سندیکائی بوده و در زندان با بهروز آشنا شده بود. 
بعد ها (١٣٥٩) من این رفیق را، با معرفی بهروز، با نام مستعار "حاجی" ملاقات کردم.

‏ از آذر ١٣٥٧

بهروز روز سوم آذر ١٣٥٧ در بستر قیام مردمی، منجر به ٢٢ بهمن ١٣٥٧،  به همراه زندانیان سیاسی از زندان رژیم محمد رضا شاه آزاد ‌گردید. ده ها نفر از رفقای سابق و بویژه زندانیان سیاسی سابق برای دیدن او به محل اقامت موقت بهروز، خانه ی خانواده ی نابت (در عباس آباد تهران)، می آمدند.
روزی که بهروز آزاد شد من نزد سعید در بانه بودم. با مشورت با سعید قرار بر این شد که من برای دیدن بهروز به تهران ‏بروم. دو روز بعد برای دیدار بهروز به تهران آمدم و به خانه ی بهروز رفتم. تعداد دیگری آشنا و نا آشنا در اتاق ‏بزرگی نشسته بودند که تزئینات زیادی نداشت. علیرغم شغل پردرآمد پدر، خانواده­ی نابت بسیار ساده زیست ‏بود. پس از گفتگوهای معمولی و گوش دادن به صحبت های او با سایرین، وقتی می‌خواستم بروم به من گفت ‏عجله نکن. بعد از رفتن سایر مهمان‌ها با هم برای قدم زدن به بیرون خانه رفتیم. از سعید می‌پرسید و می ‏خواست بداند ما چه­کار می­کنیم. بعد از توضیح مختصر من، بهروز گفت که می‌خواهد سعید را ببیند. توضیح دادم که به خاطر اوضاع متشنج بانه ‏سعید نمی‌تواند به تهران بیاید. پیشنهاد کردم بهروز به کرمانشاه بیاید و از آن جا با هم به بانه برویم. به خانه ‏که برگشتیم بهروز از مادرش پرسید می‌خواهی برای رفع خستگی به مسافرت برویم. قرار بر این شد که بهروز ‏همراه مادرو همسر برادرش برای مسافرت چند روزی به کرمانشاه بیایند.‏


حدود نیمه ی آذز ١٣٥٧ یهروز به اتفاق مادرش و همسر برادرش، که هیچ­کدام در جریان علت اصلی مسافرت ‏نبودند به کرمانشاه آمدند. در آن روزها کرمانشاه سرشار بود از تظاهرات مردم علیه حکومت شاه و متقابلا ‏سرکوب مسلحانه ی مردم توسط ارتش. بعد از یکی دو روز ماندن در کرمانشاه، با جا گذاشتن مادر و آن ‏خویشاوند در خانه‌ی ما، به اتفاق بهروز به بانه رفتیم. دیدار بهروز و سعید بعد از سال‌ها بسیارعاطفی بود و بعد گفتگوهائی در ارزیابی از جریانات سیاسی و مردمی در منطقه کردستان. در جریان این گفتگوها سعید خطوط کلی فعالیت‌هایش در کردستان، ارتباطش با مردم بانه، ارتباط با گروه جلال طالبانی و کمک های مخفی پزشکی به پیشمرگه ‏های مجروح "اتحادیه میهنی کردستان عراق" را توضیح داد. بهروز از زندان می گفت و از اندیشه هایش. قرار بر ‏این شد که ارتباط مستقیم و غیر مستقیم بین ما ادامه یابد. بهروز از سفرش به بانه بسیار راضی بود. از بانه به ‏کرمانشاه رفتیم و بهروز و همراهانش به تهران برگشتند. ‏

ادامه‏

برای خواندن همه‌ی مقاله در یک بسته‌ی پی دی اف این‌جا را کلیک کنید

30
Hit Counter by Digits