تماس: info@azadsar.com
 

دbackگاه ایران تریبونال، به

 

‏٢

افراد موثر این محافل اساسا دانشجویان و معلمین فعال و غیر مذهبی‌ای بودند که تلاش می کردند با انتقاد از حزب توده، راه های تازه ای را برای آزادی و آبادی ایران پیدا کنند و به مردم نشان دهند. اساس ارتباط افراد این محافل بر آشنائی و اعتماد بود. در این میان، افراد بسیار فعال این محافل نقش حلقه ی ارتباطی بین محفل های مختلف روشنفکران در ایران را بازی می­کردند. بهروز نابت یکی از آن فعالینی بود که  محفل های زیادی را به یکدیگر مرتبط می ساخت. این محافل در تکامل خود و در واکنش به سرکوب هائی که از جانب سازمان امنیت بر دانشجویان و روشنفکران وارد می شد به سازمان‌دهی خود پرداختند. از دگر مشخصه‌های همه ی این محافل مخالفت با حزب توده و "اتحاد شوروی بعد از استالین" بود. در باره ی مشخصات و عملکرد این محافل در جای دیگری بیشتر صحبت خواهم کرد چرا که فکر می­کنم بدون شناخت از این محفل ها شناختن چگونگی تشکیل سازمان‌های سیاسی آن زمان مثل فدائیان خلق و مجاهدین خلق جامع و میسر نمی‌تواند باشد.

بهروز را برای اولین بار در زمستان سال ١٣٤٨ در تهران دیدم. برادرم سعید که خود با محافل مختلفی در ارتباط ‏بود و بهروز را هم می شناخت، با او جزوه و کتاب رد و بدل می کرد. در آن زمان ما در کرمانشاه دو محفل داشتیم، ‏یکی محفلی متشکل از دانش آموزان دبیرستان های مختلف و دیگری محفل یحیی رحیمی (آموزگار و فعال سیاسی). ‏سعید یزدیان که درسال ١٣٤٧ دانشجوی دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران بود، هم با یحیی رحیمی و هم از ‏طریق ارتباط با من، با محفل دانش آموزی کرمانشاه در ارتباط بود. آشنائی من و بهروز باعث وصل کردن بهروز و محافل مرتبط با او به ‏محفل کرمانشاه شد.‏

این پاراگراف آخر نمونه ای بدست می دهد از نحوه ی ارتباطات محافل با یکدیگر. فعالین با تجربه تر بخصوص آن ‏هائی که بخاطر زندان رفتن‌شان معروفیتی داشتند (مثل بهروز و یحیی رحیمی)، با محافل بیشتری در ارتباط بودند. بهروز با محافل مختلف در ‏تهران (مثل گروه هائی که بعدها به فلسطین و یا فدائی معروف شدند)، محافلی در رشت، لنگرود، تبریز، ‏شیراز، کرمانشاه و غیره در ارتباط بود.‏

بهروز نابت به خاطر شمالی بودنش ارتباط نزدیکی با رفقای گیلانیش داشت. عبدالله قوامی و صمد بالائی که بعد ها ‏‏عنوان "ستاره سرخ" را اجبارا یدک کشیدند در ارتباط با بهروز بودند. از محافل دیگر مرتبط با بهروز می‌توان از فرج سرکوهی (شیرازی) که آن وقت ها ‏‏دانشجوی دانشگاه تبریز بود، یوسف اردلان، موسی محمدنژاد گنجینه کتاب، چنگیز ‏احمدی و بسیاری دیگر که ‏نامشان را فراموش کرده ام یاد کرد. ارتباط دیگر بهروز، که در بالا به آن اشاره شد، ارتباط  با افرادی از گروهی بود که بعد ها به ‏‏‏"گروه فلسطین" و یا "گروه پاکنژاد" معروف شد. در مورد ارتباط با گروه "جنگل" (سیاهکل) آنچه برای من ‏مسلم است، ‏بهروز با جریان که به درگیری سیاهکل منجر شد در ارتباط بود اما من جزئیات آن را نمی دانم. ‏همین طور از ‏ارتباط مستقیم بهروز با فعالینی که بعد ها به­عنوان هسته ی اولیه چریک های فدائی (چریکهای ‏شهری) معروف شدند اطلاعی ‏ندارم یا به خاطر نمی آورم. اما به یاد دارم که بهروز در دی و بهمن سال ‏‏١٣٤٩ از طرح انجام آمادگی برای رفتن به ‏‏"جنگل" با ما حرف می زد. بهروز برای ما از گروهی از "رفقا" صحبت می کرد که در جنگل به ‏‏"تمرین و شناسائی" مشغول بودند. ‏ اما این­که ما در "جنگل" چکارمی‌خواستیم بکنیم آن ‏قدر بدیهی بود که کسی در مورد آن ‏سوال نمی­کرد. "جنگ شکر در کوبا" را خوانده بودیم و اطلاعات پراکنده ای ‏در مورد "راهپیمائی بزرگ" مائوتسه ‏دون داشتیم. جیز دیگری لازم به نظر نمی‌رسید. حادثه ١٩ بهمن ١٣٤٩ در سیاهکل و شکست کامل شیوه‌ی تفکر "چریکی" آن رمانتیسم چه گوارائی را در اندیشه‌های روشنفکرانی چون بهروز به گنجینه‌ی تاریخ سپرد.

بعد از واقعه ی ١٩ بهمن در سیاهکل، محفلی که صمد بالائی حلقه ی ارتباطی آن‌ها بود اعلامیه ای نوشت به این ‏مضمون (دقیق آن را به خاطر ندارم): "در تارخ ١٩ بهمن ١٣٤٩ به دستور جبهه آزادیبخش مردم (یا ملیِ مردم) ‏ایران به پاسگاه سیاهکل حمله شد و...". تعداد زیادی از این اعلامیه از طریق بهروز به من داده شد که در تهران ‏و کرمانشاه پخش کنیم. سهم کرمانشاه را من شخصا به کرمانشاه برده و به رفقایم رساندم. در جریان پخش این ‏اعلامیه بود که با دستگیری یک نفر از پخش کنندگان اعلامیه تعداد زیادی از بچه های محفل دستگر شده و با حکم‌های نسبتا سنگین راهی زندان کرمانشاه شدند. این در حقیقت پایان کار گروه کرمانشاه ‏بود.‏

بعد از ضربه‌ی سیاهکل و دستگیری و اعدام تعداد زیادی از افرادی که در محافل "جنگل" فعالیت می کردند، افق ‏رمانتیسم "انقلاب کوبا" افول کرد. اما حوادث سیاسی ای که به "جریان سیاهکل" معروف شده بود دستاوردهای زیادی ‏برای جنبش آزادی‌خواهی در ایران داشت. اولین دستآورد این بود که بدون سازماندهی نمی توان به فعالیت ‏ادامه داد. ساواک سازمانی بود با امکانات مالی - اطلاعاتی زیاد. در مقابل، آزادی‌خواهان سازمان نیافته، جوان و ‏کم تجربه بودند. یورش ساواک به محافل دانشجویان و روشنفکران، دستگیری، شکنجه و گاهی اعدام، آن ‏دریچه ی کوچک تنفس اندیشه در محافل یاد ‌شده را بست. هزینه ی فعالیت سیاسی بیشتر از پیش بالا رفت. فعالیت نیمه ‏علنی دانشجویان تقریبا تعطیل شد. تعداد زیادی از نخبه‌گان ایران فراری شده و به زندگی مخفی روی آوردند. ‏زندگی ای که هیچگونه اطلاع و تجربه ای از آن نداشتند. دستآورد دیگر ضربات حوادث معروف به سیاهکل، روی ‏آوری تعدادی از نخبگان آزادی خواه به عملیات چریکی شهری بود که از دل آن سازمان چریک های فدائی خلق در ‏سال ١٣٥٠ بیرون آمد. ‏
اما یکی دیگر از دستآوردهای شکست سیاهکل، برای گروهی دیگر از روشنفکران ایران، طرد انیشه و رفتار چریکی و روی آوری به "کار سیاسی با توده ها" ‏بود. بهروز نابت یکی از برجستگان این دستآورد آخر شد.
ایرج فرزاد در یادداشت هایش (در زندگی و زندگانی من) از بهروز نابت یاد می کند: ‏‏"بهروز نابت از جمله کسانی است که در اوج مبارزه چریکی فدائیان و مجاهدین، به فعالیت سیاسی تشکیلاتی ‏در میان کارگران و زحمتکشان اعتقاد راسخ داشته است". محسن صابری در اخبار روز می‌نویسد: "در سال ۵۰ ‏با رفیق بهروز نابت که هر دو کیفی پر از جزوه های چاپ شده با ماشین دستی در دست داشتیم در باره‌ی « رد ‏تئوری بقا» نوشته‌ی زنده یاد امیر پرویز پویان صحبت می‌کردیم. سئوال ما این بود: آیا ما که با این جزوه‌ها به ‏مبارزه محفلی و سیاسی مشغولیم اپورتونیست هستیم ؟ ما آن موقع هم این حرف رفیق پویان را قبول ‏نداشتیم".‏

Behrouz Nabet Sarbazi

از ١٣٥٠ "بسوی انتقلاب"

بهروز نابت در فاصله‌ی سال ١٣٥٠ تا شهریور ١٣٥١ و قبل از دستگیرش، دو مرحله را از سر می‌گذراند: جمع‌بندی شرایط ‏جدید و فاصله از مشی چریکی. او به اتفاق بعضی از رفقایش مثل تقی تام، یوسف اردلان و سعید یزدیان به این ‏نتیجه رسیده بود که حمله به افراد و مؤسسات حکومتی ارتباطی به انقلاب مردمی ندارد. تا وقتی توده ها فاقد ‏سازمان هایشان باشند انقلابی صورت نخواهد گرفت. وظیفه ی روشنفکران رفتن به میان مردم و سازماندهی آن ‏هاست.‏

محفلی که بهروز و رفقایش در آن فعالیت می کردند، به "گروه بسوی انقلاب" معروف شد. این نام­گذاری به خاطر ‏جزواتی با عنوان "بسوی انقلاب" بود. مقالات این جزوات طرح دیدگاه های مختلف و چالش­گری آن ها بود. یکی دیگر ‏از فعالیت­های این محفل انتشار مقالات تازه ی سیاسی بود که امکان چاپ علنی نداشتند. از این دست می­توان ‏از مقالات امیر پرویز پویان و مسعود احمد زاده نام برد.‏
 ‏
تقی تام از فعالین محفل "بسوی انقلاب"، فعالیت­های آن محفل و ارتباط­­ش با بهروز نابت را این­طور توضیح می دهد:‏‏
  ‏"در سال ١٣٥٠ بهروز نابت دانشجوى رشته‌ى فيزيك دانشگاه تهران- متولد ١٣٢٦كه اصلاً گيلك بود ولى ‏خود در خرم آباد به دنيا آمده بود- به اتفاق جمع کوچکی از هم‪فکرانش - از جمله من- محفلی انقلابی تشکیل مى‌دهند. ‏انتقاد به نظریات و خط و مشى حزب توده، رد شیوه‌ى مبارزه‌ى مسالمت‪آمیز، موضع‪گیری در مقابل اختلافات چین و ‏شوروی به‪ طرفداری حزب توده، رد شیوه‌ی مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز، موضع‌گیری در مقابل اختلافات چین و شوروی به طرفداری از چین و نیز برخورد انتقادی به مشی چریکی از مهمترین مواضع انتقادی محفل ما بود. از طرف دیگر ما تحت تاثیر نظریات مائو، به مبارزه‌ی مسلحانه‌ی توده‌ای باور داشتیم (طرفداران مشی چریکی بعدا ما را "سیاسی‌کار" نامیدند). در حالی که مشی چریکی را با استناد به نظریات لنین و مائو، ماجراجوئی انقلابی می‌دانستیم، بر این باور بودیم که رسوخ اندیشه‌های انقلابی به میان توده‌هاست که آن‌ها را به عمل انقلابی وامی‌دارد و وظیفه‌ی انقلابیون این است که فعالیت‌های خود را در این جهت سوق دهند. محفل ما علاوه بر تکثیر چند اثر مارکسیست لنینیستی (مانیفست حزب کمونیست مارکس و انگلس، نقش شخصیت در تاریخ گ. و. پلخانف، در باره‌ی ادبیات مائو و ...) دو جزوه هم از خودش (عنوان یکی "به سوی انقلاب" بود، عنوان جزوه‌ی دوم را که در نقد کتاب "مبارزه مسلحانه – هم استراتژی و هم تاکتیک" مسعود احمد‌‌زاده نوشته شده بود، به خاطر نمی‌آورم). تیراژ این دو جزوه و جزوات دیگری که با وسائل ابتدائی تکثیر می‌کردیم طبعا محدود بود".

"در شهریور همان سال بهروز نابت را با جمعی از دوستان- از جمله من- دستگیر کردند. بعدها بهروز به من گفت شخصی كه ما را لو داد- و من نام واقعى او را نمى‌دانم- از مبارزان قدیمی‌یى بود که راه هم‌کاری با ساواك شاه را پيش گرفته و در محفل ما نفوذ كرده بود. در زندانِ "کمیته‪ی مشترک ضد خرابکاری"، مرا پس از" پذیرایی" با کابل، با بهروز که يكى دو روز پيش از من بازداشت شده بود، روبه‌رو كردند. او روى پتو حمل مى‌شد و هر دو پايش در اثر شکنجه باند پیچی شده بود. هر دوى ما طبق قرارهايى كه از قبل گذاشته بوديم در بازجويى عمل کرديم. بهروز به ده سال زندان محکوم و در آستانه‌ى انقلاب آزاد شد. من به سه سال حبس محکوم شدم. ولی پس از پایان مدت محکومیت، یک سال ونیم دیگر در زندان ماندم؛ چرا كه ساواک تصمیم گرفته بود از آزاد کردن زندانیان سیاسی- حتا پس از گذراندن دوره‌ى محکومیتی که توسط دادگاه‌های فرمایشی تعيين شده بود- به مدت نامعلومى خودداری کند.

به‌رغم اختلافات نظری كه با  طرفداران مشی چریکی داشتيم، مناسبات ما با آن‌ها خوب بود. گرچه با هم مبارزه‌ی ایدئولوژیک داشتیم، در مقابل زندانبانان در کنار هم بودیم. مایلم نمونه‌یی از این هم‌دلی و پایداری مشترک را در این جا نقل کنم. يكى از شب‌هاى تابستان  سال ١٣٥٣- که اوج  سرکوب و تشدید فشار بر زندانیان زندان قصر بود- بعد از یک بهانه‌جویی، پنج زندانی را از میان بند انتخاب کردند و در محوطه‌ى خارج از بند، به فلک بستند. از آنان می‌خواستند که به خود توهین کنند و اگر چنين نكنند آنها را زیر کتک بكشند. اولین نفری که فلک شد، بهروزنابت بود که دهان باز نکرد. پس از اين كه او را مقداری کتک زدند، رهایش کردند. طبعاً این مقاومت به نفرات بعدی روحیه داد و معلوم شد تهدید به کشتن، برای ترساندن زندانیان بوده است. نفر بعد موسی خیابانی از مجاهدین نیز هیچ نگفت. سومی از چریک‌ها و چهارمی از دوستان بهروز نیز لب نگشودند. ولی بر نفر پنجم که نامش را به خاطر ندارم، ترس مستولی شد و ضعفی انسانی از خود بروز داد. در آن زمان مقاومت معيار بود و مهم نبود چه كس از چه خط در برابر رژيم مى‌ايستد".
حزب توده در کتاب "حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی" صفحه ٣٨٠ از شخصی به نام "قاسملو" نام برده و این‌طور توضیح داده است: ‏‏"عبدالرحمن قاسملو (برادر اسماعیل قاسملو) با تعهد همکاری به ساواک آزاد شد، ولی به اروپای شرقی گریخت. ‏اسمعیل نیز به همکاری با "ساواک" پرداخت و چند سال بعد محفل مارکسیستی بهروز نابت را در تبریز لو داد".‏

  ‏ اگر چه اسناد حزب توده اکثرا به دلیل حب و بغض های سیاسی - شخصی فاقد اعتبار بعنوان "منبع موثق" هستند و به قول امروزی‌ها اکثرا "فتوشاپی" شده‌اند، اما در ‏این مورد خاص بهروز سال ها قبل از انتشار کتاب مزبور، از دست داشتن اسماعیل قاسملو در لو رفتن محفل "بسوی ‏انقلاب" صحبت کرده و تقی تام نیز در نوشته‌اش به همین شخص اشاره می‌کند.

‏تقی تام در ادامه می‌گوید: "در زندانِ "کمیته‪ی مشترک ضد خرابکاری"، مرا پس از" پذیرایی" با کابل، با بهروز که يكى دو روز پيش از من ‏بازداشت شده بود، روبه‌رو كردند. او روى پتو حمل مى‌شد و هر دو پايش در اثر شکنجه باند پیچی شده بود. هر دوى ما ‏طبق قرارهايى كه از قبل گذاشته بوديم در بازجويى عمل کرديم. بهروز به ده سال زندان محکوم و در آستانه‌ى انقلاب ‏آزاد شد. من به سه سال حبس محکوم شدم. ولی پس از پایان مدت محکومیت، یک سال ونیم دیگر در زندان ماندم؛ چرا ‏كه ساواک تصمیم گرفته بود از آزاد کردن زندانیان سیاسی- حتا پس از گذراندن دوره‌ى محکومیتی که توسط دادگاه‌های ‏فرمایشی تعيين شده بود- به مدت نامعلومى خودداری کند."‏
در آن زمان زندانیان سیاسی مدت حبس اضافه بر محکومیت را "ملی کشی" می­نامیدند. موردی که پرویز ثابتی (مقام امنیتی رژیم شاه) "فراموش" کرد بود در مصاحبه‌اش با صدای آمریکا عنوان کند.

درمیان افرادی که در محفل بسوی انقلاب فعالیت داشتند ، دختر جوانی به اسم پروانه و با نام مستعار فرخ بود . او به ‏منزل مخفی بهروز امکان رفت و آمد داشت و در کار انتشارات همکاری می‌کرد . در فردای پس از دستگیری بهروز، ‏طبق قرار هنگام ورود به خانه ، فرخ دستگیر و به کمیته مشترک منتقل می‌گردد. از آنجا که هردو با نام مستعار ‏یکدیگر را می‌شناختند و محملی برای این رابطه در نظر نگرفته بودند ، طی بازجوئی­ها، فرخ عنوان " دوست پسر " را ‏به جای لفظ رایج "رفیق" در مورد بهروز انتخاب می کند. در حقیقت آنچه که در آن زمان در نظر فعالین سیاسی دست چپی مزموم بود، در اینجا به ‏سهولت در جمع شدن این بخش از پرونده کمک می­کند و موجب آزادی سریع پروانه می‌گردد . (منبع پروانه)

اگر چه با دستگیری بهروز و تعدادی از رفقای دیگرش، انتشار جزوات بسوی انقلاب دیگر ادامه پیدا نمی‌کنند اما ارتباط ‏سیاسی او با سعید یزدیان لو نمی‌رود. سعید با تجارب خود و به خصوص در رابطه با اندیشه های بهروز نابت، ‏ارتباطات سیاسی اش را به ویژه با با دانشجویان کردی که در تهران تحصیل می‌کردند ادامه می‌دهد. ایرج فرزاد ‏در یادداشت هایش تحت عنوان "زندگی و زندگانی من" مینویسد:‏

  ‏"بهروز نابت را مدتها قبل از سال ٥٣ دستگیر و محکوم کرده بودند. او از اولین "سیاسی کارها" و مخالفین مشی ‏چریکی در بیرون و در زندان شاه بود و قبل از دستگیری با سعید یزدیان در ارتباط بود. او معتقد به کار حرفه ای و ‏مخفی و فعالیت سیاسی تشکیلات سازی با کارگران و زحمتکشان بود." "سعید یزدیان از فعالین سیاسی ‏قدیمی است که سابقه ی او به سال های ٥٠ در دوره ی سلطنت بر می گردد. از کسانی بود که با یحیی ‏رحیمی و بهروز نابت در تماس و ارتباط قرار داشت. ... سعید در واقع حلقه رابط اصلی تشکیلات ما با جمع فعالین ‏‏"سیاسی کاری" بود که امثال بهروز نابت دایر و رهبری می کردند. پیشینه‌ی فعالیت های بهروز نابت، و رابطه ی ‏سعید یزدیان با او، از طرفی محتوای جهت گیری های ما و از طرف دیگر دلیل برقراری ارتباط تشکیلات ما با او را ‏توضیح می‌دهد." ‏

دستگیری و زندان از ١٣٥١
بهروز نابت در سال ١٣٥١ به چنگ تیز استبداد شاه می‌افتد. او ماه ها برای گرفتن اطلاعاتش زیر شکنجه قرار می‌‏گیرد. آوازه‌ی شکنجه و تحمل آن توسط بهروز به زندان قصر و دیگر زندان ها هم می‌رسد. چند بار اخبار کشته شدن او در زیر ‏شکنجه شایع می‌شود. حتی در زندان قصر زندانیان برای او سرود خوانده  و یک دقیقه سکوت برگزار می‌کنند. ‏اما او زنده می‌ماند و بالاخره به زندان قصر منتقل می شود. بهروز در یک بی دادگاه همایونی به ١٠سال زندان ‏محکوم ‌گردید.‏‏

زندان در زندان
از زندان های شاه و رفتار غیر قانونی و ضد بشری حکومت استبداد در زندان ها به اندازه ی کافی صحبت شده ‏است. اما آنچه که در باره ی آن کمتر سخن به میان آمده است افشای سلول های شکنجه‌ی ناپیدا و در عین حال مخوف ‏تری است که بخشی از زندانیان در داخل زندان درست کرده بودند. زندانیانی که رهبری درونی زندان را در دست داشتند مخالفین سیاسی ویا کسانی که به نظر ‏آن ها "ضعیف"، "بریده"، "برگشته" و یا "غیرِ خودی بودند" را در این سلول های نامرئی حبس می‌کردند. در این سلول ها نه ‏جسم زندانی بلکه روح و زندگی اجتماعی­اش هدف قرار می‌گرفت. زندانبان این سلول‌ها، خود زندانیان ‏قدر قدرتی بودند که برای اعمال قدرت و حاکمیت­شان بر دیگر زندانانیان، به تاکتیک‌های مختلفی نیاز ‏داشتند. "ایزوله" و در نهایت "بایکوت" از معروف ترین "مجازات" هائی بود که آگاهانه و سیستماتیک اعمال می ‏شدند. سنتی حزب توده ای، که فدائیان و مجاهدین با افتخار آن را دنبال و اجرا می کردند. بهروز نابت یکی از آن ‏زندانیان "زندان در زندان" بود. اگر "زندانی رژیم شاه" بودن افتخاری داشت و حیثیتی، ایزوله و بایکوت شدن توسط ‏دستگاه قدرت آن "قهرمانان دروغین زندان" سرشکستگی داشت و بسیار رنج آور بود. از رنج و دردی که بایکوت و ‏ایزوله شدگان در زندان کشیده اند زیاد سخن نرفته‌ است. چرا که آن قدرتمندان آمر، هنوز زنده اند و بعضی ‏از آن ها هنوز هم فعالیت سیاسی می کنند. زندانیان ایزوله و بایکوت شده نیز هرگز توان کافی برای افشا و بررسی این "جنایت واقع شده درون زندان" را نبافتند. یکی دیگر از ثمرات این تاکتیک برای رهبران زندان این بود که زندانی طرفدارشان سر به مخالفت بر ندارند.

فیلم "بایکوت" ساخته­ی محسن مخملباف بیشتر به مضحکه‌ی بایکوت و اثرات آن ‏شبیه است تا آن چه که در واقعیت جریان داشت. مشخصه‌ی ایزوله کردن و بایکوت آن بود که شخص متهم غیابی و بدون ‏کوچکترین امکان دفاع محاکمه و محکوم می شد و صلاحیت "قضات" را تنها میزان قدرت و اقتدار آن ها تعیین می کرد. اما ‏متهم نه اطلاعی از جرم و پرونده‌ی خود داشت و نه می‌توانست از خود دفاعی بکند. قضیه یک­طرفه بود و نمایشی از قدرت. متهم محکوم هیچ ‏اطلاعی از سرنوشتش نداشت او فقط "متوجه می شد" که بایکوت شده است.‏

اگر چه بایکوت کردن کسانی که به نظر حاکمین بر زندان "بازجوئی خوبی نداشتند" و یا "با ساواک همکاری" می ‏کردند به اندازه ی کافی هولناک است اما ایزوله و بایکوت کردن افراد تنها به خاطر آزادی‌خواهی آن ها و ‏دگراندیشی­شان به مراتب هولناک تر است. بهروز یکی از آن بایکوتی ها بود. او که شکنجه ها را تحمل کرده بود ‏و ساواک هم نتوانست بود از طریق او کسی را دستگیر کند، اتهامش در زندان فقط و فقط "دگراندیشی" و ‏آزادی خواهی او بود. ‏

بسیاری از آمرین و عاملین این بایکوت ها هنوز زنده اند و احتمالا آزادی خواه شده اند. آیا وقت آن نرسیده که ‏بایکوت شدگان و بایکوت کنندگان به زبان آمده دردها و یا تجربیاتشان را در اختیار نسل های بعدی قرار دهند؟ ‏

برای خواندن همه‌ی مقاله در یک بسته‌ی پی دی اف این‌جا را کلیک کنید

ادامه‏

Hit Counter by Digits